پیکانی کارا
کار ما نیست شناسایی « راز » گل سرخ ، / کار ما شاید این است / که در « افسون » گل سرخ شناور باشیم / ...
سهراب سپهری
بعد از یک دهه بی خبری مجدداً او را دیدم . شتابزده و بجای آنکه کفش های دردمنداش را بپوشم و در مسیر تلخ چلنج (challenge ) با هیولای بدخیم سرطان چند گامی راه بروم ، بی رحمانه درباره اش بد قضاوت نمودم وبراساس ظاهر چهره اش گفتم پای افیون و مواد درکار است و صد حیف ازآن جوان رعنای دیروز ... اما وقتی دردمندانه زیپ چنته قصه پرغصه اش را باز کرد ، مثل آدم خبره ای که به سنگ قیمتی رسیده باشد، درد دلهایش را در آغوش جان گرفتم . واژه هایی حاوی جوهر معنوی که از سویدای دل اش بر می خاستند ، همگی حقیقتی را آفتابی نمودند و متر و معیاری دست داد ، آموختنی .
همچنان که آن روزهای دردزای دلگداز را مرور و بر زبان ساری می نمود ، چشم های ابریشم گون او مانند مشعل فروزان شراره می انداختند و صدایش همانند باد در خیزران می ماند ، در من نوسان ایجاد کرد و غرق عرق شدم و بغض تشنج آوری که قادر به تسلط برآن نبودم در من ترکید . گفت : « در سن 34 سالگی به سرطان حنجره مبتلا گردیدم و پس از پرتودرمانی و شیمی درمانی های منظم ، سلول های پوست صورت و گردنم 67 سال پیرتر شده اند . حتی اکنون بزاق در دهان ندارم . » اینرا شنیدم ، در سکوتی درد آور فرورفتم . در آن گرمای عبوس روز تابستانی نمی توانستم با لحن یخ زده احساساتم را برزبان آورم . ری اکشن هایم که مالامال ازپشیمانی وندامت عمیق ناشی از نوع برداشت ناشیانه و قضاوتم درباره او بود ، همه چیز را برملا ساخت وبا تیز بینی متوجه شد . البته با منش انسانی اش ، طی چند ثانیه نگاههای جاندار بدون کلام به من آرامش داد !! ...
بی تردید در این مجال قصد ندارم مقاله علمی – پزشکی در باب سرطان بنویسم اما آنچه مطمح نظر است نوع نگرش و تفکر تحسین برانگیز آقای اسدالله بهرامی در پروسه مبارزه هدفمند با سرطان است که با کلام گویای ایشان و بواسطه قلم علیل نگارنده ، چون جورچین بر لوح سفید گذاشته شده است !!
-« خشت های بنای مستحکم تفکرات مبارزه ام بعد از مسجل شدن سرطان در کالبدم را چنین کار گذاشتم ؛ خواستن ، دانستن ، توانستن !! به زبان دیگر: سه اصل انگیزه ، دانائی و توانائی را مد نظر قرار دادم. بدین طریق که من می خواستم سرطان را بصورت Complete از پای درآورم . کمااینکه چگونگی و بکارگیری روش علمی آن برایم اهمیت داشت و در نهایت باید در آن راه سربلند می گردیدم .
باید در پرانتز عرض نمایم : حقیقت امر این است که انسان ها بیش تر به دنبال فرار از رنج هستند تا کسب لذت ! این نکته را نیز بخاطر داشته باشیم که رنج واقعی ، ما را به تحرک وا نمی دارد بلکه ترس از رنج است که چنین می کند ، و ما تحت تأثیر واقعیت نیستیم بلکه برداشت ازواقعیت ، محرک اصلی ما می باشد !...
همانا در راه روشن دانایی و مطالعه بسیار دریافتم ؛ اکثر مردم بر این باورند که داروها شفا بخش هستند ولی مطالعات علم جدید روان نژندی ( رابطه جسم و روان ) مطلبی که قرن ها شک برانگیز بود با پژوهشهای جامع ، چنین آنرا مورد کند وکاوعلمی _ روانی قرارداد:{ باورهای ما در مورد بیماریها و درمان شان بسیار مهم تر از خود درمان هستند . } دکتر هنری بیچر ( Dr.Henry Beecher ) از دانشگاه هاروارد تحقیقات گسترده ای انجام داده است که مشخص می کند توجه ما غالباً به تأثیر دارو است ، در حالیکه باور بیمار در این رابطه تاثیر موثرتری دارد !
در کنترل سرطان به یک نکته اساسی توجه ویژه نمودم که سرطان به خودی خود یک اتفاق لحظه ای نیست . بلکه فرآیندی از انواع تغییرات سلولی است که موجب تکثیرسلولهای خطرناک و ظهور آن بیماری مرگ آور می گردد . لذا با آنکه جسم و روانم در اقیانوس درد غوطه ور بود اما جهت ادامه حیات سالم نیاز داشتم تا با توکل و در نظر گرفتن مدیریت بحران ، علاوه بر تقویت عضلات تصمیم گیری ، باورهای نیرومند یا همان حس اعتماد به نفس که ضامن پیروزی بود را در خود تقویت نمایم ! همچنین در آن مسیر به سرعت گیرها و پرتگاههایی چون برچسب ناتوانی و باورهای تضعیف کننده و باز دارنده توجه ویژه نمودم ! کما اینکه نسبت به تأثیر ورزشهای لذت بخش در کنترل و حذف سرطان به آگاهی ذهنی رسیدم . تا اینکه در گذر زمان ، با انجام تمرینات منظم هوازی و استقامتی ، وضعیت سیستم ایمنی بدنم به بهبودی منجر شد . چرا که ورزش سبب تخلیه انرژی منفی شده و اجازه می دهد بدن از انجام آنها به ثبات برسد . از طرف دیگر امکان تمرکز را به من داد تا به آرامش رسیده و فشارهای روانی اعم از استرس و افسردگی به میزان فوق العاده در من کاهش یابد .لازم به ذکراست نباید اکتساب پوئن های مؤثر یا چشیدن آن حلاوت را شخصاً به نفع خویش مصادره به مطلوب نمایم . زیرا نقش تزریق روحیه مثبت از سوی همسر وفادارم ، تلاش های مستمر خانواده و دوستان مهربانم وانرژی گرفتن ازمجموعه باشگاه محبوب پیکانزادگاهم که همه وقت آن عزیزان را در کنار خویش میدیدم ، همچنین به مدد علم نوین پزشکی ، کادر مجرب و متخصص پزشکی و پرستاری عواملی بودند تا با صلابت ، آن بیماری ناخوانده مهلک را با پیکانی کارا برای همیشه به کما بفرستیم !.... در خاتمه ؛ چنین بی نوا که منم ، دستم حتی در سپاسگزاری تنگ است . با این همه از تمامی آن عوامل انسانی سپید اندیش سپاسگزارم !! »
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر