سکوت آفتاب ، ظلمات است
اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست
احمد شاملو
در چشمان بی تفاوت عابران و مرکب سواران فلزی ، آب از آب تکان نمی خورد در آن دمی که به خود می قبولانند هرگز نمی بینند چگونه نعره ی گوش خراش اره برقی که نشان از بی رحمی شهردار دارد ، بر جان ریه های سبز پمپاژ کننده ی اکسیژن درون پارک ها و حواشی خیابان ها یورش برده است . اما در آن سوی سکه ی زمان ، حادثه ای ملال آور ضرب می گردد . در خونین شهر دیروز و خفقان شهر امروز ، یغماگر هستی سوز ( شهردار ) در آستانه جشن نوروز باستانی و رویش طبیعت ، با قهقهه ی مستانه ریشه ی درخت زندگانی جوانی 34 ساله را می خشکاند .
سفره ی نیمه جان خانواده 4 نفره ی یونس عساکره بر تن رنجور دکه ی میوه فروشی تکیه داده بود اما با دستان پلید ریاکاران زورگو به تاراج رفت . مضحک تر این که شعار می دهند ؛ کاسب حبیب خداست و بر دستان کارگر باید بوسه زد . اما در وقت عمل نمودن ؛ بیدادگری را رونق می دهند و رنج روحی به نان آور تزریق می نمایند . چرا که در قاموس لغات آنان ، کارگر ؛ رنجبر تعبیر می گردد . در این زمانه ی بدخیم ، این مترادف معنائی پای را از مرز خط کشی شده ی خود بسی فراتر نهاده است و بیشتر بار ذهنی را بر نان آوران تحمیل می نماید . به گونه ای که به واسطه ی بی تدبیری مدیران نالایق و توسعه ی همه جانبه شرایط بد اقتصادی حاکم شده بر سرزمین مادری مان ، کارگر امنیت پایدار شغلی ندارد و همه وقت دلهره های دومینوئی و غم نان در آستین به همراه دارد و در هنگامه ی استراحت شبانه ، خواب از چشمان خسته اش زائل و در گاه بیداری ، بر هم زننده ی آرامش وی می گردد . بعضا نان آور جهت رهائی از چنین گرداب نابود کننده و در پی اعلام اعتراض ژرف به روند تاریک ، به سمت کبریت پرخطر و گالن بنزین از ضامن خارج شده می رود . گو این که یونس عساکره ، سیستم بیمار اقتصادی و اداری حاکم بر جغرافیای زیست گاهش را نیک می شناخته است و آن انسان آزاده با مناعت طبع نهادینه شده در وجودش ، نمی توانست گردن را نزد نماینده ی متمول اهریمن ( امام جمعه شهر ) خم کند و با استخاره گرفتن و انشاء الله گفتن های پوچ ، در هزار توی تبعیض های رنگارنگ و کاغذ بازی های کسل کننده و بروکراسی فاسد اداری فسیل شود .
قطعا پیش آمده در لایه برداری از این گونه حوادث از خود بپرسیم ؛ محمد البوعزیزی با به آتش کشیدن خود ، سمبل انقلاب تونس و باعث جرقه ی انقلاب در بسیاری از کشورهای عربی می گردد اما چرا در ایران تغییر بنیادی رخ نمی دهد ؟ کافی است نیم نگاهی به پشت سر بیاندازیم و به عملکرد شنیع و غیر قابل دفاع حاکمیت در قبال اپوزیسیون داخلی ، دگر اندیشان و کسانی که احکام جزائی اسلام شامل حالشان شده است ، ببینیم و جواب را دو دستی بگیریم . مواردی چونان ؛ اعدام های گسترده در دهه ی 60 ، بر پا شدن صبحگاهی چوبه های دار در میادین شهر ، سنگسار نمودن ها ، تازیانه زدن ها و ... با سکوت توده ها مواجه شد و نتوانست اعتراضات پیدا ی مدون زنجیره ای و شعله های قیام را در بر داشته باشند تا اکنون دلی جریحه دار نگردد . از سوئی 75 میلیون ایرانی داخل کشور عمدتا محصول همین عصبیت های اجتماعی هستند که رهآورد رفتار خشن حاکمیت به جامعه ایرانی است . به گونه ای که هر روز که به دکه های روزنامه فروشی می رویم ، به خاطر پیگیری صفحه ی حوادث جراید را خریداری می نمائیم . و اگر حوادث تکان دهنده ی مطلوب نظرمان را در لابلای روزنامه ها نیابیم ، مغموم می گردیم و روزی عبوس را پشت سر می گذاریم و انتظار صبح دل انگیز دیگری با حوادثی گیرا تر را می کشیم تا به خواسته ی خود برسیم و در جمع بندی همین سلسله بی خیالی ها است که عمر حاکمیت پلید ادامه می یابد ، روندی که مطلوب دستگاه اهریمن است و اگر بخواهیم برای همیشه بند ناف این گونه حوادث را از پیکره ی دیار کهن ایران قطع نمائیم تا شاهد آن نباشیم که نان شب در سفره ای خاطره نباشد و چشم منتظر کودکی بی دفاع برای در آغوش گرفتن والدین به چوبه ی دار سپرده شده ، بر در خانه پلاسیده نگردد و ضجه های شبانگاهی مادران را نشنویم ، باید با اراده جمعی و همدلی و جسارت ، رشته ی عمر حاکمیت ضحاک زمان را قیچی نمائیم .
من نیز به نشانه ی اعتراض به سیستم جنایت پیشه ی ولایت آخوندی ؛ سید بودن را از جلوی اسمم به آتش می کشم ؛ ( من دیگر سید نیستم )


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر