۱۴۰۰ خرداد ۱۰, دوشنبه

لب کارون




فرتور(عکسی) که زیبایی، دل های خوش و آسمان آبی رود کارون را به نمایش گذاشته است مربوط به سال 1354 است که توسط عکاس انگلیسی؛ توماس نبوریک گرفته است. چه بسیار روزهایی که دختران اهوازی در اولین قرار عاشقانه شان در لب کارون گونه هایشان سرخ و چشمان عسلی شان می خندید و پسرانی که جرعه ای از چشمان معشوقه ی خود می نوشیدند و مردمانی که نخورده مست بودند و همگی با ریتم می خواندند ؛" لب کارون چه گلبارون / میشه وقتی که میشینند دلدارون / تو قایق ها دور از غم ها / میخونند نغمه خوش لب کارون / تا چلچراغ آسمون پیدا میشه / سر گذارنیمه شب غوغا میشه / دسته دسته دخترون اهوازی / میان بیرون از خونه با طنازی / گیسوها پریشون / همه شاد و خندون / قد بلند و خوشگل / همه ره زن دل / چه خوب و قشنگه / لب کارون چه گلبارون / میشه وقتی ..."

 

اما عکس دوم که نشان از تعفن و بدبوئی و حس دریغ پنداشت دارد دقیقا از همان جا و در سال کنونی(1400) گرفته شده است. تایمی کوتاه پس از فرتور اول کمیته وحشت انقلاب اسلامی از آستین ملای پلید زاییده شد، و پشت بند آن ون های طرح امنیت اخلاقی پلیس(گشت ارشاد اسلامی)، ستاد اجرایی امر به معروف و نهی از منکر، پیاده سازی فرهنگ عفاف و حجاب توسط بسیجیان دهان چاک و بی سواد، بی سیم، دستبند، باتوم، انفرادی، بازجویی، شکنجه، شلاق، زندان، حس ترس و ناامنی ووو به خورد ما دادند.

بله خیلی حرف پشت این دو تا عکس هست، خیلی زیاد!!! که نشان می دهند که در این 4 دهه ی سیاه چه بر ملت ایران رفته است.  


۱۴۰۰ خرداد ۹, یکشنبه

سنگ مستراح آخوندی

 چرا به این نوع از سنگ توالت، سنگ مستراح آخوندی می گویند؟

توالتی که امروزه به آن توالت ایرانی یا شرقی می گویند، ابتدای ورودش به ایران به توالت فرنگی معروف شده بود و برخی تندروها به بهانه ی ترشح آب، آن را مخالف دین می دانستند.
آن ها خود از سنگ توالت هایی به شکل ذوزنقه که دارای دهانه پهن و هولناک بود، استفاده می کردند که مستقیم روی چاه تعبیه شده بود، به توالت آخوندی معروف بود. دلیل نامگزاری آن به سنگ مستراح آخوندی به این دلیل بود که این نوع سنگ همانند دهان آخوند چهل و چهار گز باز بود و هر چه توی آن می ریختند پر نمی شد! افزون بر آن چنان که می دانید ذهن و افکار آخوند نیز همانند چاه توالت است.





۱۴۰۰ خرداد ۸, شنبه

تخریب میراث فرهنگی ایرانیان

 

 تخریب میراث 85 ساله پایتخت توسط آتش به اختیارهای شهرداری

 

مجسمه‌ نبرد گشتاسب در میدان حرُ، اثر استاد غلامرضا رحیم‌ زاده ارژنگ با قدمت 85 ساله که در ششم بهمن‌ ماه سال 1398   در فهرست آثار ملی کشور ثبت شده بود به دست آتش به اختیارهای شهرداری تخریب شد.

در سرزمین آخوند زده ی ایران و در میدانی که نام حُر(یار امام حسین) بر آن گزاشته اند مجسمه ی شیر که نماد غرور ایرانیان است به چه کار می آید؟! در کشوری که ملای شیاد بر مسند قدرت لمیده است به مجسمه ی شغال و کفتار نیاز است و این که بقعه و زیارتگاه می خواهد که بتواند تخم خرافه، نادانی، گریه و مصیبت و سیاهی را بپراکند.

از ماست که برماست! اگر آن روز جلوی بسیجیان دهان گشاد ایستاده بودیم که نباید از پایه ستون تخت جمشید با قدمت 2500 ساله که نمونه اش در موزه لوور نگهداری می‌شود، بعنوان سکو برای پوشیدن کفش در نماز خانه خواهران کنار تخت جمشید، مورد استفاده قرار ‌گیرد، این هتاکان جرات نمی کردند به میراث ارزشمند ایرانیان حمله کنند، و ملای پلشت نیز ماست هایش را کیسه می کرد و با بی شرمی و دریدگی بالای منبر عربده نمی زد که ما 42 ساله بر شما ایرانیان سوار هستیم و دیگه پیاده نمی شویم!   


 




 
 

۱۴۰۰ خرداد ۱, شنبه

غلام پشت و رو و پرزیدنت بوش

 

شب سایه ی تاریکش را بر فضای زندان گسترانده . برجک های نگهبانی با پرژکتورهای گردان روشن ، دیوارهای بلند با سیم خاردارهای حلقوی ، نگهبان های مسلح و آموزش دیده ، درهای برقی و انواع و اقسام حفاظ های امنیتی ، دوربین های مدار بسته ی فعال و ... همگی حکایت از آن دارد که هیچ تبهکاری در این زندان ، حتی نباید فکر فرار را به مخیله اش راه دهد 

 

چند ساعت بعد ، صدای اذان از بلندگوها ، فضای ساکت و موحش زندان را می شکند . کم کم از اتاق ها یکی دو نفری خواب آلود و دهان دره کنان با بالا زدن آستین ها به طرف آبریزگاه ها می روند .

 

امیر پلنگ ؛ از سابقه دارهای قدیمی و هفت خط روزگار که بیرون از زندان برای خودش صاحب اسم و رسمی است و یکه بزن قهاری بحساب می آید ، در منطقه ای زندگی می کرده که پیر و جوان از دست مزاحمت هایش لحظه ای در امان نبودند . جوانی حدوداً سی و پنج ساله ! طغیانگری که چندین سابقه زورگیری و شرارت دارد . اما در زندان به گونه ای دیگر نشان می دهد . به قول زندانیان ؛ آسه می ره ، آسه میاد که گربه شاخش نزنه !! پیش تر در اندرزگاه دیگری تحمل کیفر می کرد . رقبا و آنهایی که چشم دیدنش را نداشتند برایش پاپوش درست کردند . به اصطلاح کلکی اش کردند . ناچار سر از این اندرزگاه درآورد . از موقعی که به اینجا آمده ، تصمیم می گیرد با کسی حشر و نشر نداشته باشد . سرش تو لاک خودشه و ذاتاً آدم کم حرف و تو داری است . بیش تر مواقع در گوشه ای نشسته با یک دوک نخ و ابزار بسیار ساده و ابتدایی ، جفتی می بافد . جای زخم کهنه یک چاقوی ضامن دار دسته زنجانی روی صورت که بخشی از چشم راستش را هم پایین کشیده هیبت هولناکی به چهره اش بخشیده ! این نشانه چندش آور ، به سایر تبهکارها هشدار می دهد که پا روی دم اش نگذاشته ، کاری به کارش نداشته باشند و زیاد دور و برش نپلکند . او با شنیدن صوت اذان در رختخواب غلتی می زند و مجدداً به خوابی عمیق و رویایی فرو می رود . شیرینی و لذت خواب صبحگاهی بر ایمان نیم بندش چربیده ، در زیر پتوی دولتی تا خرخره فرو می رود .

 

اما یکی از زندانیانی که سجاده اش را رو به قبله پهن کرده و با خدا کلنجار می رود ، غلام پشت و رو است . توی اندرزگاه کمتر کسی پیدا می شه که صابون غلام پشت و رو به تنش نخورده باشه . استاد مفت بری و زدن گلدونی به سر تازه واردهاست . از اون مارمولک های آب زیر کاهیه که وقتی به چهره اش دقیق می شی ، شرارت و پلیدی از سر و روش می باره . اصلاً این بشر ساخته شده برای عاصی کردن دیگرون ، تو زندان واسه خودش بر و بیایی داره اما مخش حسابی تعطیله . همیشه عده ای مفت خور دور و برش را گرفته اند که به اصطلاح زندونی ها بهشون می گن نوچه ! وقتی تو کریدور همراه نوچه هاش راه می افته بقیه حساب کار دستشون میاد ! نوطوقه همه رو کشیده ، این جوری که قدیمی های زندان میگن در یک سرقت مسلحانه از جواهر فروشی دو نفر رو می بنده به رگبار و دخلشونو میاره . الانم زیر حکمیه ! امروز و فرداست که بکشنش بالا ! بیچاره نه کسی رو داره که دنبال کارهاش بره ! نه کسی به ملاقاتش میاد و نه پول و پله ای به حسابش می ریزند ، با این حال وضع مالی اش حسابی توپه ! علاوه بر خودش خرج دود و دم یه عده ای رو هم میده . به قول اینجایی ها شخصی خوره . رفتم تو نخ اش ببینم چطور می شه یه زندونی با نداشتن ملاقاتی ، این رقمه مایه دار بشه ؟! خوب که پرس و جو کردم ، متوجه شدم تو کار زد و بند قرص و مواد و این جور چیزهاست !! هر تازه واردی که پاشو می زاره تو اندرزگاه ، توسط نوچه های غلام شناسایی می شه ! از یکی از نوچه هایش پرسیدم که چرا غلام برای پرونده اش وکیل نمی گیره ؟ گفت : « انگاری از مرحله پرتی ! به قول داش غلاممون ؛ وکیل حرف مفت می زنه اما مفتی حرف نمی زنه ! »

 

البته اینو هم باید بگم هر سالن اندرزگاه زیر بلیط چند تا تیغ داره ! طبق یک قانون نانوشته رایج در زندان ، اونهایی که بر و بیایی دارند و واسه خودشو صاحب اسم و رسمی شده اند ، توسط ایادی و نوچه هاشون کنترل نامحسوس سالن رو به عهده می گیرند ، بدون آنکه برای رقبا و سابقه دارهای دیگه مزاحمتی ایجاد کنند . با این که چشم ندارند همدیگر رو ببینند اما در حضور دیگران ظاهرشونو حفظ می کنند . وقتی به هم برمی خورند نوکرم ، چاکرم عین نقل و نبات بینشون رد و بدل می شه ! هر کدوم از اینها به همراه نوچه هاشون در محدوده ی تحت کنترل خود پادشاهی می کنند . کسی جرأت جیک زدن و یا اعتراض بهشون نداره ، تازه واردها دو راه بیش تر جلوی پایشان نیست . یا باید به خواسته های معمولاً مالی قدیمی ها و شاخ دارها تن بدهند و یا تقاضای انتقالی بنویسند به اندرزگاه های دیگه ! ... 

سرتون رو درد نیاورم ! غلام پشت و رو که دست هایش را سوی آسمان گرفته و لای انگشتای دست راستش ، تسبیح ساخته شده از هسته خرما عین ماری که به دور تنه درخت پیچیده باشه به دور انگشتان لرزانش تاب خورده است ، نم اشکی در گوشه چشم ها ، گونه چروکیده و خشن اش را خیس کرده ، چنان خودشو به موش مردگی زده که دل آدم به حالش می سوزه ! او در مقابل خدا زانو زده و با التماس و التجاء ازش کمک می خواد که « خدایا خودت می دونی که سری آخر زیاده چربی آبگوشتم زد بالا و خامی و نادونی کردمو الانم گناهکار و روسیاهم ، اما به دستای بریده ی حزرت ابلفضل قسم ت میدم حالا که ناوهای امریکایی تو دو سه قدمی ایرون خیمه زدن ، وقتشه تو کله ی بوش فرو کنی که بدون فوت وقت ، چن تا فشفشه به دیفالای این زندون بزنه و ما رو از این هلفدونی نجات بده ! ... »

اما چند روزی نمی پاید که غلام پشت رو را اعدام می کنند و رزم ناوهای امریکایی نیز از خلیج فارس به سمت دریای سرخ تغییر 

ماموریت می دهند ...     


      

۱۴۰۰ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

کارمند دولتی

 

پشت پرده اهداف امنیتی بکارگیری تعداد زیاد کارمندان و مدیران دولتی در ایران! 

کشور ژاپن دارای ۱۲۷ میلیون نفر جمعیت، تنها ۳۰۰ هزار کارمند دولتی آن کشور صنعتی را اداره می کنند، در حالی که کشور ما با جمعیت ۸۵ میلیون نفر با اقتصاد ورشکسته بیش از ۴ میلیون کارمند دولتی در آن مشغول به کارند که از این تعداد ۴۰۰ هزار نفر مدیر هستند. به عبارت دیگر تعداد مدیران دولتی ایران از تعداد کل کارمندان دولتی ژاپن بیشتر است!

 

  روزی نیست که در ایران دارای اقتصاد به کما رفته درب کارخانه ای تخته نشود و یا به شمار کارگران بیکار و معترض افزوده نگردد. در چنین شرایطی براساس اعلام منابع رسمی ساعات کار مفید کارمندان در بخش دولتی در ایران تنها 2 2 دقیقه در روز است. به همین رو کارمند نیز انسان است و به نان و بیمه سلامت و آب باریکه ای برای روزهای فرسودگی و بازنشستگی نیاز دارد. او زمانی که می بیند در این وضعیت فلاکت بار مردم برای به نیش کشیدن لقمه نانی چقدر در تنگنا قرار گرفته اند به همین رو خدای خود را شکر می کند که زیر سایه ی حکومت اسلامی لقمه نانی می خورد. اما این قضیه به همین جا ختم نمی شود، همواره سیستم فاشیستی ملایان برای راه انداختن شوهای تبلیغاتی و پوپولیستی از این نقطه ضعف و نیاز حیاتی کارمندان بعلاوه خانواده ی آنها سوء استفاده ابزاری می کند. بازوی این سیستم پلید، دستگاه تک صدایی و گوبلز صدا و سیمای میلی است که سالانه با دریافت بودجه سرسام آور و صرف هزینه های گزاف با شیوه های محیلانه تلاش می کند که نشان بدهند خلافت اسلامی ملایان مشروع و محبوبت داخلی دارد. بدین شیوه که مزد بگیران وابسته به سیستم حکومتی که از سایه این سیستم لقمه نانی در سفره دارند باید برنامه ها و اهداف این سیستم را پیاده کنند یعنی آنها و خانواده هایشان باید در صف های گرفتن رأی، حضور در نماز جمعه و راهپیمایی های روز قدس، نهم دی، 22 بهمن و...حضور فعال داشته باشند. بعضا مشاهده شده که سیستم امنیتی نظام عمامه بسرها برای فشار بر مردم به ستوه آمده، از بین همین تعداد جیره خوار دولتی جهت اهداف جاسوس بازی، کنترل و سرکوب اعتراضات  مردمی بهره می گیرد


 


!نه به کلیت نظام پوشالی ملایان و اهداف پلید این سیستم غیر دموکراتیک  

۱۴۰۰ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

جوانی و خامی

 

این جوان متوهم و ناآگاه نسل امروزی که خود را به دست شامورتی بازی انتصخابات رژیم ملایان سپرده است، سرخوشانه بر جوان دیروزی فخر می فروشد !!!
چه بسا دیروز این پیرسال نیز شبیه رفتار سرخوشانه ی این جوان امروزی بوده است! اما با گذشت زمان که سریال وعده های دروغین دولتمردان غارتگر و جنایتکاران بزدل تشنه ی قدرت آن رژیم نالایق بر او عیان و انبان تجربیاتش از مزخرف گویی آنان پر می گردد، چشم یاری و امید از دروغ گویی ها و ریاکاری های فرزندان زهرا و مهدی می بندد و به تنهایی بار زندگی اش را به دوش می کشد، و در این هنگامه با پوزخندی معنی دار از کنار این جوان خام می گذرد .
امیدواریم پیش از آن که در صف این آسیاب نوبت آن جوان برسد، ملت ایران به خود آیند و با آگاهی و همبستگی به عمر نکبت بار حکومت ملایان پایان دهند.




۱۴۰۰ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

پول حلال


مرجع تقلید شیعیان؛ آیت الله نوری همدانی برای سر و سامانی زندگی این هم میهن بی نوا تنها یک راه که اشکال شرعی ندارد پیش پای ایشان گذاشته است. بدون فوت وقت کلیه ات را بفروش و با پول آن پوشک برای بچه ات بخر! لیکن واجب شرعی است که برای رضای الله و خشنودی امام زمان(ع) و حلال شدن آن پول، ابتدا به ساکن باید خمس و زکات و سهم امام را به صورت کامل و یکجا به حساب بانکی دفتر ما واریز کنی./ و من الله التوفیق

 

 




۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

تباهی

 تباهی آن گاه آغاز می شود که جنایت قضاوت باشد

قاضی در ذهنش به جستجو پرداخت؛ «مرد کافر؟» سرباز فرصت نداد و ادامه حرفش را پی گرفت: «خاطرتون هست چند وقت پیش شیخ مصباح با آن یکی آمد تزدتان، اون قاتله کی بود؟ نگاه کن یادم آمد، جابر کمیته ای! هنگام غروب بود. در استکان کمر باریک برایتان چای ریختم. یادتان می آید؟ بیچاره در خانه اش کشته شد. این زن اوست متوجه اید؟ شیخ به آرامی گفت: قضیه را به گونه ای رفع و رجوع کن. شماهم با سر تأیید کردید» قاضی چشمانش را ریز کرد و به سرباز روستایی خیره ماند. آن گونه هم که او تصور می کرد نبود، گویی در انظار تشت این رسوایی از بام افتاده بود. با لبخندی زورکی از پس یک ظاهر سازی قلابی پوزخند تلخ و سبکی زد و به سرباز دستور داد زن به داخل بیاید، آن گاه از کمد بایگانی پوشه قرمز رنگی را بیرون کشید که روی آن با ماژیک مشکی نوشته شده بود متوفی: نعیم رضوانی.

در دم زن به داخل اتاق آمد و روبروی او قرار گرفت. خطی از اندوه نیمی از چهره مات و گرفته شیرین را شیار زد. گویی در ذهن زن چیزی ادامه می یافت که شاید نامش جستجو بود و همپای آن چیزی ادامه می یافت که شاید نامش گم شدن بود. لحظه ای سکوت فضای اتاق را دربر گرفت. هرکدام منتظر بود تا دیگری سخن بگوید. شیرین قدمی به جلو برداشت به گونه ای که کاملاً نزدیک قاضی قرار گرفت. نگاه نافذ و پرغصه اش را به چشمان وی گره زد و با غمی که در صدایش موج انداخته بود گفت: «شما امروز در جایگاه عدالت نشسته ای و میز و چکش دستتونه، انتظار داشتم به عدل حکم کنی. من به خونخواهی شوهر بی گناهم اینجا آمده م! مردی که آزارش به مورچه هم نمی رسید . اونو کشتن بدون اون که کاری کرده و مستحقش بوده باشه، آقای قاضی، شوهر نازنینمو جلو چشمام...» قاضی زادانی فر با کنشی عصبی و برانگیخته به میان هق هق مخاطبش آمد و گفت: « قبلن هم اعلام کردم با توجه به گزارش پزشکی قانونی علت مرگ، سکته قلبی عنوان، در دادگاه تجدید نظر، حکم دادگاه رسیدگی کننده تأیید و پرونده شوهر شما مختومه شده، بنابراین ادعای دادخواهی شما محلی از اعراب نداره، پس وقت دادگاه را بی جهت نگیرید.» در چشم سخت و خشک زن درخششی که به سرعت فرو نشست پدیدار شد، آهی پرمعنا کشید و در جواب قاضی گفت: « شما نمی دونی این مدت چه بر من رفته، اون شب سه نفر با اسلحه وارد حیاط خانه ی ما شدن، یکی از  اون ها جابر بود که با قنداق تفنگ به شوهرم حمله ور شد.»

- شاهدی بر این ادعاتون دارین که صحت گفته های شما رو تأیید کنه؟

- جز خودم و فرزند چهار ساله ام، خیر.

- چطور انتظار دارید چنین ادعایی را بپذیرم؟ حتی اگر چنین اتهامی از سوی شما صحت داشته باشه در قوانین اسلامی شهادت یک زن قابل استناد و پیگیری نیست.

بغض کرده بود، صدای جابر در جمجمه اش بود توی مغزش. صدای مهیبی که در فرورفتگی پیشانی و بینی مثل سوزن فرو می رفت، دنیا دور سرش می گشت. رعشه به پاهایش افتاده بود و تا پوست صورتش می دوید. نگاه نومیدش را از قاضی گرفت و به قاب عکسی که روی دیوار میخ شده بود دوخت، گویی او هم نظرش با نظر قاضی تفاوتی نداشت. اکنون با تمام وجود مفهوم عدالت اسلامی را درک می کرد! از قبل می دانست آمدنش نتیجه ای ندارد اما آرام نمی گرفت. نیروی باخته و فرو پاشیده او را به سمت در کشاند. قبل از آن که دستگیره را بکشد برگشت و به قاضی نگاه معناداری انداخت و گفت:« تباهی آن گاه آغاز می شود که جنایت قضاوت باشد.» سپس چنان در را محکم بهم کوبید که تابلوی توی اتاق از دیوار افتاد و قابش خورد شد.

دلش برای نعیم تکه تکه شده است. سکوت لایه لایه می شود خانه خانه می شود و در هم ضرب می شود. گرد بادی افتاده بود به جانش که تا ریشه کن نمی کرد آرام نمی گرفت. با ناخن پوست صورتش را می کند، دنبال زخمی تازه می گردد تا دردش را از یاد ببرد. دلگیر است که حریم امن ندارد. آیا در تاریخ تولدش محکومیتی پای شناسنامه اش شماره شده که هرگز نمی تواند از آن سرنوشت محتوم بگریزد؟ یک مشت خاطره و تصویرهای بهم ریخته به ذهنش هجوم می آورد. در عمق چشم ها و پشت نگاه داغ خورده اش که به خاک تیره خیره مانده خلأ ای از خشم و انزجار حفر شده است! تنها راهی که به گمانش می تواند مرهم زخم درونش باشد نپذیرفتن و نفی واقعیت است، زیرا حقیقتی که از پس این واقعیت سرچشمه می گیرد بسیار ناگوار و غیر انسانی است. آدمی هرگز نمی تواند از همان اول چنین مرگ هایی را باور کند، مرگ عزیزترین کسان را. گاه رعشه ای آرواره اش را کج می کند. حالت تهوع و سرگیجه گرفته است، حالش بهم می خورد و بالا می آورد اما نمی تواند بیرون دهد، می خورد و باز بالا می آورد گمان می کند بیرون داده است، باز بالا می آورد. بوی آب گندیده شکم غریق باد کرده را می دهد. یک باره ته دلش خالی می شود و گریه می آید، گریه ای با طنین درماندگی! بدنش کرخت می شود و مزه تلخ و مهوّع آزارش می دهد، انگار در ساحل دریایی کف کرده ایستاده که همه ماهی هایش مرده و گندیده اند و باد بوی نعش را شلاق کش می آورد توی بینی و او چاره ای ندارد جز نفس کشیدن، اگر چاره داشت نفس نمی کشید. رنگ پریده و تهی صورتش را در کف دست ها پنهان می کند و هق هق سر می دهد.



۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۱, شنبه

نان سالم

 

پینه ی دستان یا جای مهر داغ بر پیشانی؛ کدام یک نان سالم را بر سر سفره می نشانند؟!

 

همواره سفره ی این فضول باشی های خیکی و آتش به اختیارهای لمپن رنگین است. کار این انگل های به اصطلاح انقلابی ارشاد مردم و سوق دادن سبک زندگی مردم به سمت بهشت و دخالت کردن در زندگی خصوصی مردمی است که شهروند درجه دوم به حساب می آیند. این گروه با فیش های حقوقی تپل، بیمه و مزایای فله ای و با پشتوانه حکومت دینی هر غلطی که خود می پسندند می کنند و پاسخ گوی هیچ کسی نیستند. اما کارگران ساختمانی، معادن و مزارع امنیت شغلی ندارند، بیمه نیستند و باید به سیستم حکومتی ولی فقیه مالیات بدهند تا سفره ی این لمپن های بدسگال رنگین شود. اگر این دسته از کارگران فصلی برای به چنگ آوردن حقوق قطره چکانی خود اعتراض کنند همانند کارگران معدن چادرملو و سنگ آهن بافق به شلاق خوردن و زندان محکوم می شوند.