۱۳۹۴ تیر ۸, دوشنبه

برشی از رمان صعود مرغان دریائی . نویسنده ؛ احمد خلیلی


... قاضی در ذهنش به جستجو پرداخت « مرد کافر ؟! » سرباز فرصت نداد و ادامه حرفش را پی گرفت ؛ « خاطرتون هست چند وقت پیش شیخ مصباح با آن یکی آمد نزدتان ، اون قاتله کی بود ؟ نگاه کن یادم آمد ،جابر کمیته ای ! هنگام غروب بود . در استکان کمر باریک برایتان چای ریختم . یادتان می آید ؟ بیچاره در خانه اش کشته شد . این زن اوست ، متوجه اید ؟ شیخ به آرامی گفت ؛ قضیه را به گونه ای رفع و رجوع کن . شما هم با سر تأیید کردید . »


قاضی چشمانش را ریز کرد و به سرباز روستائی خیره ماند . آن گونه هم که او تصور می کرد نبود ، گوئی در انظار تشت این رسوائی از بام افتاده بود . با لبخندی زورکی از پس یک ظاهر سازی قلابی پوزخند تلخ و سبکی زد و به سرباز دستور داد زن به داخل بیاید ، آن گاه از کمد بایگانی پوشه قرمز رنگی را بیرون کشید که روی آن با ماژیک مشکی نوشته بود ؛ متوفی : نعیم رضوانی . در دم زن به داخل اتاق آمد و روبروی او قرار گرفت . خطی از اندوه نیمی از چهره مات و گرفته شیرین را شیار زد . گوئی در ذهن زن چیزی ادامه می یافت که شاید نامش جستجو بود و همپای آن چیزی ادامه می یافت که شاید نامش گم شدن بود . لحظه ای سکوت فضای اتاق را در بر گرفت . هرکدام منتظر بود تا دیگری سخن بگوید . شیرین قدمی به جلو برداشت به گونه ای که کاملاً نزدیک قاضی قرار گرفت . نگاه نافذ و پر غصه اش را به چشمان وی گره زد و با غمی که در صدایش موج انداخته بود گفت ؛ « شما امروز در جایگاه عدالت نشسته ای و میز و چکش دستتونه ، انتظار داشتم به عدل حکم کنی . من به خونخواهی شوهر بی گناهم اینجا آمده ام ! مردی که آزارش به مورچه هم نمی رسید . اونو کشتن بدون اون که کاری کرده و مستحقش بوده باشه ، آقای قاضی ؛ شوهر نازنینمو جلو چشمام ... » قاضی زادانی فر با کنشی عصبی و برانگیخته به میان هق هق مخاطبش آمد و گفت ؛

« قبلاً هم اعلام کردم با توجه به گزارش پزشکی قانونی علت مرگ ، سکته قلبی عنوان ، در دادگاه تجدید نظر ، حکم دادگاه رسیدگی کننده تأیید و پرونده شوهر شما مختومه شده ، بنابراین ادعای دادخواهی شما محلی از اعراب نداره ، پس وقت دادگاه را بی جهت نگیرید . » در چشم سخت و خشک زن درخششی که به سرعت فرو نشست پدیدار شد ، آهی پرمعنا کشید و در جواب قاضی گفت ؛ « شما نمی دونی این مدت چه بر من رفته ، اون شب سه نفر با اسلحه وارد حیاط خانه ی ما شدن ، یکی از اون ها جابر بود که با قنداق تفنگ به شوهرم حمله ور شد . »

- شاهدی بر این ادعاتون دارین که صحت گفته های شما رو تأیید کنه ؟

- جز خودم و فرزند چهار ساله ام ، خیر .

- چطور انتظار دارید چنین ادعائی را بپذیرم ؟ حتی اگر چنین اتهامی از سوی شما صحت داشته باشه در قوانین اسلامی شهادت یک زن قابل استناد و پیگیری نیست .

بغض کرده بود . صدای جابر در جمجمه اش بود توی مغزش . صدای مهیبی که در فرو رفتگی پیشانی و بینی مثل سوزن فرو می رفت ، دنیا دور سرش می گشت . رعشه به پاهایش افتاده بود و تا پوست صورتش می دوید . نگاه نومیدش را از قاضی گرفت و به قاب عکسی که روی دیوار میخ شده بود دوخت ، گویی او هم نظرش با نظر قاضی تفاوتی نداشت . اکنون با تمام وجود مفهوم عدالت اسلامی را درک می کرد . از قبل می دانست آمدنش نتیجه ای ندارد اما آرام نمی گرفت . نیروی باخته و فرو پاشیده او را به سمت در کشاند . قبل از آن که دستگیره را بکشد برگشت و به قاضی نگاه معنا داری انداخت و گفت ؛ « تباهی آن گاه آغاز می شود که جنایت قضاوت باشد . » سپس چنان در را محکم بهم کوبید که تابلوی توی اتاق از دیوار افتاد و قابش خورد شد !

دلش برای نعیم تکه تکه شده است . سکوت لایه لایه می شود خانه خانه می شود و درهم ضرب می شود . گردبادی افتاده بود به جانش که تا ریشه کن نمی کرد آرام نمی گرفت . با ناخن پوست صورتش را می کند ، دنبال زخمی تازه می گردد تا دردش را از یاد ببرد . دلگیر است که حریم امن ندارد . آیا در تاریخ تولدش محکومیتی پای شناسنامه اش شماره شده که هرگز نمی تواند از آن سرنوشت محتوم بگریزد ؟ یک مشت خاطره و تصویرهای بهم ریخته به ذهنش هجوم می آورد . در عمق چشم ها و پشت نگاه داغ خورده اش که به خاک تیره خیره مانده خلأ ای از خشم و انزجار حفر شده است ! تنها راهی که به گمانش می تواند مرهم زخم درونش باشد نپذیرفتن و نفی واقعیت است زیرا حقیقتی که از پس این واقعیت سرچشمه می گیرد بسیار ناگوار و غیر انسانی است . آدمی هرگز نمی تواند از همان اول چنین مرگ هایی را باور کند ، مرگ عزیزترین کسان را . گاه رعشه ای آرواره اش را کج می کند . حالت تهوع و سرگیجه گرفته است . حالش بهم می خورد و بالا می آورد اما نمی تواند بیرون دهد . می خورد و باز بالا می آورد گمان می کند بیرون داده است ، باز بالا می آورد . بوی آب گندیده شکم غریق باد کرده را می دهد . یک باره ته دلش خالی می شود و گریه می آید ، گریه ای با طنین درماندگی ! بدنش کرخت می شود و مزه تلخ و مهوع آزارش می دهد ، انگار در ساحل دریایی کف کرده ایستاده که همه ماهی هایش مرده و گندیده اند و باد بوی نعش را شلاق کش می آورد توی بینی و او چاره ای ندارد جز نفس کشیدن ، اگر چاره داشت نفس نمی کشید . رنگ پریده و تهی صورتش را در کف دست ها پنهان می کند و هق هق سر می دهد ...

( مقدمه رمان صعود مرغان دریایی در وبلاگ نویسنده www.mana-s91.blogfa.com انعکاس یافته است . لازم به ذکر است انتشار این برش از رمان یاد شده ، صرفاً در راستای روز زن ، و نگاه حاکمیت جمهوری ولایت فقیه به زنان و اقلیت دینی بهائیت می باشد . ) 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر