۱۳۹۴ تیر ۸, دوشنبه

گفتگوی اتحاد جنوب با سید احمد خلیلی(2): نویسنده ی جنوبی که در بی وطنی جذام گرفته است

... زیرا مخاطب ساده نویسی فقط یک مصرف کننده ی صرف است. کسی که از رو متنی ساده را می خواند، در همان رو می ماند. البته روان نویسی نباید تا حدی باشد که ذهن مخاطب بدون اصطکاک روی مطلب بلغزد و فرد بدون تأمل و تفکر کافی از آن عبور کند و نویسندگان نیز نباید نوشته های فست فودی کم خاصیت عاری از تحقیق و پژوهش و کم مایه از لحاظ وزن ادبی را در پاکت قرار دهند و به خورد مخاطب بدهند. همانا وظیفه شاعر و نویسنده، رساندن شعر و پیام متن به شعور مخاطب نیست بلکه رسالت ارتقاء پایه های فکری، فرهنگی و فلسفی جامعه را دارند و مخاطبی که باید « بداند » و این دانستن برای رسیدن به درک کامل باشد و خوانندگانی که در دسته بندی عوام جای می گیرند باید به این فکر کنند که چگونه می خوانند و هنگام خواندن به دنبال چه چیزی هستند ؟...

اتحاد جنوب ـ مهدی بکران : وعده کرده بودیم که بخش دوم از مصاحبه سریالی با آقای سید احمد خلیلی نویسنده 8 اثر ادبی را انجام دهیم و این امر بخاطر مطالعه عمیق تر در زندگی، آثار و یادداشت های ایشان با کمی تأخیر اکنون صورت پذیرفته است. ضمن پوزش از خوانندگان عزیز بدون مقدمه چینی، این گفتگو را شروع می نمائیم ؛

 سلام جناب آقای خلیلی؛ از این که بخش دوم از سریال گفتگویمان به تأخیر افتاد بابت منتظر ماندن تان از شما پوزش می خواهم.

درود بر شما ای جوان خوش آتیه . هرگز انتظار در چشمان من پشیمان نخواهد شد .و اکنون از شما استدعا دارم سوالاتی را بپرسید که ذهن مرا به حرکت وادارد .
 امیدوارم.... سوالی ذهنم را به خودش مشغول نموده است و می خواهم بدانم با کدامین انگیزه در روزهای تنهایی دور از خانه به نوشتن می پردازید ؟
آری تنهایم! به قول « یوسا » تنها « در برابر نکبت زندگی » به حدی که این روزها خود را در گفته ی « دانته » می بینم؛ « پروانه ی من در تاری اسیر است، که عنکبوت آن سیر است نه یارای پرواز دارد، نه می تواند بمیرد.» اما حال و روز چگونه نوشتنم را فیلسوف و جامعه شناس آلمانی – تئودور آدورنو- در جمله یی تکان دهنده از قطعه 51، اخلاق صغیر بیان می دارد؛ « برای انسانی که دیگر خانه یی عالی ندارد تا در آن زندگی کند، نوشتن تبدیل به مکانی برای زندگی می شود. » البته ترجمه دقیق تر عبارت آدورنو این است؛ « برای کسی که دیگر موطنی ( homeland   (  ندارد، نوشتن جایی می شود برای زیستن.» گواین که واژه homeland   در دل خود دو مفهوم « زمین » و «خانه» را با هم دارد. آنچه آدورنو درباره « بی وطنی » و نوشتن را به منزله « خانه ساختن » می گوید شاید بهترین وصف حال بنده در شرایط فعلی باشد و در این در به دری (homelessness )، آدورنو در همان قطعه 51 از اخلاق صغیر می گوید ؛ « نویسنده در متن خویش خانه یی بر پای می دارد. » مضافاً این که  در این وضعیت می نویسم تا به گفته اوکتاویوپاز جامه ی عمل بپوشانم! «نوشتن بهتر از منفجر شدن است!»

به باد حادثه بالم اگر شکست، چه باک /  خوشا پریدن با این شکسته بالی ها 

سلسله مقالات و نوشته های شما در سایت های مجازی استان منتشر شده اند که عمدتاً نگاه شما به سرزمین مادری ات را بیان می دارد، این نوع درک شما از کجا نشأت می گیرد؟
 « آه تو می دانی مرا سر گفتن کدامین سخن است از کدامین درد.»
دو سال قبل یک خبر علمی از رادیو پیام پخش می شد و شنیدم گروهی از دانشمندان دریافته اند در خاک باکتری هایی وجود دارد که به انسان آرامش می بخشد و این بیشترین دلیل روی آوردن مردم به طبیعت است  و با استناد به آن تحقیق گفته اند عشق به وطن نیز تأثیر همین باکتریها بر وجود انسانها ست به طوری که اگر افراد به بهترین نقاط جهان بروند باز هم هوای وطن می کنند و به آن عشق می ورزند .

بعد از گذشت 11سال تمام، خود را ماهی سالمونی می بینم که مام میهن در من بیدار شده است و به شیوه ی تله پاتی و دو هم اندیشی از سوی بنده با ملکول های فعال ذهن سرزمین مادری ام ارتباط ویژه برقرار می کنم. اگر چه مادر من امروز مضطرب است و به قول لورکا « مجروح از سوزن سیلاب ها » و جهت کاستن اضطراب ها و درد های بی تدبیری که بر هستی و وجودش روا داشته اند، بر خود واجب می دانم تا با الزام حضور قلمی برایش بنویسم. همان گونه که « فروید » از بدن مادرانه ای می گوید که «غیر از آن هیچ جای دیگر نیست که شخص بتواند با قطعیت کامل بگوید آن جا بوده است » و من ( این ماهی سالمون ) متعلق به آن بدنم و به قول دوست فرهیخته ایی؛ « برای سبز ماندنش »، آگاهانه و در حد توان، قلم ناچیزم را برایش هزینه می کنم .
 نگاه روشنفکرانه ی شما در کتاب هایتان که به معضلات اجتماعی پرداخته اید و حتی در بطن یادداشت ها و مقالاتی که در سایت های مجازی ارائه می دهید از تم انتقادی و اعتراضی برخوردار هستند و در تعریف از مفهوم روشنفکری، برخی به پیروی از فلاسفه ی یونان به ویژه سقراط و افلاطون، روشنفکر را « وجدان خرده گیر جوامع» دانسته اند. بعضی دیگر بر این باورند؛ «فردی که استعداد آن را دارد که یک پیام، نظر، نگرش، فلسفه یا عقیده ای را برای مردم بیان کند روشنفکر است » و نگاه  و شیوه ی قلمی شما در این تعاریف روشنفکری می گنجد. با این حال، درد شناسی و تلاش شما برای سروسامان دادن امور، بسیار عیان است اما چرا تا این حد غریب مانده اید؟ 

تشکر از نگاه تیزبین و لطف شما. اما « ادوارد سعید » در مقاله بسیار خواندنی اش « غربت روشنفکران: مهاجران و حاشیه نشینان »، از روشنفکرانی می گوید که در تبعید به سر می برند و همواره در مقام موجوداتی حاشیه نشین و نافرمان قرار می گیرند. ادوارد سعید، تبعید را «غم انگیز ترین سرنوشت ها » می خواند و اشاره می کند به پیوندی که همیشه بین « تصور تبعیدی بودن » و «وحشت جذام گرفتن » در کار بوده. این هر دو نمادهای « مطرود بودن» است. سعید تأکید می کند مشکل بسیاری از تبعید شدگان امروزی فقط این نیست که مجبور به ترک خانه و کاشانه خود شده اند، مشکل شان این است که مدام به یاد می آورند که در تبعیدند، آن هم در حالی که میهن شان چندان هم دور از دسترس نیست. از سویی به تعبیر آدورنو روشنفکر کسی است که در خانه خود احساس می کند در خانه نیست و خود بر این می افزاید که «غریب ماندن در خانه، خود بخشی از اخلاقیات روزگار ماست.» ...

و باید در نظر داشت روشنفکر الزاماً تحصیل کرده و دانشمند نیست بلکه کسانی در تاریخ دست به تحرکاتی زده ا ند امثال ستارخان و باقرخان که هیچ گونه تحصیلاتی هم نداشته اند و رسالت روشنفکر، حرکت زندگی و دگرگونی و تکامل و به شدن انسان ها ست و روشنفکر بنا به درک واقع بینانه از اوضاع جامعه ی خویش، در چارچوب اندیشه و فرهنگ بومی، درصدد رفع معضلات اجتماعی برمی آید. طی همین دیدگاه، بهترین نمونه ی بومی، ابر مردی به نام آقای حاج علی یگانه است. روشنفکری از جنس کلمه که با اقدامی فرهنگی در سراسر استان بوشهر با اندیشه ی مثبت پراگماتیک ( عملگرا ) به امتداد رود مُند، به سرافرازی نخل های پر ثمر دشتستان بزرگ ، به شفافیت و خروشندگی آرام دریای خلیج همیشه فارس، به ایستادگی کوه پدری(پردیس) جم و به درخشندگی لیان جاودان مبادرت ورزید اما مهمترین اقدام ایشان که هرگز از حافظه ی بیدار تاریخی آن دیار قهرمان پاک نخواهد شد، در  4 دهه ی قبل عمدتاً سرزمین جم  که با ریشه دوانیدن عصبیت های زیر پوستی طایفه ای دست و پنجه نرم می کرد، ایشان با درد مندی و آگاهی بخشی خواستار آرامش و تعالی آن سرزمین شدند و رسالت شان را به روشنی بر مبنای توزیع دانایی و کتاب و ترویج کتاب خوانی قرار دادند تا حدی که جان خود را در کف دست گذاشتند و با تهدیدات آشکار مواجه گردیدند اما با پایمردی و آگاهی از سرانجام کار، طی سالیان سال آن نهال را تناور و به بار نشاندند و با آن کار سترگ، شهد خرد را به کام جم چشاندند و جناب آقای یگانه با خود آگاهی  نسبت به تداوم وضع بد 4 دهه ی قبل در آن خطه معترض بود و کوشید تا آنچه را که در برابرش وضع مطلوب می دانست جانشین وضع بد آن زمان سازد و اینجاست که گفته ی هگل گل می کند؛ « روشنفکر کسی است که نسبت به قطعیت های زمان خودش، روح نقادانه داشته باشد. » و بنا به انجام کار چشمگیر فرهنگی که جناب آقای یگانه سالیان سال با مرارت های بی شمار پیگیری نمودند و یک شبه هم به بار ننشست و تا جائی که جان شیرین را نیز در کف دست گذاشتند و الحق همه ی ما و مسئولین بومی می دانیم که ایشان جم را به بالندگی رساندند. اما چرا ایشان تا این حد غریب مانده اند؟ و چرا تا حال در آن سرزمین مادری مان از ایشان تجلیل نشده است؟ و به جرأت می توان گفت این دست روی دست گذاشتن ها خود آیینه ی تمام قد از تنگ نظری و بی تدبیری مسئولین مربوطه  است که به آن معرفت نرسیده اند و به قول فرانسیس بیکن؛ « ... جای تردید نیست که رمز حاکمیت و سروری آدمی در مخزن معرفت نهفته است، مخزنی انباشته از گوهرهای بسیار که نه خزانه ی شاهان توان خرید آنها را دارد و نه قدرت ایشان توان فرمان دادن به آنها را! جاسوسان و خبرچینانِ شاهان از این گوهر ها بی خبرند و ملاحان و کاشفانِ ایشان از آنها به دور!...»

و اکنون ناخودآگاه فیلم« کمال الملک» ساخته شادروان «علی حاتمی» به ذهنم متبادر می گردد، جایی از آن فیلم، کمال الملک  به مظفرالدین شاه گفت؛ « در ممالک دیگر، فراوان هنرمند مثل من وجود دارد و یکی را بیش از دیگری ارج می نهند اما من در اینجا یک تنم و شما با این یک تن چه کردید ؟ ! »
حال باید پرسید؛ جم چه تعداد اسطوره هایی چون حاج علی یگانه دارد که چنین غریب ...؟

اتحاد جنوب ؛ نگاه اعتراضی شما به قطعیت های موجود، در نوشته هایتان به یک پیچیدگی و بعضاً دیر فهمی می رسد و باعث شده برخی از مخاطبین عام به سبک غامض نوشته هایتان معترض باشند، دلیل آن را چگونه تشریح می نمایید؟ و مخاطب عام چه اقدامی باید بکند ؟ 

دلایلی  که برای جواب این سوال می توان اقامه کرد چنین است؛ بنده از منظر ادبیات به حل موضوعات و چالش های اجتماعی می پردازم. کما اینکه جلال آل احمد توصیفی از ادبیات دارد به این مضمون « ادبیات و فلسفه دو روی یک سکه اند، فلسفه از راه کلیات در کار توضیح جهان است و ادبیات از راه جزئیات » و در داستان نویسی، نویسنده در پروسه مرحله ی حسی تا آفریدن اثر ادبی که مرحله ی زایمان روح می نامند در نوسان عجیبی قرار می گیرد به طوری که نویسنده در عالم بیداری است و می پندارد که دارد خواب می بیند و این همان لحظه ی خلسه ای است که خود را از ثقل خویش رها می سازد و سبکپا و برده ی تخیل تمام نشدنی به اندیشیدن می پردازد که خود نوعی سخن گفتن خاموش با استفاده از الفاظ و مفاهیم و به گفته ی روان شناسان؛ «حدیث نفس و نجوائی درونی » است و با به کار گیری الفاظ، سبب می شود تا انسان از جزئیات به سوی کلیات و مفاهیم کلی فلسفی روی آورد و با استفاده از آنها به معانی مجرد و انتزاعی دست یابد و بر پایه ی این مفاهیم کلی و انتزاعی به فکر کردن بپردازد تا بدین گونه ضمن گذر از مرحله حسی به مرحله تخیل و سپس تعقل راه یافته و اگر نوع نوشته جهت عرضه به دنیای مجازی که فرصت خواننده اندک است و قصد نویسنده نمایاندن معضلات  اجتماعی  و تئوری درمانی اجتماعی نیز در دستور نوشتن داشته باشد از سویی بنا به تشخیص نویسنده و نیروی ذوق و احساس که نثراش به نظم  تنه می زند، نویسنده در بزنگاه متن چاره ای ندارد مگر این که  در آن فرصت اندک از تکنیک های آنتی تز، استعاره، تشبیه، کنایه، ایهام  و آرایه های رنگارنگ ادبی و گنجینه ای از کلمات فاخر و ظرفیت های معنایی و موسیقیایی کلمه و کیفیت ترکیب واژگان سرشار از پنداره های پر احساس و جمله های آهنگین و جاندار استفاده نماید و نویسنده برای نمایاندن ریشه ی  معضلات اجتماعی  در نوشته ی کوتاه در سایت های مجازی که چند لایه از مشکلات جامعه که به هم ربط دارد را لاجرم باید واکاوی نماید، لایه هایی که همانند انداختن سنگی کوچک در آب است که دایره هایی در اطرافش گسترده می شود و لایه هایی بر لایه های دیگر افزوده می شود و همان گونه که اشاره کردم میان ایجاد و تولید چنین زبانی با زبان روزمره ی عوام به قول ساختار گرایان چک ( زبان اتوماتیکی ) تمایز وجود دارد و طبیعی است که چنین زبان چند لایه و تو در تو خارج از فهم مخاطب عام است و آن را غامض و پیچیده می بیند مثلاً با استخراج معانی متفاوت در این کنایات  مبادرت بورزید؛ تسمه از کدوی کسی بیرون کشیدن / تسمه از گرده ی کسی کشیدن / تسمه ای ... چه بسا تعدد وجود چنین اصطلاحاتی در هر نوشته ای باعث می شود مخاطب عام هنگ کند. زیرا مخاطب ساده نویسی فقط یک مصرف کننده ی  صرف است. کسی که از رو متنی ساده را می خواند،  در همان رو می ماند. البته روان نویسی نباید تا حدی باشد که ذهن مخاطب بدون اصطکاک روی مطلب بلغزد و فرد بدون تأمل و تفکر کافی از آن عبور کند و نویسندگان نیز نباید نوشته های فست فودی کم خاصیت عاری از تحقیق و پژوهش و کم مایه از لحاظ وزن ادبی را در پاکت قرار دهند و به خورد مخاطب بدهند. همانا وظیفه  شاعر و نویسنده، رساندن شعر و پیام متن به شعور مخاطب نیست بلکه رسالت ارتقاء پایه های فکری، فرهنگی و فلسفی جامعه را دارند و مخاطبی که باید « بداند »  و این دانستن برای رسیدن به درک کامل باشد و خوانندگانی  که در دسته بندی عوام جای می گیرند باید به این فکر کنند که چگونه می خوانند و هنگام خواندن به دنبال چه چیزی هستند ؟ یک مثال بومی و عینی می آورم؛ جناب آقای حاج حسن سعادت را بنگرید که پروسه ی مستمر هدفمند و علمی را از چندین سال قبل آغاز نمودند و کماکان ادامه می دهند و بی تردید به جرگه ی خواص و خواننده ی حرفه ای گرویده اند و کامنت های قوی و پر بارادبی از ایشان ذیل مطالب سایت های محلی، دلالت بر صحت گفته ام دارد . 

علی ای حال اکنون که تکلیف نگاه مخاطب به نویسنده ای چون بنده که فعلاً در مجال اندک دنیای مجازی به معضلات اجتماعی می پردازد و نوع نگاهش به معضل اجتماعی و متن و مخاطب به صورت دو سویه مشخص شد، اینک جهت تنویر افکار عمومی نیاز است تا به مدل های برتر در عالم نویسندگی نیز نیم نگاهی داشته باشیم تا ببینیم آیا برای آن مدل ها، پیچیده نویسی یک انتخاب است یا اتفاق؟

« خانم آلیس مونرو » نویسنده 82 ساله کانادایی که بارها برنده جوایز متعدد ادبی در کانادا و جهان بوده است و جایزه ی ارزشمند نوبل ادبیات 2013 میلادی را از آن خود کرد، در همشهری آنلاین درباره آن نویسنده چنین نوشته است؛ ( یکی از ویژگی های  خانم مونرو این است که نثری پیچیده دارد و خودش گفته که به عمد این کار را می کند و با یک ظرافت و نکته سنجی به روابط انسانی و مسائل بین آدم ها می پردازد.)

مورد دوم؛ نویسنده ی نامی « ناتالی ساروت » است که 98 سال از نوشتن دست نکشید و سبک پیچیده ی نوشته هایش و کلام قدرتمندش در خود واژه و زبان تبلور می یابد .

* اتحاد جنوب ؛ با تشکر از شما، اینک این بخش از مصاحبه را به اتمام می رسانیم و اگر مطلب ناگفته ای را مدّ نظر دارید بفرمائید؟

بنده از شما تشکر می نمایم  زیرا طی این سلسله از گفت و گوی مان با تیز بینی در آثار ادبی بنده و خلق سوالات چالشی  نقش ارتباط بین ناگفته های بنده و مخاطبین را به خوبی ایفا می نمائید و با تشکر از صبرو حوصله ی مخاطبین محترم  که گفته ها و نوشته های ناچیز بنده را پیگیری می نمایند و همچنین از کلیه دست اندرکاران محترم و خدوم رسانه ی  وزین اتحاد جنوب  تشکر وافر می نمایم علی الخصوص از مدیر محترم آن رسانه ی پر مخاطب جناب آقای حاج اکبر صابری عزیز و دعایم برای آن فرهیخته و جانباز سربلند همان گفته ی لورکا است ؛ « خدات نگه دارد ای سروش ! » 

                                                     
 ***

ضمن تشکر از کاربران و خوانندگان محترم؛ قصد داریم قسمت سوم از این مصاحبه سریالی را در روزهای آتی در مورد نقش ادبیات در جامعه و  تطبیق  وضع ادبیات داستانی در عمر دولت نهم و دهم با مرزهای همجوار کشور عزیزمان را با دنیای امروز مورد بررسی قرار دهیم . پس تا درود مجدد بدرود .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر