شب سایه ی تاریکش را بر فضای زندان گسترانده . برجک های
نگهبانی با پرژکتورهای گردان روشن ، دیوارهای بلند با سیم خاردارهای حلقوی ،
نگهبان های مسلح و آموزش دیده ، درهای برقی و انواع و اقسام حفاظ های امنیتی ،
دوربین های مدار بسته ی فعال و ... همگی حکایت از آن دارد که هیچ تبهکاری در این
زندان ، حتی نباید فکر فرار را به مخیله اش راه دهد
چند ساعت بعد ، صدای اذان از بلندگوها ، فضای ساکت و موحش
زندان را می شکند . کم کم از اتاق ها یکی دو نفری خواب آلود و دهان دره کنان با
بالا زدن آستین ها به طرف آبریزگاه ها می روند .
امیر پلنگ ؛ از سابقه دارهای قدیمی و هفت خط روزگار که
بیرون از زندان برای خودش صاحب اسم و رسمی است و یکه بزن قهاری بحساب می آید ، در
منطقه ای زندگی می کرده که پیر و جوان از دست مزاحمت هایش لحظه ای در امان نبودند
. جوانی حدوداً سی و پنج ساله ! طغیانگری که چندین سابقه زورگیری و شرارت دارد .
اما در زندان به گونه ای دیگر نشان می دهد . به قول زندانیان ؛ آسه می ره ، آسه
میاد که گربه شاخش نزنه !! پیش تر در اندرزگاه دیگری تحمل کیفر می کرد . رقبا و
آنهایی که چشم دیدنش را نداشتند برایش پاپوش درست کردند . به اصطلاح کلکی اش کردند
. ناچار سر از این اندرزگاه درآورد . از موقعی که به اینجا آمده ، تصمیم می گیرد
با کسی حشر و نشر نداشته باشد . سرش تو لاک خودشه و ذاتاً آدم کم حرف و تو داری
است . بیش تر مواقع در گوشه ای نشسته با یک دوک نخ و ابزار بسیار ساده و ابتدایی ،
جفتی می بافد . جای زخم کهنه یک چاقوی ضامن دار دسته زنجانی روی صورت که بخشی از
چشم راستش را هم پایین کشیده هیبت هولناکی به چهره اش بخشیده ! این نشانه چندش آور
، به سایر تبهکارها هشدار می دهد که پا روی دم اش نگذاشته ، کاری به کارش نداشته
باشند و زیاد دور و برش نپلکند . او با شنیدن صوت اذان در رختخواب غلتی می زند و
مجدداً به خوابی عمیق و رویایی فرو می رود . شیرینی و لذت خواب صبحگاهی بر ایمان
نیم بندش چربیده ، در زیر پتوی دولتی تا خرخره فرو می رود .
اما یکی از زندانیانی که سجاده اش را رو به قبله پهن کرده و
با خدا کلنجار می رود ، غلام پشت و رو است . توی اندرزگاه کمتر کسی پیدا می شه که
صابون غلام پشت و رو به تنش نخورده باشه . استاد مفت بری و زدن گلدونی به سر تازه
واردهاست . از اون مارمولک های آب زیر کاهیه که وقتی به چهره اش دقیق می شی ،
شرارت و پلیدی از سر و روش می باره . اصلاً این بشر ساخته شده برای عاصی کردن
دیگرون ، تو زندان واسه خودش بر و بیایی داره اما مخش حسابی تعطیله . همیشه عده ای
مفت خور دور و برش را گرفته اند که به اصطلاح زندونی ها بهشون می گن نوچه ! وقتی
تو کریدور همراه نوچه هاش راه می افته بقیه حساب کار دستشون میاد ! نوطوقه همه رو
کشیده ، این جوری که قدیمی های زندان میگن در یک سرقت مسلحانه از جواهر فروشی دو
نفر رو می بنده به رگبار و دخلشونو میاره . الانم زیر حکمیه ! امروز و فرداست که
بکشنش بالا ! بیچاره نه کسی رو داره که دنبال کارهاش بره ! نه کسی به ملاقاتش میاد
و نه پول و پله ای به حسابش می ریزند ، با این حال وضع مالی اش حسابی توپه ! علاوه
بر خودش خرج دود و دم یه عده ای رو هم میده . به قول اینجایی ها شخصی خوره . رفتم
تو نخ اش ببینم چطور می شه یه زندونی با نداشتن ملاقاتی ، این رقمه مایه دار بشه
؟! خوب که پرس و جو کردم ، متوجه شدم تو کار زد و بند قرص و مواد و این جور
چیزهاست !! هر تازه واردی که پاشو می زاره تو اندرزگاه ، توسط نوچه های غلام
شناسایی می شه ! از یکی از نوچه هایش پرسیدم که چرا غلام برای پرونده اش وکیل نمی
گیره ؟ گفت : « انگاری از مرحله پرتی ! به قول داش غلاممون ؛ وکیل حرف مفت می زنه
اما مفتی حرف نمی زنه ! »
البته اینو هم باید بگم هر سالن اندرزگاه زیر بلیط چند تا
تیغ داره ! طبق یک قانون نانوشته رایج در زندان ، اونهایی که بر و بیایی دارند و
واسه خودشو صاحب اسم و رسمی شده اند ، توسط ایادی و نوچه هاشون کنترل نامحسوس سالن
رو به عهده می گیرند ، بدون آنکه برای رقبا و سابقه دارهای دیگه مزاحمتی ایجاد
کنند . با این که چشم ندارند همدیگر رو ببینند اما در حضور دیگران ظاهرشونو حفظ می
کنند . وقتی به هم برمی خورند نوکرم ، چاکرم عین نقل و نبات بینشون رد و بدل می شه
! هر کدوم از اینها به همراه نوچه هاشون در محدوده ی تحت کنترل خود پادشاهی می
کنند . کسی جرأت جیک زدن و یا اعتراض بهشون نداره ، تازه واردها دو راه بیش تر
جلوی پایشان نیست . یا باید به خواسته های معمولاً مالی قدیمی ها و شاخ دارها تن
بدهند و یا تقاضای انتقالی بنویسند به اندرزگاه های دیگه ! ...
سرتون رو درد نیاورم ! غلام پشت و رو که دست هایش را سوی
آسمان گرفته و لای انگشتای دست راستش ، تسبیح ساخته شده از هسته خرما عین ماری که
به دور تنه درخت پیچیده باشه به دور انگشتان لرزانش تاب خورده است ، نم اشکی در
گوشه چشم ها ، گونه چروکیده و خشن اش را خیس کرده ، چنان خودشو به موش مردگی زده
که دل آدم به حالش می سوزه ! او در مقابل خدا زانو زده و با التماس و التجاء ازش
کمک می خواد که « خدایا خودت می دونی که سری آخر زیاده چربی آبگوشتم زد بالا و
خامی و نادونی کردمو الانم گناهکار و روسیاهم ، اما به دستای بریده ی حزرت ابلفضل
قسم ت میدم حالا که ناوهای امریکایی تو دو سه قدمی ایرون خیمه زدن ، وقتشه تو کله
ی بوش فرو کنی که بدون فوت وقت ، چن تا فشفشه به دیفالای این زندون بزنه و ما رو
از این هلفدونی نجات بده ! ... »
اما چند روزی نمی پاید که غلام پشت رو را اعدام می کنند و
رزم ناوهای امریکایی نیز از خلیج فارس به سمت دریای سرخ تغییر
ماموریت می دهند
...