فرخنده
لزومی نمی بینم اسب احساس را ، هِی کنم و بدون هیچ ادله ای بزرگنمایی یا سیاه نمایی نمایم!چرا که سیلی ایام در هیبت عمری غمگنانه در غربت نشاندن پای لرز خربزه هایی که هیچ وقت یادم نمی آید کی خوردمشان!! و همچنین اکتساب تجارب حاصل از شکست های پیش بینی نشده به من آموخته اصولاًسیاه نیندیشم و روی زخم ننشینم! با چنین اتمسفر شفاف فکری،نوشته تخریب گونه می تواند ناظر بر شعله کشیدن و طوفان کاشتن و پرده ای باشد بر خردگرایی و دوراندیشی!! زیرا معلم اخلاق،حضرت سعدی به نیکی به ما آموخته است؛«آتش فشاندن واخگرگذاشتن کار خردمندان نیست!»از طرفی غزال آزرم و چلچله لال نیستم تا مسایلی که نباید درگیرشان باشم بدلیل رفع و دفع ،آنها ر ناگفته بگذارم !هر چند که در این ازمنه درد بسیار و درمان بسی است اما کسی نای خوب شدن را ندارد!...
یک بند باز در حالت بی تعادلی، درشرایط سخت و خطر سقوط از ارتفاع و ایستادگی در برابر قوه جاذبه زمین،بدون ابزار کار آمد و ایمنی لازم! به امید موفقیت،مسیرش را می پیماید!همانا واقعیت و حدیث زندگی فعلی من در مقیاس بزرگتر چنین است! روی این زمین گرد پهناور با سگ دو زدنهای نفسگیر، در توالی بی اعتبار ایام تغابن و تعزیت رؤیاهای کال، خسته از خواستن های دفن شده و نتوانستن های کشدار در حالیکه دستانم بوی زحمت و چشمانم رنگ خستگی را دارند اما بواسطه داشتن بهترین بهانه عاطفی و عقلانی برای زیستن یعنی وجود پدیده ای بنام دخترم،صدایم زنگ زندگی است!!
کما این که بعد از پایان ساعت کاری پر حجم در غروب یک روز گرم نامتوازن تابستانی راهی منزل می شوم! کلید را درون قفل درب ورودی آپارتمان می چرخانم اما خبری از سکوت همیشگی نیست! فرکانس صدای وحشتناک زوزه گرگها،آرامش را متوحش نموده اند ! آخرین رمق هایم را بکار می گیرم و پله ها را دو تا یکی طی می نمایم! ..... همسرم در دو قدمی تلویزیون میخکوب شده و سر گرم تماشای مستند راز بقا است در مورد گرگهای ددمنش با غریزه رام نشدنی که دسته جمعی می زییند!... در دیگر سوی به گرمی دخترم را می نگرم! در گوشه ای دنج، در عوالم کودکانه ،بدون استرس،غصه،دلواپسی و بی خبر از دنیا و ما فی ها با عروسک فرشته ای اش خلوت کرده و با حرارت به آهنگ Happy birthday to you گوش می سپارد! ناخود آگاه آن دو کنش دو عضو از خانواده را با دو نظریه نامتجانس مفهومی- در خط زیر- با فکر و عمل انسانها ربط می دهم!
نظریه نخست: " انسان گرگ انسان است!!" از توماس هابز انگلیسی!
از منظر روان شناختی ،نظریه منهای اخلاق گرایی فوق با سطحی نگری تام به همه انسانها تعمیم داده شده است! طی این پندار،خمیر مایه تفکر اشرف مخلوقات باید معجونی از بد سرشتی،شرارت و درنده خویی،خود خواهی،و منفعت طلبی باشد!...
نظریه دوم؛ " انسان فرشته انسان است !!" از فوئر باخ آلمانی
باید بپذیریم ما انسان هابط ونسیانکاریم و بروز خطا در رفتارمان جزیی از زندگی مان محسوب می گردد!طی این برداشت،زندگی اجتماعی انسانها محل تعارضات متعدد میگردد! بدین روی مطلقاً و دائماً فرشته خویی در پیکره فکرو عمل اکثر انسانها نمی تواند نمود یابد! زیرا اگر سپید انگاری و نیک رفتاری از صدر قافله بشریت تاکنون مد نظر جمیع انسانها می بود که منحنی فقر و نابرابری ها ،گستره جرائم، جنگ ها و آوارگی ها نباید چنین سیر صعودی به خود می گرفت!!...
مستند حیات وحش به پایان رسید ولی زوزه گرگها و نظر هابز هیچکدام نتوانستند حتی اپسیلنی تزلزل لحظه ای در رؤیاهای لطیف و عواطف انسانی همسرم را ایجاد نمایند! معهذا او از الزام فراهم شدن جشن تولد یکسالگی دخترمان اعم از خرید کیک تولد،شمع و کادو سخن می گوید و در آن حیص و بیص، ایشان یادی می کند از گفته سهراب سپهری درجشن تولد یک سالگی فرزندش؛
"... عزیزم؛یک بهار،یک تابستان،یک پاییز....و یک زمستان را دیدی...از این پس همه چیز تکراریست!! "
****
دخترم مانا (فرخنده) دوست داشتنی؛
از دقایق آتی و فردای عمر خویش بی اطلاعم! زیرا تعدد فزاینده حوادث دنیای سرد ماشینی و خست روزگار غدار نمی گذارد تا احدی پیشاپیش از ایستگاه پایانی و انتهای اعداد واقعی مندرج در صفحه کیلومتر شمار ماشین عمرش باخبر گردد! پس لازم می بینم با اغتنام فرصت ، طی این دل نوشته با چراغ قوه تجربه تا این قسمت ازجاده زندگی که خود پیموده ام تا حدودی مسیر را به تو نشان دهم!... این روزها،تاتیتانی کنان چند گام کوتاه راه می روی و به زمین می خوری و اشکهایت سرازیر می شوند اما با تشویق و نازکردن آدم های نیکخواه دور و برت علی الخصوص نیکخواه ترین مخلوق هستی- مادر- در آنی درد واشک را به بوته فراموشی می سپاری و دگر بار در تداوم عملی الفبای حرکت بر می خیزی و چند گامی و به زمین میخوری! این روند تکراری کلافه کننده ،هفته ها و ماهها به درازا می انجامد تا در راه رفتن ودویدن و پریدن پخته گردی اما آرزو می کنم گردونه عمرت حسابی بچرخد تا قد رعنای دانش آکادمی و جایگاه اجتماعی ات سرآمد گردد! ولی فراموش نکن! این بار کودکانی لجوج و سرسخت بر سر راهت درکمینند تا تعمداً زمینگیراَت نمایند! زیرا به تجربه دیده ام و از بزرگان شنیده ام ؛
وقتی قطار بی قرار عشق و ترقی فردی بخواهد از ایستگاهش به حرکت بیافتد، تماشا گرانی جاهل و سنگ بدست و ناظرانی پنهانی تا آن قطار ایستاده،سنگ ها را بدست گرفته و کاری به آن قطار بی قرار ندارند اما وقتی افتاد به راهش تا رنج خود و راحت دوستان را طلبد،آنچنان سنگ بارانش می کنند تا شیشه های عمرش را بشکنند! اگر این شرایط برایت حادث شد مبادا غمین باشی در شامگاهان و اسحار خویش! و مرنج و مرنجان دل و قلب یاران خویش! چرا که این سنگها برکت حرکت است بسوی مقصود و مقصد!همانا انسان بایستی طی طریق نماید از بلاد جهل به سرزمین کمال و تعالی! و در آن مسیر، مبادا موتور قرار قطارت بایستد چون در سنگ پرانی کودکان جاهل به شیشه های قطارت، شیشه ها نو شوند ولی موتور از کار بیافتد تمام قطارت به سستی نهد و فرار قطارت به قرار مبدل می شود! و اگر بخواهی در این هستی، مانا(جاویدان)بمانی بایستی بدانی که کائنات با زمین و زمان چنین گفته است؛ حرکت مؤثر رو به جلو جوهر هستی است!حتی اگر به زمستانی برفی رسیدی جایز نیست به خواب عمیق زمستانی فروروی و حداقل می توانی با سورتمه سواری واسکی بازی آنرا مفرح نمایی!
وقتی قطار بی قرار عشق و ترقی فردی بخواهد از ایستگاهش به حرکت بیافتد، تماشا گرانی جاهل و سنگ بدست و ناظرانی پنهانی تا آن قطار ایستاده،سنگ ها را بدست گرفته و کاری به آن قطار بی قرار ندارند اما وقتی افتاد به راهش تا رنج خود و راحت دوستان را طلبد،آنچنان سنگ بارانش می کنند تا شیشه های عمرش را بشکنند! اگر این شرایط برایت حادث شد مبادا غمین باشی در شامگاهان و اسحار خویش! و مرنج و مرنجان دل و قلب یاران خویش! چرا که این سنگها برکت حرکت است بسوی مقصود و مقصد!همانا انسان بایستی طی طریق نماید از بلاد جهل به سرزمین کمال و تعالی! و در آن مسیر، مبادا موتور قرار قطارت بایستد چون در سنگ پرانی کودکان جاهل به شیشه های قطارت، شیشه ها نو شوند ولی موتور از کار بیافتد تمام قطارت به سستی نهد و فرار قطارت به قرار مبدل می شود! و اگر بخواهی در این هستی، مانا(جاویدان)بمانی بایستی بدانی که کائنات با زمین و زمان چنین گفته است؛ حرکت مؤثر رو به جلو جوهر هستی است!حتی اگر به زمستانی برفی رسیدی جایز نیست به خواب عمیق زمستانی فروروی و حداقل می توانی با سورتمه سواری واسکی بازی آنرا مفرح نمایی!
سخن مطّول را قیچی می کنم و در کنار هم پای مفاهیم زندگی می نشینم آن هم با انتخاب سروده ای از خورخه لوییس بورخس؛ شاعر، نویسنده و ادیب آرژانتینی (1899-1986):
کم کم یاد خواهی گرفت /تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را/اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت،اطمینان خاطر/و یاد می گیری که بوسه ها قرار داد نیستند/و هدیه ها،معنی عهد و پیمان نمی دهند /کم کم یاد میگیری /که حتی نورخورشید هم می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری/باید باغ- خودت را پرورش دهی به جای اینکه/ منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد/یاد میگیری که می توانی تحمل کنی/که محکم باشی پای هر خداحافظی/یاد میگیری که خیلی می ارزی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر