۱۳۹۴ مرداد ۱۹, دوشنبه
۱۳۹۴ تیر ۱۱, پنجشنبه
خشونت زائی بلندگوهای مساجد
خشونت زائی بلندگوهای مساجد
این قلم سعی دارد در این جستار به ریشه ی خشونت های فردی و اجتماعی برآمده از تنفر ایجادی در تبلیغات مذهبی بپردازد که درنهایت می تواند رهیافتی بر فلسفه ی ممانعت از ورود زنان به اماکن ورزشی باشد . لذا در این مبحث از متن قرآن ، تفکر محمد و جانشینانش ، روایات و احادیث معتبر و وانگهی به فعالیت پایگاه آن دین یعنی مساجد را مورد مداقه قرار خواهد داد .
براساس رفرنس های آمده در این متن ، می توان اثبات نمود که عامل خشونت در این سرزمین دو قطبی شیعه و سنی ، بلندگوهای فعال مساجد است که در سه نوبت صبح ، ظهر و شب با ترویج آیات قرآن ، ادعیه های توسل ، کمیل ، ندبه و ... به مناسبت های 25 روز تعطیلات رسمی مذهبی با احتساب ماه های محرم ، صفر و رمضان و ... تحزن و خشونت را به بطن جامعه پمپاژ می کنند . همان گونه که در قرآن آمده است ؛ « ان الله لا یحب الفرحین ، یعنی همانا خداوند شادی کنندگان را دوست نمی دارد » ( 1 ) و در حدیثی از محمد نقل شده است ؛ « نزل القرآن بالحزن فأقرووه بالحزن ؛ یعنی قرآن با حزن نازل شده است پس آن را با حزن قرائت کنید . » ( 2 ) و در حدیث معروفی از امام صادق ذکر شده است ؛ « من بکی أو أبکی أو تباکی فی مصیبه الحسین حرمت جسده علی النار و وجبت له الجنه ؛ یعنی هرکس در مصیبت امام حسین بگرید و یا ( اگر گریه اش نیامد ) خود را به حالت گریه بزند ؛ جسدش بر آتش حرام شده و بهشت بر او واجب می گردد . » ( 3 )
اتمسفر بینش و فضای چنین جامعه ای نه تنها با البسه ، چادر و بیرق ها سیاه نمایان می شود بلکه به همراه کلمات و جملات تیره که از حنجره ی آخوند پلیدگوئی که در حاشیه ی امن قرار دارد و پول روضه خوانی اش را می گیرد و با لطایف الحیل ، این نفرت و انتقام مذهبی را از طریق بلندگوهای مساجد به خانه ها تزریق و از آن جا به بطن جامعه می کشاند . بی تردید این مردم هستند که در این چرخه ی خشونت زا عوارض آن را می پردازند نه روحانیون !! زیرا جامعه مدام درحال عزاداری بر حسین ، خانواده ، یاران و جانشینانش است و این فرهنگ عزاداری اعم از سینه زنی ، زنجیر زنی ، قمه زنی در اذهان نهادینه می شود و هر فرد شیعی ، حسین را برتر از والدین خود می داند . همچنین زینب ، علی اصغر ، علی اکبر ، طفلان مسلم ، حبیب ابن مظاهر و ... را با توجه به اطلاعاتی که آخوند منبرنشین به مخاطبانش ارائه می دهد آنان این بت ها را خوب می شناسند اما کمتر پیش می آید که همان فرد مذهبی ، اعضاء خانواده ی کوروش کبیر و جهانبینی ایشان و فرهنگ ایرانشهری را بشناسد .
بدین روی وقتی آخوند چنان با شور بر طبل نفرت بر عمر ، عثمان ، ابوبکر ، معاویه ، یزید و شمر می کوبد که در این کارزار غلیان تنفر مذهبی از آنان که در زیارت عاشورا نیز عیان شده است ، به انتقام گیری از آنان امر می نماید . اما شنونده ی استحاله شده زمانی که از لحاظ انتقام گیری نمی تواند حتی یک میلیونیم ثانیه از زمان به عقب برگردد ، این خشم خفته در وجود فرد فرد شیعیان به متن خانواده هایشان کشیده می شود و با کوچکترین بهانه و ایرادگیری ، آتشفشانی می شود و هر آن کس که در این تنازع ، قوی تر است بر سر ضعیف دست زور فرود می آورد . به گونه ای که این زنجیره ی رفتار ناپسند بین همسایه ها و به محله ها پمپاژ می شود . ( در این راستا با تحقیقات میدانی در شهر کوچک سیراف در استان بوشهر شاهد بودم که اهل تشیع با تسنن چنان تنفر عمیقی از یکدیگر دارند که دو طرف حتی از مغازه داران پیرو کیش مقابل خریداری نمی نمایند . و این روند در ابعاد گسترده تر ، عامل قوی شعله ور شدن جنگ های امروزی بین قبائل شیعی و سنی در کشورهای اسلامی است ) ... در شکل نگران کننده در چرخه ی عدم بکارگیری خرد و رفتار تهی از تعقل ، حتی حیوانات بی آزار و زبان بسته نیز در خطر جدی هستند و بارها دیده ایم که الاغ ، گاو ، سگ و گربه ها لنگ لنگان جراحات وارده از جانب بشر ددمنش مذهبی را بر تن رنجور حمل می نمایند و یا لاشه ای متعفن مانده در کنار خیابان ها نشان از سرباز کردن دمل چرکین عصبیت های مذهبی دارد و هر آن که جرأت تخلیه و بروز چنین عقده هائی را ندارد ، به فردی منزوی و عبوس تبدیل می گردد و حتی احتمال روی آوردن به مواد مخدر و منجر به طلاق در کانون زندگی آنان می رود .
همانا با نگریستن به افق کلان مسجد سازی در جمهوری اسلامی ، علاوه بر هزینه های هنگفت ساخت و نگهداری مساجد ( 4 ) ، مدارس که مکانی ذاتی برای اکتساب علم و دانش می باشند ، در این سیکل خشونت زا
نیز در امان نیستند . به عنوان نمونه ؛ از شهرداری برای ساخت 100 مسجد در مدارس پایتخت قدردانی می شود . ( 5 ) . با این وجود ، شورای شهر طرح الزام شهرداری تهران به تهیه و تکمیل طرح جامع ساماندهی مساجد به ویژه در محلات را به تصویب رساند . ( 6 )
نیز در امان نیستند . به عنوان نمونه ؛ از شهرداری برای ساخت 100 مسجد در مدارس پایتخت قدردانی می شود . ( 5 ) . با این وجود ، شورای شهر طرح الزام شهرداری تهران به تهیه و تکمیل طرح جامع ساماندهی مساجد به ویژه در محلات را به تصویب رساند . ( 6 )
لذا بخاطر نهادینه ساختن خشونت مذهبی در جامعه است که از ورود زنان به مساجد ، حسینیه ها ، تکایا ، امامزاده ها ، حرم امامان نه تنها جلوگیری نمی شود بلکه با تبلیغات پردامنه ی تریبون های تک صدای حاکمیت اسلامی از ورود زنان به آن اماکن مذهبی استقبال نیز می شود و هیچ گونه منع شرعی و قانونی نسبت به گریه و ضجه ی آنان نیست اما به وقت شادی نمودن زنان ، از ورود آنان به ورزشگاهها و سالن های کنسرت موسیقی به بهانه های موهوم عرش خدا خواهد لرزید و مهدی زمان خون خواهد گریست از لحاظ فقهی ، شرعی و قانونی بر بروز شادی آنان ممانعت شدید بعمل می آید . و این گونه تفکرات و رفتارهای واپسگرای دینی است که باعث می شود ، در گفته ی آیت الله خمینی عیان گردد ؛ « محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است . »
................................................
پی نویس متن ؛
پی نویس متن ؛
1 ) . سوره القصص ، آیه 76
2 ) http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=297688
3 ) http://maddahi.net/ در ستون ؛ چرا گریه بر امام حسین این همه ثواب دارد ؟!
4 ) http://www.hamshahrionline.ir/deta…/227981/Thoughts/religion
5 ) http://www.hamshahrionline.ir/details/241295/City/identity
6 ) http://www.hamshahrionline.ir/…/257003/City…/citycouncilnews
2 ) http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=297688
3 ) http://maddahi.net/ در ستون ؛ چرا گریه بر امام حسین این همه ثواب دارد ؟!
4 ) http://www.hamshahrionline.ir/deta…/227981/Thoughts/religion
5 ) http://www.hamshahrionline.ir/details/241295/City/identity
6 ) http://www.hamshahrionline.ir/…/257003/City…/citycouncilnews
۱۳۹۴ تیر ۸, دوشنبه
تابوت های بودار
خبر ؛ « در پی تشییع باشکوه و غیرتمندانهی پیکر مطهر ۲۷۰ شهید دوران دفاع مقدس با حضور پرشکوه و حماسی مردم تهران ، حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی پیام تقدیر و سپاس صادر کردند . » ( 1 )
مقدمه ؛ ضمن ادای احترام به روح شهداء جنگ 8 ساله عراق با ایران که با دلاوری و نثار جان خود ، از پاره پاره شدن ایران کهن دیار جلوگیری نمودند ... لذا هرگز اجازه نمی دهیم که از نام و عنوان آنان سوء استفاده شود . نمونه ی بارز آن در راستای شیادی نظام جمهوری اسلامی ایران است که گفته می شود با تشییع پیکر شهداء مفقود شده در عملیات کربلای 4 صورت پذیرفته است از ایجاد این فضا نسبت به اهداف پلید خود بهره برداری سیاسی نموده است . لذا جهت تبیین دیدگاهم ، بدون مقدمه چینی به اصل موضوع می پردازیم ؛
مختصات عملیات کربلای 4
مکان ؛ ابوالخصیب و شلمچه و ساحل رود اروند ، زمان ؛ سوم دی ماه 1365 ، هدف ؛ تصرف شهر بصره عراق ، نتیجه ؛ به شکست منجر شد .
مختصات رود اروند ؛ سرچشمه ؛ دجله ، فرات و کارون . ریزشگاه ؛ 200 کیلومتر . ارتفاع ؛ 4 متر . میانگین بده ؛ 1750 متر مکعب بر ثانیه ( 2 )
از لابلای خاطرات منتشر شده در ایران ؛ اشاره های متعددی راجع به قرائن لو رفتن عملیات کربلای 4 قبل از شروع آن وجود دارد . من جمله خاطرات میرزا محمد سلگی از فرماندهان سپاه در زمان جنگ با عنوان « آب هرگز نمی میرد » یا کتاب خاطرات سید نورالدین عافی « نورالدین پسر ایران » می باشد . اما محل بحث تنها این مورد نیست . بلکه سعی این قلم بر کشف حقیقت نهفته در تناقضی است که در اظهار شفاهی محسن رضائی بدان پرداخته است ؛ « ... غواص ها حساس ترین مأموریت خط شکنی را برعهده داشتند ... در عملیات کربلای 4 ... خب مسئله به این سادگی نبود ، چون وقتی غواص ها به سمت دشمن می رفتند فقط سرشان از آب بیرون بود . با این که در دل تاریکی شب حرکت می کردیم اما حتی نورستارگان هم سطح آب را روشن می کرد و در حالی که دشمن می دید که چیزهای سیاهی به سمت اونا داره میاد ، شهدا ما می رفتند ، غواص های ما می رفتند . این اواخر در کربلای 4 چون دشمن چشمش از عملیات والفجر 8 ترسیده بود ، آمده بود نورافکن هائی را بر ساحل خودش گذاشته بود ، هر یک ساعت هر سه ربع ساعت این نورافکن ها را روشن می کرد . تمام سطح اروند را تمام دریا را می دید . غواص ها باید در چنین شرایطی می رفتند ... » ( 3 )
با مطابقت این گفته با اسناد مکتوب و اسکلت های بسته دست باید نقبی به فضای خونین آن زمان بزنیم ؛ 6 سال از عمر آن جنگ ویرانگر گذشته بود که آن عملیات شکل می گیرد و با چنین تجربه ای ، اهمیت به اسارت گرفتن نیروهای دشمن برای هرکدام از این دو کشور اسلامی می توانست باعث تضعیف روحیه ی نیروهای به اسارت رفته در محل تخاصم گردد . زیرا جنگ روانی از کارآمدترین ، پویاترین و درعین حال مخرب ترین جنگ ها بشمار می رود . لذا رژیم بعثی عراق با به اسارت گرفتن آن غواصان ، با اقتدار می توانست به تحمیل اراده ی این حربه ( جنگ روانی ) بر دشمن و با ایجاد و تزریق روحیه ی مثبت در بین قوای نظامی و ملت سرزمین خود سود ببرد تا آن که با کشتن بی سروصدا یا بستن دست و پای آنان ، زنده زنده به جریان آب سهمناک بسپارد . از سوئی ؛
آن عملیات حدود 28 سال و شش ماه قبل در آب و هوای خشن رخ داده بود . لذا اگر این فرضیه را بپذیریم که نیروهای بعثی از حربه ی جنگ روانی غافل بوده و آن اسراء را دست بسته به جریان آب سپرده و منجر به غرق شدن آنان شده بود ، با مشاهده ی اجساد به نمایش گذاشته شده ، شکل قضیه پیچیده می گردد . زیرا باید توجه نمائیم ؛
طبیعت با جسم بی جان هیچ موجودی مهربان نیست . زیرا از منظر علمی در مبحث اکوسیستم - مجموعه ای از موجودات زنده و غیر زنده که در یک محیط با هم ارتباط دارند - سه گروه جانداران تشکیل دهنده اکوسیستم می باشند ؛ تولید کننده . مصرف کننده . تجزیه کننده ( شامل باکتری ها و قارچ ها ) به انضمام آن که موجودات آبزی اعم از ماهیان ، خرچنگ ها و ... در آن اکوسیستم آبی وجود دارند . همچنین عوامل غیر زنده اکوسیستم شامل ؛ وجود و میزان ؛ گرما . دما . نور . گازها . مواد شیمیائی ( کانی و آلی ) و حتی عوامل آلودگی آب ، فاضلاب ها . زباله های خانگی - صنعتی حاوی فلزات سنگین ( آزبست . سرب . جیوه . نیترات . فسفات و گوگرد ) آلودگی های نفتی - پتروشیمی ، ذرات فسفات ناشی از باران های اسیدی و حتی نمک های محلول در آب و نوع خاک ؛ همگی قادرند در کوتاه ترین زمان ممکن به فرآیند تجزیه آن اجساد و خورندگی فلزات و الیاف البسه آنان و طناب و سیم های مفتولی پیچیده شده بر دست و پای آنان تأثیر سوء بگذارد اما در آن تصاویر مربوط به اجساد در تابوت ها ، هیچ گونه نشانی از شکافتگی یا سوراخ های آبکشی ناشی از رگبار تیربارهای نیروهای بعثی بر بدن و البسه آنان وجود ندارد که بتوانیم گفته ی محسن رضائی را باور نمائیم و همچنین از تأثیرات سوء اعم از تجزیه یا خورندگی موارد متعدد فوق اثری نمی بینیم . درضمن باید توجه نمائیم براساس آمار ویکی پدیا ؛ عمق رود اروند 4 متر است اما بنا به گفته ی فرماندار خرمشهر ؛ « اروند رود نیاز به لایروبی دارد که تاکنون در آن لایروبی صورت نپذیرفته و نیاز به برگشت 9 متر عمق آن رود به قبل از جنگ تحمیلی می باشد تا کشتی ها ی بیش از 20 هزار تنی در آن جا پهلو بگیرد و باعث اشتغالزائی گردد . » ( 4 )
لذا باید توجه نمائیم ؛ حاکمیت توتالیتر جمهوری اسلامی ایران ، کوچک ترین اقدام مثبتی که انجام می دهد ، با شانتاژ کاری های رسانه ای گوش فلک را کر می نماید . لذا اگر یافتن این کمیت گسترده از اجساد که هرکدام کیلومترها دورتر از محل عملیات در جریان آب به سوئی رفته اند را از زیر حدود 4 الی 5 متر خاک رس در آبراه اروند بیرون کشیده است نیاز به صرف بودجه ی گزاف و زمان فراوان در آن آب و هوای یابس بوده ، و بدین ترتیب چرا کمیته ی تفحص مفقودین ستاد نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ، ویدئوئی مبنی بر این اقدام شاق را برای شادی روح امام و شهداء و خرید مقبولیت و مشروعیت و اعتماد از دست رفته ی خویش نسبت به اختلاس های گسترده در سطح سازمان های بنیاد شهید و ... در بین امت حزب الله در رسانه ی عریض و طویل صدا و سیمای دولتی ارائه نداده است تا آن را به حساب شیادی نظام اسلامی نگذاریم . اما چنین نیست و شوربختانه باید بگویم ؛ این اجساد ، پیکر مخالفان سیاسی نظام اهریمنی است که ناعادلانه بر بالای چوبه های دار رفتند و هرگز کالبد بی جان آنان را به خانواده هایشان تحویل ندادند و اکنون با لباس های گل مالی شده و قرار دادن در دمای مطلوب خشک کن های صنعتی ، امروز با نام شهداء غواص عملیات کربلای 4 به معرض نمایش امت ناآگاه و احساسی گذاشتند . زیرا در جامعه ی بی ثبات شده که انسجام اجتماعی در آن تضعیف شده ، نیاز رژیم به عوامفریبی با شیوه ی دست کاری و مبالغه در قهرمان پروری نسبت به سنجش تهییج عقاید و احساسات مردم ناآگاه و توسل به راه هائی که بسیج توده ها به وادی مقاصد دینی ختم شود ، می برد . لذا فلسفه ی چنین روش مضحکی از سوی جمهوری اسلامی ایران نسبت به فرافکنی درخصوص منحرف نمودن افکار عمومی و رسانه ها به اعدام های گسترده اخیر ، بحث ممانعت از ورود زنان و دختران به ورزشگاه ها ، فرو رفتن در باتلاق بازرسی از تأسیسات نظامی مرتبط با پرونده هسته ای می باشد .
همچنین نیاز به سنجش عملکرد سوپاپ اطمینان در خصوص به صحنه آوردن امت الله جو در انتخابات پیش روی مجلس شورای اسلامی را دارد . گو این که شیوه ی متوسل شدن برادران قاچاقچی و جناح های رادیکال نظام به این تابوت های بودار ، با بیانیه ی خانواده ی شهداء مبنی بر استفاده ی ابزاری و سیاسی از نام شهداء ، خود گویای این فرافکنی است . ( 5 ) اما بهتر می بود که خانواده های اعدام شدگان و قربانیان سیاسی نیز اعتراض خود را به این هتک حرمتی و شامورتی بازی اعلام می داشتند .
...........................................................
پی نویس متن ؛
2 ) ویکی پدیا . اروند رود
جادوگران و قطره چکان مرگ
صدائی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است ( مهدی اخوان ثالث )
به مناسبت بیستم ژوئن ؛ روز جهانی همبستگی با زندانیان سیاسی ایران
آن چه مطمح نظر این نوشته است ، بر محور دیدگاه و عملکرد حاکمیت مذهبی جمهوری اسلامی ایران با مخالفان داخلی اش پرسه می زند . اقلیت مذهبی و توتالیتر حاکم بر جامعه با شیوه های غیر دموکراتیک حکمرانی می نماید . وجوه بارز چنین حکومتی بر پایه های تک صدائی محض ، خفقان ، دیکتاتوری و سرکوب استوار است . همانند آن چه در دوران پیش از مدرن در اروپای مسیحیت در دادگاه های تفتیش عقاید ، کلیسا به دگراندیشان و مخالفان خود برچسب « جادوگری » می زد و آنان را زنده زنده در آتش می سوزاند و بر صلیب می کشید و یا ترور روانی می نمود .
بر همین اساس ، به فیلم سینمائی Gangs of New York ( دار و دسته های نیویورکی ) به کارگردانی مارتین اسکورسیزی محصول سال 2003 میلادی با موضوع ؛ طی نبرد سال های 1840 تا 1852 میلادی بین بومیان امریکا به سردستگی بیل کاتینگ قصاب ( با بازی دانیل دی - لوئیس ) با ایرلندی های مهاجر به نام خرگوش های مرده به سردستگی کشیش والن ( با بازی لیام نیسین ) در شهر نیویورک اتفاق می افتد ، می پردازم .
در خلال آن فیلم می بینیم ؛ فضای نیویورک به کوره ای داغ از آتش جنگ مبدل شده است و در اپیزودی ، سردسته ی لمپن های طرفدار حاکمیت به نوچه هایش می گوید ؛ « بروید در شهر ، تعدادی که از همه بدبخت و بیچاره تر و بی دست و پا هستند را بگیرید و در انظار بکشید تا ملت بترسند و در اندیشه ی آنان خطور نکند که به ما نزدیک شوند و موجودیت ما را به خطر بیاندازند ... »
این مدل استبدادی در جمهوری اسلامی به صورت قوی اجرا می گردد . همان گونه که از اوایل انقلاب ، عمدتا در غرب ایران تب سیاسی پیوستن جوانان و آحاد توده به احزاب کومله و دمکرات کردستان ایران بالا گرفته بود . این گرایش آزادی خواهانه ، حاکمیت را به وحشت انداخته بود . زیرا نظام اسلامی دریافته بود با تداوم بالا رفتن درجه ی آن تب سیاسی ، موجودیتش به سمت دره ی مرگ و نیستی کشیده می شود . لذا از طریق دستگیری های لجام گسیخته و اجرای احکام ناعادلانه اعم از اعدام گسترده و مستمر ، حبس ابد و اعمال شکنجه ی فیزیکی و سفید ( 1 ) برای پائین آوردن آن دمای عارض شده بر پیکره ی جامعه ، به پاشویه نمودن اوضاع آن وقت پرداخت تا علاوه بر تخریب جسمی و روانی زندانیان ، وحشت را به کالبد جامعه تزریق نماید . همانا این رعب و وحشت در کنه جان مردم لانه و کنترل ملت را سهل نمود .
برهمین دیدگاه اکنون می خواهم بر اساس تجربه ی 8 سال زندانی شدنم در بیدادگاه های جمهوری اسلامی ، آینه ی روشنگری را به دست بگیرم . آن چه را که در بطن بدنهاد زندان شاهد آن شکنجه های سفید بودم را به فراخور موضوع این نوشته روایت می نمایم .
در این نوع از شکنجه ی سفید ؛ شرنگ قطره چکان مرگ به شیوه ی نرم و آهسته و پیاپی ، جان زندانی سیاسی را زایل می نماید . می خواهم یادی نمایم از هم بندیان سابق خودم که از قوم کرد و دارای کیش تسنن بودند ؛
ظاهر مصطفوی ، محمد مهدی زالیه ، محمد نظری ، خالد فریدونی و عمر فقیه پور که در سالن 17 از اندرزگاه 6 زندان رجائی شهر با هم بودیم . این 5 نفر از عزیزان شخصیت خاکستری داشتند و با منش اخلاقی پسندیده اما از آن جائی که در فضا و شرایط پیشرفت تحصیلی قرار نگرفته بودند ، فاقد اندیشه ی پیچیده سیاسی مبتنی بر تئوری های آکادمیک بودند و تا مرحله ای که بیشتر نامه نگاری برای آنان به مراجع قضائی و امنیتی را بر عهده ی من گذاشته بودند ، متوجه شدم این اتیکت هواداری جزء در احزاب کومله و یا دمکرات کردستان ایران از نگاه بازجویان امنیتی به آنان انگ تجزیه طلب و اقدامات علیه امنیت ملی علیرغم آن که اقدامات مسلحانه و جاسوسی در پرونده بر آنان اثبات نشده بود ، چسبانده بودند . اما قصه ی پرغصه ی آنان به همین جا ختم نمی شود و نیاز است جهت تبیین آن چه مد نظر می باشد با همراهی شما خواننده ی آزادی خواه به آن بپردازیم ؛
* ظاهر مصطفوی ؛ سطح سواد ایشان در حد نهضت سواد آموزی بود . پس از تحمل 18 سال زندان و ناراحتی حاد جسمی ناشی از سوء تغذیه و عدم موافقت به درمان ، راه رفتن و حتی تعادل ایستادن بر او سخت کرده بود و طی یک اعزام خارج از اندرزگاه ، همزمان با اعدام 5 نفر از زندانیان سیاسی در مرگی مشکوک ، عمرش به پایان می رسد . به طوری که کمیسیون پزشکی رأی به عدم تحمل حبس وی دادند و شورای طبقه بندی زندان با آزادی او موافقت کرده بودند اما بازجویان وزارت اطلاعات از آزادی او خودداری کردند و بارها به او گفته بودند که تو باید زجرکش شوی . ( 2 )
* محمد مهدی زالیه ؛ اهل سنندج و مجروح شیمیائی جنگ عراق با ایران بود . در بهار سال 1371 به اتهام ارتباط با احزاب مخالف نظام دستگیر و نزدیک به 20 سال در زندان سپری نمود و مدت ها از مشکلات حاد ریوی و کلیوی رنج می برد و مسئولین تأمینی - قضائی هیچ اقدامی برای درمان وی صورت نداده بودند . و عاقبت در سال 1391 در زندان درگذشت . ( 3 )
* محمد نظری ؛ به اتهام ارتباط با حزب دمکرات کردستان ایران ، کماکان حدود 22 در زندان بسر می برد و پس از طی نمودن دوره های سخت در زندان های ارومیه ، رجائی شهر ، چند وقت قبل به زندان بوکان منتقل شده بود . ( 4 )
* خالد فریدونی ؛ به اتهام مشابه در تاریخ 10/06/1379 دستگیر و از زندان ارومیه به زندان رجائی شهر منتقل و همچنان در زندان بسر می برد . ( 5 )
* عمر فقیه پور ؛ به اتهام یادشده ، حدود 16 سال می باشد که در زندان رجائی شهر بسر می برد . در حالی که دخترش 3 ساله بوده ، این شوربختی نصیبش می شود . آن چه در خصوص ایشان شاهد آن بودم در یادداشتی از بهمن احمدی اموئی - روزنامه نگار - آمده است ؛ « سال هاست ملاقاتی ندارد . تصویر ثابت او دربند این است ؛ همیشه ساکت روبروی تلویزیون نشسته و درحالی که فیلم و سریال های جمهوری اسلامی را نگاه می کند با قلاب هائی که تند و تند حرکت شان می دهد ، کیف و کمربند می بافد تا هزینه زندگی خود را تأمین کند . » ( 6 )
هرچند 5 نفر زندانی یادشده به تعبیر اسپانیولی زبانان در زمره Tranquilina ( فرد آرام ) می گنجند اما از حق برخورداری از حقوق مرخصی یا عفو که شامل حالشان می گردد به واسطه ی دخالت های چند رأس بازجوی عقده ای که به قافله ی انسانیت ره داده نمی شوند ، آنان محروم گردیده اند . اما اکنون بر ما واجب است حنجره ی رسای مظلومیت آن عزیزان و دیگر زندانیان عقیدتی - سیاسی و مدنی باشیم تا با پافشاری بر استیفاء حقوق شهروندی ، شرایط آزادی آنان فراهم گردد .
...............................................
پی نویس متن ؛
1 ) شکنجه سفید ؛ نوعی شکنجه نرم و روان شناختی مبتنی بر « محرومیت حسی » و « ایزوله کردن » شخص است . شکنجه سفید سبب تخریب « هویت شخصی » شکنجه شونده می شود . ( منبع ؛ ویکی پدیا )
عواقب فقدان کاسه ی پر از آب بین وکیل و موکل
به گزارش خبرگزاری هرانا ؛ روز شنبه 23 خردادماه 1394 محمد مقیمی وکیل آتنا فرقدانی - فعال حقوق کودکان که به 12 سال و 9 ماه حبس محکوم شده است - ایشان در دیدار با موکلش و طی دست دادن با وی در صورت جلسه ی تنظیم شده به اتهام « زنا » به زندان رجائی شهر ، منتقل و بازداشت شد . ( 1 )
احکام قضائی در جمهوری ولایت فقیه مبنای دینی و شرعی دارد ، لذا با این رویکرد در این نوشتار پیش روی نسبت به دست دادن دو فرد غیر هم جنس که به نامحرم تلقی می گردد ، به واکاوی ریشه ها و احکام فقهی اتهام مذکور می پردازیم .
در خصوص دست دادن دو فرد در قرآن آیه ای را نیافتم اما در آیات 30 و 31 سوره ی نور ؛ نگاه به نامحرمان ، حرام و رعایت دقیق حجاب اسلامی به مومنان گوشزد شده است . اما آن چه در درجه بعد اهمیت بسزائی دارد ، نقش روایات در پیشبرد احکام اسلام است . چنانچه آمده است ؛ ابان بن عثمان در روایت معتبری از امام صادق نقل می کند که چون پیغمبر مکه را فتح کرد ، مردها با آن حضرت بیعت کردند . سپس زنان برای بیعت آمدند ... زنان گفتند ؛ یا رسول الله چگونه با تو بیعت کنیم ؟ فرمود ؛ من با زنان مصافحه نمی کنم و کاسه آبی خواست و دست در آن فرو برد و بیرون آورد و به زنان فرمود شما هم دستان خود را در این آب فرو برید و این کار بیعت با پیامبر ( ص ) است . ( 2 )
همانا مصافحه ( دست دادن به یکدیگر در هنگام ملاقات ) با نامحرم ، ملازم با لمس نامحرم بلکه عین آن است زیرا در صدق عنوان لمس بین لمس دست و لمس سایر اعضاء تفاوتی وجود ندارد . بدین سبب فقیهان در ممنوعیت لمس نامحرم بین یک عضو با اعضای دیگر تفاوتی ندانسته اند . ( و یحرم علی کل من الرجل و المرأه الأجنبین أن یمس أی جزء من أجزاء الاخر ، بأی عضو من اعضائه حتی السن و الظفر و الشعر مما تحله الحیاه ). ( 3 )
بنابراین ؛ مصافحه با نامحرم به طور مطلق اعم از این که زن ، مسلمان باشد یا از اهل کتاب ، و اعم از این که مرد آغازگر مصافحه باشد و به زن دست بدهد یا زن شروع کننده باشد ، به عنوان اولی حرام است و دلیلی بر استثنای زنان اهل کتاب از ممنوعیت مصافحه نیست . ( 4 )
احکام اخروی دست دادن با نامحرم ؛
پیامبر اکرم در این باره فرمودند ؛ « کسی که با زن نامحرمی دست دهد ، در روز قیامت در حالی که به زنجیر کشیده شده است محشور می شود و سپس فرمان می رسد که او را راهی دوزخ سازند . » ( 5 )
لذا از منظر اسلام دست دادن مرد با زن غیر محرم ، خواه به قصد تلذذ و خواه بدون قصد ، ممنوع و حرام است . اگر چه در مواردی دست دادن با نامحرم به عنوان امری عرفی و اجتناب ناپذیر تلقی شود ، می توان با شرایطی اقدام به این کار کرد . به عنوان نمونه ، دست دادن باید با استفاده از دستکش و یا حائلی دیگر بوده و علاوه بر آن از فشردن بیش از اندازه دست طرف مقابل خودداری شود . ( 6 )
اما آن چه اهمیت دارد ؛ صدور احکام غیر دموکراتیک و فرمایشی در دادگاه انقلاب اسلامی است که توسط قضات خودفروخته امثال ؛ مقیسه ، صلواتی و ... صورت می پذیرد ، در این زمینه نیز باید منتظر روزهای آتی بمانیم و شاهد باشیم که این چالش که بر سر راه دستگاه قضائی ایران سبز شده است ، چگونه با آن برخورد می شود ؟!
.................................
پی نویس متن ؛
پی نویس متن ؛
2 ) کافی ، محمد بن یعقوب کلینی ، ج 5 ، ص 526
3 ) کلمه التقوی ، محمد امین زین الدین ، ج 7 ، ص 18 ... و ... منهاج الصالحین ، علی سیستانی ، ج 3 ، ص 12
4 ) پایگاه اطلاع رسانی دفتر آیت الله سیستانی ، سئوال ها و جواب ها ، بخش مربوط به دست دادن ... و ... سایت اینترنتی دفتر مرجع تقلید شیعه ؛ آیت الله وحید خراسانی
5 ) شیخ صدوق ، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال ، ص 283 ، انتشارات شریف رضی ، 1364
3 ) کلمه التقوی ، محمد امین زین الدین ، ج 7 ، ص 18 ... و ... منهاج الصالحین ، علی سیستانی ، ج 3 ، ص 12
4 ) پایگاه اطلاع رسانی دفتر آیت الله سیستانی ، سئوال ها و جواب ها ، بخش مربوط به دست دادن ... و ... سایت اینترنتی دفتر مرجع تقلید شیعه ؛ آیت الله وحید خراسانی
5 ) شیخ صدوق ، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال ، ص 283 ، انتشارات شریف رضی ، 1364
کارمندان خیابانی
چکیده ؛ در این نوشتار به مناسبت دوازدهم ژوئن _ روز جهانی منع کار کودکان _ نگاهی می اندازیم به بی تفاوتی جامعه ی دین مدار و خلأ قوانین نسبت به عدم سازماندهی ، نگهداری و درمان کودکان فلج شده و بعضاً عقب مانده ی ذهنی که از پاکستان به ایران قاچاق می شوند . همانا این پدیده ی شوم حاصل فقر ، سوء تغذیه ، ناپایداری خانواده ها ، وضعیت بد اقتصادی _ اجتماعی ، محرومیت های فرهنگی و استرس های مکرر و فوق تحمل در محیط زندگی کودک است که در این بردگی نوین ، افراد سودجو با وابسته نمودن چنین افراد بی دفاع با شیوه ی معتاد نمودن آنان حتی با ایاب و ذهاب منظم تحت تکدی گری در راستای اکتساب پول کثیف ، آنان را در سطح شهرها رها می سازند . قابل ذکر است این اقدام غیر اخلاقی مغایر با 4 اصول پایه ای پیمان نامه حقوق جهانی کودک می باشد ؛
* هیچ کودکی نباید از تبعیض رنج ببرد .
* زمانی که در رابطه با کودکان تصمیم گیری می شود ، باید منافع عالیه آنان در رأس قرار گیرد .
* کودکان حق حیات داشته و باید رشد کنند .
* کودکان حق دارند آزادانه عقاید و نظرات خود را ابراز کنند و این نظرات در تمامی اموری که به آنها مربوط می شود ، باید مورد توجه قرار گیرد .
زیر گنبد سیاه پایتخت دود و ترافیک ، سکه ی زندگی به شکلی متفاوت ضرب می گردد . امت ناجی بشریت در سرزمین الله باوران ، با دیدن نقیصه ای در کالبد و یا رفتار دیگر هم نوعان خود ، با پیشداوری خرافاتی ، آن را به یکی از فاکتورهای مقدرنگری ، جبرگرائی ، سرنوشت ، تقدیر ، قضا و قدر ، دست غدار طبیعت و کائنات ، تاوان کارمائی ربط می دهند تا الله مورد پسند خود را از زیر سئوالات بزرگ به دور و در امان باشد . یکی از چنین موارد بی شمار ؛ کارمندان خیابانی _ وارداتی است . کودکان به اسارت گرفته شده که در تجارت کثیف سهم استعمارگران سکه پرست شده اند و بدور از منزلت اجتماعی ؛ تکه مقوائی میز کارشان می باشد و یونیفورم اداری آنان همان لباس ژنده ای است که بر تن دارند تا شاید احساسی را قلقلک دهند که در شرایط تحمیلی و غیر انسانی روی سنگفرش خیابان ها ، زیر سایه ی گلدسته های مساجد ... در نگاه عابران بی عاطفه ؛ لاشه ای بدبو و از پس نگاه نمازگزاران در پی الله ؛ میوه ی ممنوعه و مسموم در نظر جلوه می کنند .
انسان مقلد هزاره ی سوم در عصر بینش و آگاهی چنان در پی تقلید پروری است که الله خود را در اعماق آسمان ها می جوید و برای رسیدن به بهشت خیالی باید در کنکور فقه اسلامی سربلند بیرون آید . اعم از رعایت آداب بیت الخلأ و نحوه ی ریختن آب روی آرنج در وضو گرفتن که بر مونث از جلو و بر مذکر از عقب واجب است !! و جائی که نشان از سکه پرستی به نفع خود باشد ، وصله ی دروغین فتوا بکار می آید مثل حلال اعلام شدن ماهی اوزون برون ( از ترکی به معنای ؛ دراز دماغ ) که در فتوای علماء جاهل عیان شد که یک فلس زیر دم آن ماهی یافته اند ، و چنین می شود که این ماهی قیمتی ؛ پینوکیوی دراز دماغ نام می گیرد . اما صد حیف که چنین کودکانی ، نگاهشان کلماتی ادا نشده است که دیگر آدمیان ؛ حرف آنان را نمی فهمند ، گو این که زبان جدیدی اختراع شده که واژگان آن بسی نامأنوس است . حرف چنین کودکانی ، نبود پول نیست که با اکتساب آن ، ارباب و کارفرمایان استعمارگر آنان منتفع گردند و پورسانت آن برای کودکان متکدی چند پک دود مواد مخدر و وابستگی بیشتر و عمیق تر باشد !!
در این شهر شلوغ ؛ هرکه راه خود می رود . آدمیان خسته ، در التماس پازل سنگفرش خیابان ها به رفتن ها چونان کلاف سر در گم می مانند . آن جا که قاب نگاه ها همه در دود و صدا ، منجر به انکار آدم ها از بودن ها ؛ حاصلش ندیدن ها و بی تفاوتی هاست . بی تفاوت به حس یک دیگر ؛ فریاد و داد و بوق و ترمز ماشین ها در هم گره ی کور خورده است . تن خسته ی خیابان ها هم عجول در رفتن و خالی شدن از این غوغای پرتلاطم ! شهری که صدای بوق و نعره ی ترمز از نرفتن ها و بازی پا روی پدال گاز از رفتن ها ، گیج می زند . هرکه می خواهد زودتر عبور کند . عابران در لابلای این آهن پاره های سیار در پی آنند تا به مقصد برسانند شروعی دوباره !! اما مقصد کجاست ؟! آیا مقصد انسانیت همان نگاه معطل مانده نیست که از کودک میخکوب شده روی کارتن بر سنگفرش خیابان ها ، سیلی خور نگاهها شده است ؟!
فراموش نکنیم این روند بی تفاوتی ها ، مطلوب حاکمیت پلیدی است که کمر همت به نابودی میهن بسته است اما کوتاه ترین و کم هزینه ترین مسیر ؛ ایجاد نمودن یا پیوستن به NGO های مستقل و حامی کودکان است تا در شناساندن و تفهیم این حقوق به عموم جامعه ، به برداشته شدن موانع عینی و ذهنی حقوق کودک و در برخورداری هرچه سریع تر کودکان این سرزمین از این حقوق یاری می رسانند . از این طریق ؛ چنین انجمن هایی می کوشند تا در بهبود وضعیت عمومی زندگی کودکانه فعالانه شرکت نمایند . تلاش انجمن ها برای شناسائی و هموار ساختن راه های رسیدن به یک حداقل زندگی مناسب برای همه کودکان در ایران در زمینه های رشد جسمی ، ذهنی ، عاطفی و اجتماعی در ارتباط با آموزش ، اطلاع رسانی ، امور تعلیم و تربیت ، بهداشت و درمان و کمک های عملی به کودکان آسیب دیده از بلایای طبیعی و شرایط سخت ، کودکان کار و خیابان ، کودکان آزار دیده و نیز ارائه خدمات مشاوره به خانواده ها تلاش می کنند .
بیکاری عامل دهها معضل اجتماعی است اما آرزو داریم در لوای آگاهی ، امنیت و آرامش و رفاه ؛ هیچ کارمند خیابانی در هیچ جائی از این کره ی انسان زیست وجود نداشته باشد .
حنجره چوبی مداد رنگی
ساعت 16 ، تماس تلفنی از زندان رجائی شهر کرج به ...0871 - منزل پدر حامد احمدی - ؛ ... فردا قبل از طلوع خورشید ، فرزند شما اعدام می شود ...!!
پالس های اضطراب غیر قابل عمق سنجی فضای خانه را می کاود . ساکنین منزل در تکاپوی رهیدن از آن اوضاع دلگداز ، پای در مسیر حادثه می گذارند . 600 کیلومتر حامل یأس و دلهره های بنیان کن با روزنه ی امید کمرنگ ، دوئل نابرابر دارد . می توان حدس زد در آن شرایط ، چه نوع ابهاماتی بر آنان هجوم می آورد ؛ آیا تلاش های رنگین سازمان های حقوق بشری در این خصوص به بار می نشیند تا در آستانه ی روز جهانی زن ، مادر و همسر حامد لبانی خندان داشته باشند ؟! آیا با فرا رسیدن نوروز باستانی ، حامد را کنار سفره عید می بینند تا طعم زندگی شان مهنا گردد ؟! یا همانند تراژدی سامان نسیم ، تندباد شوربختی هستی شان را به یغما می برد ؟! آیا ... ؟!
ساعت 22 ؛
جلادان خودسر ، حامد را به اتفاق 5 نفر از هم کیشانش با پابند و دست بند به میله های ستبر قفس آهنی زنجیر کرده تا ملاقات کنندگان در واپسین دیدار در دقائقی که به سرعت رو به زوال می رود از فاصله ی چند متری با پانتومیم بازی ، مکنونات اشکبار قلبی شان را به همدیگر منتقل نمایند .
در بیرون زندان ، سوز سرمای بی امان ، بر بدن بی پناهان تازیانه می زند . اشک های التماس و دستان پر تضرع به سمت آشیانه ی خداوند نردبان می شود . اما گوئی این تمنای کش دار عقیم است . زیرا فرکانس های پارازیت افکنی آنتن های رادیوئی تعبیه شده در حوالی سلول سیاسیون در زندان رجائی شهر که رسالت پارازیت افکنی بر پیکر آن افراد را دارد ، در این شب بلاخیز بر شدت آن افزوده شده است تا تصویر تضرع این بی پناهان به خداوند نرسد .
توصیف حال مهنا - دخترک بی دفاع حامد - در این وانفسای بی عدالتی محض شبیه چاه کندن با سوزن است. او اکنون به خطر ریزگردهای ریه سوز و مین های کینه توز حوالی زادگاهش نمی اندیشد . بلکه نگاهش به رواداری فانوس خانه یعنی پدر زل زده تا از وجودش خانه را الوان نماید ...
گویند تاریک ترین لحظه ی شب ، قبل از طلوع خورشید است . این ایده را می توان با شنیدن رژه ی آژیر آمبولانس های متعدد اثبات نمود؛ آمبولانس هائی که رسالت جان بخشی به جویندگان حیات دوباره را به گردن گرفته اند ، در این دخمه کارکرد مغایر با رسالت شان عهده دار شده اند؛ آمبولانس های تهی از وجدان بیدار ، پیکر بی جان 6 نفر انسان بی گناه را در خود جای داده اند که تاوان کارمائی شان به جرم کرد بودن و اعتقاد به تسنن داشتن ، آنان را به ناکجا آباد خالی از تپندگی و شور حیات سوق داده است .
در لابلای شیون های جانکاه ؛ مهنا - این ژاندارک 6 ساله ی کرد - وقتی در می یابد تعفن آشکار جور و خفقان ، پدر نازنینش را از هستی ساقط نموده و می بیند وجدان متولی مملکت اسلامی در باتلاق بی عدالتی به کما رفته است ، نمی خواهد غزال آزرم و چلچله ی لال باشد . بدین روی، با احساس کودکانه کمر همت می بندد تا حماسه ای را بیافریند . اما در قاموس لغات ، الفاظی برای بیان احساس خود در اختیار ندارد تا دریچه ای از دنیای متلاطم درون خود را به نشانه ی اعتراض به بزرگترها بنمایاند . لذا با بکارگیری دو ، سه مداد رنگی از نای افتاده و تیکه کاغذی که مشمول کاغذ پاره های تحریم های در دولت راستگویان نگردیده است ، دست به روایتگری می زند . زیرا روایت کردن حاصل نقصان و یا عدم وجود موضوعی حیاتی می باشد . همان گونه که کودک زمانی احساس می کند از آغوش پرمهر مادر جدا شده ، در تقلای ابراز دنیای درون خود بر می آید و با زبان گشودن به روایتگری می پردازد! و چنین بود که مهنا پرسش های پنهانی درونش را با نقاشی کردن با دیگر انسان ها به اشتراک می گذارد و با حنجره ی چوبی مداد رنگی فریاد بر می آورد ؛ چرا در سرزمین گل و بلبل ، کودکانش ایمنی درون ندارند تا ترسیم گر چوبه ی دار باشند ؟! و آن نقاشی اگرچه بیانگر حصار ناامن ذهن دخترکی درمانده است اما از زاویه ی سمبلیک ، حکایت گر استبداد دینی است که می خواهد به زور تازیانه و بر پا داشتن چوبه های دار ، مردم را به بهشت موهوم بکشاند !!!
باشد که با حماسه سازی امثال مهنا ها ؛ تلنگری بر ذهن خفتگان شب زده در درون سیستم اهریمنی زده شود تا با اتحاد با دگر اندیشان ، آزادی خواهان و صاحبان سفره های خالی به نافرمانی های فراگیر مدنی دست یازند تا در آینده ای نزدیک ، ضمن نابودی دستگاه فاشیستی ولایت و خلافت جعلی فقیه ، شاهد دمیدن خورشید آزادی ، رفاه پایدار و عدالت اجتماعی در ایران کهن دیار باشیم.
پالس های اضطراب غیر قابل عمق سنجی فضای خانه را می کاود . ساکنین منزل در تکاپوی رهیدن از آن اوضاع دلگداز ، پای در مسیر حادثه می گذارند . 600 کیلومتر حامل یأس و دلهره های بنیان کن با روزنه ی امید کمرنگ ، دوئل نابرابر دارد . می توان حدس زد در آن شرایط ، چه نوع ابهاماتی بر آنان هجوم می آورد ؛ آیا تلاش های رنگین سازمان های حقوق بشری در این خصوص به بار می نشیند تا در آستانه ی روز جهانی زن ، مادر و همسر حامد لبانی خندان داشته باشند ؟! آیا با فرا رسیدن نوروز باستانی ، حامد را کنار سفره عید می بینند تا طعم زندگی شان مهنا گردد ؟! یا همانند تراژدی سامان نسیم ، تندباد شوربختی هستی شان را به یغما می برد ؟! آیا ... ؟!
ساعت 22 ؛
جلادان خودسر ، حامد را به اتفاق 5 نفر از هم کیشانش با پابند و دست بند به میله های ستبر قفس آهنی زنجیر کرده تا ملاقات کنندگان در واپسین دیدار در دقائقی که به سرعت رو به زوال می رود از فاصله ی چند متری با پانتومیم بازی ، مکنونات اشکبار قلبی شان را به همدیگر منتقل نمایند .
در بیرون زندان ، سوز سرمای بی امان ، بر بدن بی پناهان تازیانه می زند . اشک های التماس و دستان پر تضرع به سمت آشیانه ی خداوند نردبان می شود . اما گوئی این تمنای کش دار عقیم است . زیرا فرکانس های پارازیت افکنی آنتن های رادیوئی تعبیه شده در حوالی سلول سیاسیون در زندان رجائی شهر که رسالت پارازیت افکنی بر پیکر آن افراد را دارد ، در این شب بلاخیز بر شدت آن افزوده شده است تا تصویر تضرع این بی پناهان به خداوند نرسد .
توصیف حال مهنا - دخترک بی دفاع حامد - در این وانفسای بی عدالتی محض شبیه چاه کندن با سوزن است. او اکنون به خطر ریزگردهای ریه سوز و مین های کینه توز حوالی زادگاهش نمی اندیشد . بلکه نگاهش به رواداری فانوس خانه یعنی پدر زل زده تا از وجودش خانه را الوان نماید ...
گویند تاریک ترین لحظه ی شب ، قبل از طلوع خورشید است . این ایده را می توان با شنیدن رژه ی آژیر آمبولانس های متعدد اثبات نمود؛ آمبولانس هائی که رسالت جان بخشی به جویندگان حیات دوباره را به گردن گرفته اند ، در این دخمه کارکرد مغایر با رسالت شان عهده دار شده اند؛ آمبولانس های تهی از وجدان بیدار ، پیکر بی جان 6 نفر انسان بی گناه را در خود جای داده اند که تاوان کارمائی شان به جرم کرد بودن و اعتقاد به تسنن داشتن ، آنان را به ناکجا آباد خالی از تپندگی و شور حیات سوق داده است .
در لابلای شیون های جانکاه ؛ مهنا - این ژاندارک 6 ساله ی کرد - وقتی در می یابد تعفن آشکار جور و خفقان ، پدر نازنینش را از هستی ساقط نموده و می بیند وجدان متولی مملکت اسلامی در باتلاق بی عدالتی به کما رفته است ، نمی خواهد غزال آزرم و چلچله ی لال باشد . بدین روی، با احساس کودکانه کمر همت می بندد تا حماسه ای را بیافریند . اما در قاموس لغات ، الفاظی برای بیان احساس خود در اختیار ندارد تا دریچه ای از دنیای متلاطم درون خود را به نشانه ی اعتراض به بزرگترها بنمایاند . لذا با بکارگیری دو ، سه مداد رنگی از نای افتاده و تیکه کاغذی که مشمول کاغذ پاره های تحریم های در دولت راستگویان نگردیده است ، دست به روایتگری می زند . زیرا روایت کردن حاصل نقصان و یا عدم وجود موضوعی حیاتی می باشد . همان گونه که کودک زمانی احساس می کند از آغوش پرمهر مادر جدا شده ، در تقلای ابراز دنیای درون خود بر می آید و با زبان گشودن به روایتگری می پردازد! و چنین بود که مهنا پرسش های پنهانی درونش را با نقاشی کردن با دیگر انسان ها به اشتراک می گذارد و با حنجره ی چوبی مداد رنگی فریاد بر می آورد ؛ چرا در سرزمین گل و بلبل ، کودکانش ایمنی درون ندارند تا ترسیم گر چوبه ی دار باشند ؟! و آن نقاشی اگرچه بیانگر حصار ناامن ذهن دخترکی درمانده است اما از زاویه ی سمبلیک ، حکایت گر استبداد دینی است که می خواهد به زور تازیانه و بر پا داشتن چوبه های دار ، مردم را به بهشت موهوم بکشاند !!!
باشد که با حماسه سازی امثال مهنا ها ؛ تلنگری بر ذهن خفتگان شب زده در درون سیستم اهریمنی زده شود تا با اتحاد با دگر اندیشان ، آزادی خواهان و صاحبان سفره های خالی به نافرمانی های فراگیر مدنی دست یازند تا در آینده ای نزدیک ، ضمن نابودی دستگاه فاشیستی ولایت و خلافت جعلی فقیه ، شاهد دمیدن خورشید آزادی ، رفاه پایدار و عدالت اجتماعی در ایران کهن دیار باشیم.
انقلاب اسلامی و طنز تلخ پنجره
یکی از همشهریانم می گفت ؛ در سال 2535 تاریخ شاهنشاهی پا به هستی گذاشتم . حدود 2 سال تا رویش گریز ناپذیر قارچ های سمی فرصت باقی مانده بود اما پاندول بد آهنگ زمان ، تخم هشدار می پاشید . مادرم در آن هوای گرگ و میش سیاسی سر به هوا نبود و تصویر مراد در ماه را نفی می کرد . چون قرابتی همزاد بین با الاغ به معراج رفتن رسول الله با قمر نشینی روح الله می دید . دیدگاه او تفکر منهای موج سواری بر جزر و مدهای دریای سیاسی روز و صرفاً خواهان تنفس در اتمسفر شادی بخش بود . لذا نگاهش را به سمت خلیج پارس گره زده بود و به امید ورق برگشتن اخبار تیره ، روزها را تا لنگر انداختن پری دریائی از سرزمین چکمه چوب خط می زد . ( 1 ) اما در زمستانی سیاه ، خورشید غروب کرد و شیر نجیب پرچم آریائی صدای پای تاریکی را شنید و با چشمانی اشک بار به دیار آوارگی ها بال گشود ... ( 2 )
روح الله قمر نشین یا همان فرشته ی بدون احساس ؛ با نعلین بدخیم بر قلب گربه ی پیر پا گذاشت . نطفه ی بد طینت جمهوری ولایت فقیه را به پشتیبانی امت نادان الله جو که در توهم مجانی شدن نفت و گاز و اتوبوس بودند بر سر قبرهای بهشت زهرا کارگزاری نمود . پشت بند آن دانه های تسبیح ؛ صدور انقلاب اسلامی به سراسر جهان ، انقلاب فرهنگی ، تسخیر لانه ی جاسوسی شیطان بزرگ ، محو اسرائیل از صحنه ی روزگار ، جنگ 8 ساله ، حذف فیزیکی منتقدین و مخالفین نظام الهی ، بال و پر سوزاندن گنجشکان معصوم در آتش بیداد ، کوچ چکاوک ها ، آوارگی فرزندان میهن و مصادره ی اموال آنان ، خشکانیدن چشمه ها ، پژمرده نمودن دشت ها ،آبادانی قبرستان ها ، تمنای چرک کف دست برای حیات کارخانه ها با وجودی که اقتصاد برای خر تعریف شده بود ، تولید ملی شد طناب دار و کفن !! سپرده شدن تارهای صوتی رسا ( حنجره ها ) به تار و پودهای طناب دار ، میله گذاری پنجره ها که خود گروتسک ( طنز تلخی ) است و در پی می آید و دهها مورد نکبت بار دیگر ، همگی در دست پلید شیخ بی خدا جا خوش کرد .
انقلابی که وعده ی اعتبار بخشی به مستضعفین و ریشه کنی محرومیت ها را نوید می داد ، از همان ابتدای تولدش با دستان ناپاک جیب مردم را خالی می نمود به انضمام آن که از جنگی که به رحمت تعبیر شد ، سهم ما کودکان به فرتوت رسیده حرمان بود . کلاس های شلوغ تمنای نیکمت های آبرو دار داشتند . در هنگامه ای که اشعه ی خورشید بر زمین تفتیده شلاق می زد ، امکان داشتن برق و کولر گازی رویائی دست نیافتنی بود تا سرباز معلمی که با نیل به مدرک دیپلم بدون گذراندن دوره ی آموزش علمی می بایست در کلاس درس با وصله و پینه کردن یک سری مطالب کلیشه ای غیر کاربردی ، تنها در بند آن بود که دندان لق ایام اجباری خدمت مقدس سربازی را بکشد . همانا ما دانش آموزان که در حلقه ی تنگ محرومیت ها اسیر شده بودیم به وجود آن سرباز معلم راضی بودیم اما حاصل خواستن هایمان ، نداشتن های کش دار بود . به عنوان نمونه ؛ درس زبان انگلیسی ، معلمین دیگر دروس به صورت چرخشی و هر کدام با شیوه ی متفاوت خاص خود ، سر ما آینده سازان مملکت اسلامی را گرم می نمودند . یکی از این معلمین ؛ ناظم مدرسه بود که بر اساس علاقه ی شخصی اش دروس امور تربیتی ، ورزش ، قرآن و بینش اسلامی را برعهده گرفته بود و با تیپ فکری و ظاهر یک فرد کمیته ای با ریش بلند و پرپشت ، تسبیح دانه درشت ، انگشتر و جای مهر داغ بر پیشانی و دکمه ی تقوا در بیخ گلو از او در آموزش و پرورش یک کاسب ابن الوقت ساخته بود تا یک معلم !! تکیه کلامش " سیاسی اش نکنید دیگه !! " و به زعم او ، در گاه به بیراهه رفتن دانش آموزان به وادی شادی ، برخورد شدید می کرد .
برگزاری امتحانات نهائی شفاهی و کتبی درس زبان انگلیسی در تاریخ 13 خرداد سال 1368 تازی- کلاس دوم راهنمائی ؛
هرچند پرسش ها سطحی و کلیشه ای بود اما یک برداشت سیاسی از اوضاع کشور در آن امتحان هویدا گردید . آن کاسب کمیته ای با اشاره به پنجره ی درب و داغون کلاس از محمود پرسید ؛ « What is this ? » اما فرشید که به شیرین مغزی مشهور بود از ته کلاس پیش دستی کرد و بجای این که بگوید ؛ « it is a window » گفت ؛ « دیم بل ء دیم بووو !! » پشت بند آن با انفجار خنده کلاس رفت رو هوا ! فوراً صدای خش دار ناظم مدرسه بر خنده ها مستولی گردید و در حالی که رگ های گردنش بیرون زده بود ، گفت ؛ « شما بچه مسلمون هستید و خوب می دانید خداوند در قرآن کریم فرموده اند ؛ لاتفرح ان الله لایحب الفرحین !! ( 3 ) چون چنین تکلیفی بر دوش من سنگینی می کند که شغل معلمی انبیاء دارم تا شما را به راه راست هدایت نمایم ، پس سیاسی اش نکنید دیگه !! ... »
حوالی ظهر در گرمای خرداد ماه بوشهر که آدمی زاد پوست می انداخت ، امتحان کتبی آن درس برگزار شد . سئوالات عمدتاً چهار جوابی بودند . ناظم مدرسه که برادر زاده اش نیز جزء افراد چشم روشنی آن کلاس بود از تقلب در امتحان او را بهره مند می نمود . جواب یکی از سئوالات از بین گزینه های was , were , am, can باید was انتخاب می شد . اما آن همکلاسی از ما بهتران - علی آقا - در حین انتخاب گزینه ی غلط were بود که ناظم مدرسه گفت ؛ « ور نزن !! » اما علی آقا در کلافگی ناشی از گرمای هوا در بین پچ پچه ها ، بدون تفکر گفت ؛ « آقا من چیزی نگفتم ! ... بچه ها من حرفی زدم ؟! » اما آن حماقت باعث شد که آشکارا دست متقلب ناظم برای ما رو شود ...
پس از پایان جلسه ی امتحان خبر رسید ؛ خمینی مرده است ! همان روز در خفا شادی نمودیم . اندک کسانی بر این باور بودند که ورق سیاهی ها برمی گردد . اما آن چه عمیقاً مرا به فکر فرو می برد ؛ چگونگی ارتباط محکم بین « دیم بل ء دیم بووو ! » و « ور نزدن » با « بسته ماندن پنجره های سیاسی کشور » به انضمام پاسخ « ولیکن خفه !! » از جانب خمینی به مخالفین و منتقدین نظام الهی بود ... ولی بعد از انتخاب شیادانه ی خامنه ای به رهبری نظام ( 4 ) و اعلام این که « خامنه ای خمینی دیگر است » همه ی آن امیدها رنگ باخت و با تداوم بسته ماندن پنجره ها و اعمال قوی سانسور ، قتل های زنجیره ای و دهها مورد مشابهه بر همگان اثبات گردید ، ایران یک زندان بزرگ می باشد که حاکمیت دینی ، پنجره های آن را میله گذاری و مسدود کرده و طبیعی است با استنشاق هوای ملول ، همگان افسرده گردند . به طوری که بتازگی یکی از وکیل الحاکمیت های در مجلس شورای اسلامی اظهار داشته است ؛ « در کشور 12 میلیون نفر روانی داریم ! » ( 5 )
حالیا در شرایط خفقان فعلی که پیران جاهل سردمدار مملکت با متناقض گوئی زیاد « ور می زنند » و حتی آن سوی نوار خش دار در لابلای پچ پچه های مردم افسرده ، پنجره ی رو به کوچه ، یک تصویر کاریکاتورگونه از آزادی خلق نموده است و کماکان تعبیر جوک سیاسی « دیم بل ء دیم بووو » را برایم تداعی می کند .
................................
پی نویس متن ؛
پی نویس متن ؛
1 ) . کشتی تفریحی رافائل در ویکی پدیا
2 ) . خروج بدون بازگشت شاهنشاه ایران زمین از کشور در تاریخ 26 دی ماه 2537 شاهنشاهی
3 ) . سوره القصص آیه 76 با معنی « شادی مکن که خدا شادی کنندگان را دوست نمی دارد . »
4 ) . ویدئوی نقل قول بدون ارائه ی سند کتبی از سوی هاشمی رفسنجانی نسبت به سپردن صندلی رهبری نظام آخوندی به خامنه ایhttps://www.youtube.com/watch?v=DFi_N3ZNcP0
5 ) . http://www.radiodirooz.com/vdcgwq9q.ak9t74prra.html
2 ) . خروج بدون بازگشت شاهنشاه ایران زمین از کشور در تاریخ 26 دی ماه 2537 شاهنشاهی
3 ) . سوره القصص آیه 76 با معنی « شادی مکن که خدا شادی کنندگان را دوست نمی دارد . »
4 ) . ویدئوی نقل قول بدون ارائه ی سند کتبی از سوی هاشمی رفسنجانی نسبت به سپردن صندلی رهبری نظام آخوندی به خامنه ایhttps://www.youtube.com/watch?v=DFi_N3ZNcP0
5 ) . http://www.radiodirooz.com/vdcgwq9q.ak9t74prra.html
ویار باران و دندان اسب پیشکشی
به مناسبت پنجم ژوئن ؛ روز جهانی محیط زیست .
این یادداشت تخیلی در روزهائی که در آذربایجان شرقی تبعید بودم آن را منتشر نمودم اما بنا به مناسبت چنین روزی ، مجددا آن را باز نشر می نمایم . البته این یادداشت لایت از یک حادثه ی طبیعی ، کپی برداری شده است ؛
بارش باران اسیدی در آبان ماه سال 1392 تازی در اهواز باعث شد 5000 نفر دچار مسمومیت شوند که 130 نفر بستری شدند . ( 1 )
بارش باران اسیدی در آبان ماه سال 1392 تازی در اهواز باعث شد 5000 نفر دچار مسمومیت شوند که 130 نفر بستری شدند . ( 1 )
وزش باد نسبتا شدیدی در نیمروز تعطیلی آذرماه ، با هیجان برگ های رنگ باخته و خسته را از شاخه ها ی درختان هیپنوتیسم شده را قاپیده و در حضور رفتگران ، کشان کشان به سطح کوچه و خیابان ها می آورد . اما آنچه نگاهها را مجذوب خودش کرده در بالاسوی ( سقف زمین ) است که پس از چند ماه انتظار ، آسمان آبستن ابرهای باران زا است ! اما تا این لحظه نمیدانم چرا با سلسله رعدهای مهیب ، عصبانیتش را به رخ زمینیان می کشاند ؟! از سویی، اینجا - در کنارم- مکالمه تلفنی همسرم با یکی از دوستانش در جنوب کشورمان تحت تأثیر این سامانه بارشی قرار می گیرد ! زیرا در مکالمه آن دو ، طبق اطلاعات دریافتی از اخبار تلویزیون نمود پیدا می کند ، یک توده از ابرهای بارش زای وارداتی از حوالی دریای مدیترانه به آسمان غرب کشورمان گام نهاده است . گویا مخاطب تشنۀ ادبیات و باران ، از آن سوی خط تلفن ، غبطه حضور در شرایط بارشی این اقلیم را می خورد و تک بیتی از سروده سعدی سلیس گفتار را بر زبان ساری می نماید ؛
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست / در باغ لاله روید و در شوره زار خس
اما در کمال تعجب با دیدن بارش قطرات تیره رنگ باران ، Depressed می شوم و همزمان لند لند کردن (با ضم لام به معنای نارضایتی) از قد شفاف شیشه پنجره اتاق با گوش جان می شنوم! می گویم ؛
صدای دهل از دور خوش است ! غبطه حضور چرا ؟!...
در همین گیرودار، نوسان آشنای خمیازه های کرکودیلی جریان برق شهری به قیلوله (خواب نیمروز) رفته و رشته های لطیف افکارم را پاره کرده و وادار شدم به آکواریوم کنار پنجره زل بزنم! و ناخودآگاه پشت بند آن ، پالس های منفی گرا در شمایل قیاس نمودن های ظاهرًا مع الفارق در باب عمر مصنوعی ماهیان آکواریومی با معمای زندگی منفعلانه ی آدمیان مسخ شده در عصر کنونی تکنولوژی در سراسر کره زمین، بسراغم می آیند ؛
تصور نمائید جریان اکسیژن رسانی مصنوعی به آکواریوم بنا به هر دلیلی قطع شود ، آیا آن ماهیان تزئینی زنده می مانند؟! و تصور نمایید مدت مدیدی قطع آنتن دهی تلفن های همراه ، اختلال مستمر در ارتباطات اینترنتی و سیستم های الکترونیکی در نحوه مبادلات پولی، پارازیت های اعصاب خرد کن بر گیرنده های شبکه های رادیویی – تلویزیونی ، بایکوت اخبار، نبود سوخت جهت حرکت ناوگان حمل و نقل عمومی و خصوصی، از کار افتادن نیروگاههای تولید انرژی ومواردی دیگر شبیه به آنچه ذکر شد، همزمان بر زندگی ، ارتباطات و مناسبات رفتاری 7 میلیارد نفر از مردمان این عصر سایه بیافکند، آیا ناپایداری در آرامش روانی برای بشر فزونی طلب به ارمغان نمی آورند؟!...
خود را به دست امواج پندارهای بنیادی فوق سپرده بودم که بعد از دقایقی ورق بر می گردد و مجدداً زندگی در رگ های مسی لوازم برقی منزل به جریان می افتد! و در ذهنم آنچه را نامش ویار تحقیق و پژوهش می گذارم، با به یاد آوردن گفته ارزشمند پروفسور حسابی ، فروکش می گردد؛
زندگی یعنی پژوهش و فهمیدن چیزی جدید
دینامیسم این کلام ، مرا از حالت استاتیک خارج می نماید تا دلیل چرایی آن مجهول (بارش تیره باران) را با کنکاش نمودن به معلوم مبدل نمایم! اگرچه سخن درباره اصل بارش باران نافع به حال طبیعت و تلطیف دمای زمین، اینک مورد بحث نیست بلکه با مولفه های استحاله شده و رو به وخامت اکوسیستم های طبیعت فعلی باید به جستجوی سرکلاف در هم پیچیده زیست محیطی کنونی بپردازیم . خلاصه آنچه دستگیرم شد بر اساس وبگردی ذیل مبحث کلروفلوئوروکربن : کشورهای پیشرفته، بیش از هفتاد هزار ماده شیمیایی مختلف را تولید می کنند که بیشتر آنها به طور کامل از نظر ایمنی آزمایش نشده اند! ( 2 ) و از آنجائیکه برخی از توده های ابرهای بارش زا که حامل چنین آلاینده هایی هستند ، عمدتاً از ناحیه کشورهای حوزه دریای مدیترانه وارد کشورمان شده و باعث ریزش قطرات تیره گون می شوند!
ناگفته نماند برای خویش تسکینی گفتم؛ بزرگترین و کمیاب ترین گل جهان بنام رافلزیا است که پرتعفن و بسیار بدبو می باشد و بجای این که همانند دیگر گل های مسحور کننده میزبان پروانه ها و زنبوران عسل باشد ، فقط مگس ها و پشه ها را دور و بر آن گل می بینیم و اسمش نیز گل است نه چیز دگر !!! ( 3 )
گرچه فراموش نمودم : « دندان اسب پیش کشی را نمی شمارند! » پس ببار ای باران ...
..........................
پی نویس متن ؛
پی نویس متن ؛
گفتگوی اتحاد جنوب با سید احمد خلیلی(2): نویسنده ی جنوبی که در بی وطنی جذام گرفته است
... زیرا مخاطب ساده نویسی فقط یک مصرف کننده ی صرف است. کسی که از رو متنی ساده را می خواند، در همان رو می ماند. البته روان نویسی نباید تا حدی باشد که ذهن مخاطب بدون اصطکاک روی مطلب بلغزد و فرد بدون تأمل و تفکر کافی از آن عبور کند و نویسندگان نیز نباید نوشته های فست فودی کم خاصیت عاری از تحقیق و پژوهش و کم مایه از لحاظ وزن ادبی را در پاکت قرار دهند و به خورد مخاطب بدهند. همانا وظیفه شاعر و نویسنده، رساندن شعر و پیام متن به شعور مخاطب نیست بلکه رسالت ارتقاء پایه های فکری، فرهنگی و فلسفی جامعه را دارند و مخاطبی که باید « بداند » و این دانستن برای رسیدن به درک کامل باشد و خوانندگانی که در دسته بندی عوام جای می گیرند باید به این فکر کنند که چگونه می خوانند و هنگام خواندن به دنبال چه چیزی هستند ؟...
اتحاد جنوب ـ مهدی بکران : وعده کرده بودیم که بخش دوم از مصاحبه سریالی با آقای سید احمد خلیلی نویسنده 8 اثر ادبی را انجام دهیم و این امر بخاطر مطالعه عمیق تر در زندگی، آثار و یادداشت های ایشان با کمی تأخیر اکنون صورت پذیرفته است. ضمن پوزش از خوانندگان عزیز بدون مقدمه چینی، این گفتگو را شروع می نمائیم ؛
سلام جناب آقای خلیلی؛ از این که بخش دوم از سریال گفتگویمان به تأخیر افتاد بابت منتظر ماندن تان از شما پوزش می خواهم.
درود بر شما ای جوان خوش آتیه . هرگز انتظار در چشمان من پشیمان نخواهد شد .و اکنون از شما استدعا دارم سوالاتی را بپرسید که ذهن مرا به حرکت وادارد .
امیدوارم.... سوالی ذهنم را به خودش مشغول نموده است و می خواهم بدانم با کدامین انگیزه در روزهای تنهایی دور از خانه به نوشتن می پردازید ؟
آری تنهایم! به قول « یوسا » تنها « در برابر نکبت زندگی » به حدی که این روزها خود را در گفته ی « دانته » می بینم؛ « پروانه ی من در تاری اسیر است، که عنکبوت آن سیر است نه یارای پرواز دارد، نه می تواند بمیرد.» اما حال و روز چگونه نوشتنم را فیلسوف و جامعه شناس آلمانی – تئودور آدورنو- در جمله یی تکان دهنده از قطعه 51، اخلاق صغیر بیان می دارد؛ « برای انسانی که دیگر خانه یی عالی ندارد تا در آن زندگی کند، نوشتن تبدیل به مکانی برای زندگی می شود. » البته ترجمه دقیق تر عبارت آدورنو این است؛ « برای کسی که دیگر موطنی ( homeland ( ندارد، نوشتن جایی می شود برای زیستن.» گواین که واژه homeland در دل خود دو مفهوم « زمین » و «خانه» را با هم دارد. آنچه آدورنو درباره « بی وطنی » و نوشتن را به منزله « خانه ساختن » می گوید شاید بهترین وصف حال بنده در شرایط فعلی باشد و در این در به دری (homelessness )، آدورنو در همان قطعه 51 از اخلاق صغیر می گوید ؛ « نویسنده در متن خویش خانه یی بر پای می دارد. » مضافاً این که در این وضعیت می نویسم تا به گفته اوکتاویوپاز جامه ی عمل بپوشانم! «نوشتن بهتر از منفجر شدن است!»
به باد حادثه بالم اگر شکست، چه باک / خوشا پریدن با این شکسته بالی ها
سلسله مقالات و نوشته های شما در سایت های مجازی استان منتشر شده اند که عمدتاً نگاه شما به سرزمین مادری ات را بیان می دارد، این نوع درک شما از کجا نشأت می گیرد؟
« آه تو می دانی مرا سر گفتن کدامین سخن است از کدامین درد.»
دو سال قبل یک خبر علمی از رادیو پیام پخش می شد و شنیدم گروهی از دانشمندان دریافته اند در خاک باکتری هایی وجود دارد که به انسان آرامش می بخشد و این بیشترین دلیل روی آوردن مردم به طبیعت است و با استناد به آن تحقیق گفته اند عشق به وطن نیز تأثیر همین باکتریها بر وجود انسانها ست به طوری که اگر افراد به بهترین نقاط جهان بروند باز هم هوای وطن می کنند و به آن عشق می ورزند .
بعد از گذشت 11سال تمام، خود را ماهی سالمونی می بینم که مام میهن در من بیدار شده است و به شیوه ی تله پاتی و دو هم اندیشی از سوی بنده با ملکول های فعال ذهن سرزمین مادری ام ارتباط ویژه برقرار می کنم. اگر چه مادر من امروز مضطرب است و به قول لورکا « مجروح از سوزن سیلاب ها » و جهت کاستن اضطراب ها و درد های بی تدبیری که بر هستی و وجودش روا داشته اند، بر خود واجب می دانم تا با الزام حضور قلمی برایش بنویسم. همان گونه که « فروید » از بدن مادرانه ای می گوید که «غیر از آن هیچ جای دیگر نیست که شخص بتواند با قطعیت کامل بگوید آن جا بوده است » و من ( این ماهی سالمون ) متعلق به آن بدنم و به قول دوست فرهیخته ایی؛ « برای سبز ماندنش »، آگاهانه و در حد توان، قلم ناچیزم را برایش هزینه می کنم .
نگاه روشنفکرانه ی شما در کتاب هایتان که به معضلات اجتماعی پرداخته اید و حتی در بطن یادداشت ها و مقالاتی که در سایت های مجازی ارائه می دهید از تم انتقادی و اعتراضی برخوردار هستند و در تعریف از مفهوم روشنفکری، برخی به پیروی از فلاسفه ی یونان به ویژه سقراط و افلاطون، روشنفکر را « وجدان خرده گیر جوامع» دانسته اند. بعضی دیگر بر این باورند؛ «فردی که استعداد آن را دارد که یک پیام، نظر، نگرش، فلسفه یا عقیده ای را برای مردم بیان کند روشنفکر است » و نگاه و شیوه ی قلمی شما در این تعاریف روشنفکری می گنجد. با این حال، درد شناسی و تلاش شما برای سروسامان دادن امور، بسیار عیان است اما چرا تا این حد غریب مانده اید؟
تشکر از نگاه تیزبین و لطف شما. اما « ادوارد سعید » در مقاله بسیار خواندنی اش « غربت روشنفکران: مهاجران و حاشیه نشینان »، از روشنفکرانی می گوید که در تبعید به سر می برند و همواره در مقام موجوداتی حاشیه نشین و نافرمان قرار می گیرند. ادوارد سعید، تبعید را «غم انگیز ترین سرنوشت ها » می خواند و اشاره می کند به پیوندی که همیشه بین « تصور تبعیدی بودن » و «وحشت جذام گرفتن » در کار بوده. این هر دو نمادهای « مطرود بودن» است. سعید تأکید می کند مشکل بسیاری از تبعید شدگان امروزی فقط این نیست که مجبور به ترک خانه و کاشانه خود شده اند، مشکل شان این است که مدام به یاد می آورند که در تبعیدند، آن هم در حالی که میهن شان چندان هم دور از دسترس نیست. از سویی به تعبیر آدورنو روشنفکر کسی است که در خانه خود احساس می کند در خانه نیست و خود بر این می افزاید که «غریب ماندن در خانه، خود بخشی از اخلاقیات روزگار ماست.» ...
و باید در نظر داشت روشنفکر الزاماً تحصیل کرده و دانشمند نیست بلکه کسانی در تاریخ دست به تحرکاتی زده ا ند امثال ستارخان و باقرخان که هیچ گونه تحصیلاتی هم نداشته اند و رسالت روشنفکر، حرکت زندگی و دگرگونی و تکامل و به شدن انسان ها ست و روشنفکر بنا به درک واقع بینانه از اوضاع جامعه ی خویش، در چارچوب اندیشه و فرهنگ بومی، درصدد رفع معضلات اجتماعی برمی آید. طی همین دیدگاه، بهترین نمونه ی بومی، ابر مردی به نام آقای حاج علی یگانه است. روشنفکری از جنس کلمه که با اقدامی فرهنگی در سراسر استان بوشهر با اندیشه ی مثبت پراگماتیک ( عملگرا ) به امتداد رود مُند، به سرافرازی نخل های پر ثمر دشتستان بزرگ ، به شفافیت و خروشندگی آرام دریای خلیج همیشه فارس، به ایستادگی کوه پدری(پردیس) جم و به درخشندگی لیان جاودان مبادرت ورزید اما مهمترین اقدام ایشان که هرگز از حافظه ی بیدار تاریخی آن دیار قهرمان پاک نخواهد شد، در 4 دهه ی قبل عمدتاً سرزمین جم که با ریشه دوانیدن عصبیت های زیر پوستی طایفه ای دست و پنجه نرم می کرد، ایشان با درد مندی و آگاهی بخشی خواستار آرامش و تعالی آن سرزمین شدند و رسالت شان را به روشنی بر مبنای توزیع دانایی و کتاب و ترویج کتاب خوانی قرار دادند تا حدی که جان خود را در کف دست گذاشتند و با تهدیدات آشکار مواجه گردیدند اما با پایمردی و آگاهی از سرانجام کار، طی سالیان سال آن نهال را تناور و به بار نشاندند و با آن کار سترگ، شهد خرد را به کام جم چشاندند و جناب آقای یگانه با خود آگاهی نسبت به تداوم وضع بد 4 دهه ی قبل در آن خطه معترض بود و کوشید تا آنچه را که در برابرش وضع مطلوب می دانست جانشین وضع بد آن زمان سازد و اینجاست که گفته ی هگل گل می کند؛ « روشنفکر کسی است که نسبت به قطعیت های زمان خودش، روح نقادانه داشته باشد. » و بنا به انجام کار چشمگیر فرهنگی که جناب آقای یگانه سالیان سال با مرارت های بی شمار پیگیری نمودند و یک شبه هم به بار ننشست و تا جائی که جان شیرین را نیز در کف دست گذاشتند و الحق همه ی ما و مسئولین بومی می دانیم که ایشان جم را به بالندگی رساندند. اما چرا ایشان تا این حد غریب مانده اند؟ و چرا تا حال در آن سرزمین مادری مان از ایشان تجلیل نشده است؟ و به جرأت می توان گفت این دست روی دست گذاشتن ها خود آیینه ی تمام قد از تنگ نظری و بی تدبیری مسئولین مربوطه است که به آن معرفت نرسیده اند و به قول فرانسیس بیکن؛ « ... جای تردید نیست که رمز حاکمیت و سروری آدمی در مخزن معرفت نهفته است، مخزنی انباشته از گوهرهای بسیار که نه خزانه ی شاهان توان خرید آنها را دارد و نه قدرت ایشان توان فرمان دادن به آنها را! جاسوسان و خبرچینانِ شاهان از این گوهر ها بی خبرند و ملاحان و کاشفانِ ایشان از آنها به دور!...»
و اکنون ناخودآگاه فیلم« کمال الملک» ساخته شادروان «علی حاتمی» به ذهنم متبادر می گردد، جایی از آن فیلم، کمال الملک به مظفرالدین شاه گفت؛ « در ممالک دیگر، فراوان هنرمند مثل من وجود دارد و یکی را بیش از دیگری ارج می نهند اما من در اینجا یک تنم و شما با این یک تن چه کردید ؟ ! »
حال باید پرسید؛ جم چه تعداد اسطوره هایی چون حاج علی یگانه دارد که چنین غریب ...؟
اتحاد جنوب ؛ نگاه اعتراضی شما به قطعیت های موجود، در نوشته هایتان به یک پیچیدگی و بعضاً دیر فهمی می رسد و باعث شده برخی از مخاطبین عام به سبک غامض نوشته هایتان معترض باشند، دلیل آن را چگونه تشریح می نمایید؟ و مخاطب عام چه اقدامی باید بکند ؟
دلایلی که برای جواب این سوال می توان اقامه کرد چنین است؛ بنده از منظر ادبیات به حل موضوعات و چالش های اجتماعی می پردازم. کما اینکه جلال آل احمد توصیفی از ادبیات دارد به این مضمون « ادبیات و فلسفه دو روی یک سکه اند، فلسفه از راه کلیات در کار توضیح جهان است و ادبیات از راه جزئیات » و در داستان نویسی، نویسنده در پروسه مرحله ی حسی تا آفریدن اثر ادبی که مرحله ی زایمان روح می نامند در نوسان عجیبی قرار می گیرد به طوری که نویسنده در عالم بیداری است و می پندارد که دارد خواب می بیند و این همان لحظه ی خلسه ای است که خود را از ثقل خویش رها می سازد و سبکپا و برده ی تخیل تمام نشدنی به اندیشیدن می پردازد که خود نوعی سخن گفتن خاموش با استفاده از الفاظ و مفاهیم و به گفته ی روان شناسان؛ «حدیث نفس و نجوائی درونی » است و با به کار گیری الفاظ، سبب می شود تا انسان از جزئیات به سوی کلیات و مفاهیم کلی فلسفی روی آورد و با استفاده از آنها به معانی مجرد و انتزاعی دست یابد و بر پایه ی این مفاهیم کلی و انتزاعی به فکر کردن بپردازد تا بدین گونه ضمن گذر از مرحله حسی به مرحله تخیل و سپس تعقل راه یافته و اگر نوع نوشته جهت عرضه به دنیای مجازی که فرصت خواننده اندک است و قصد نویسنده نمایاندن معضلات اجتماعی و تئوری درمانی اجتماعی نیز در دستور نوشتن داشته باشد از سویی بنا به تشخیص نویسنده و نیروی ذوق و احساس که نثراش به نظم تنه می زند، نویسنده در بزنگاه متن چاره ای ندارد مگر این که در آن فرصت اندک از تکنیک های آنتی تز، استعاره، تشبیه، کنایه، ایهام و آرایه های رنگارنگ ادبی و گنجینه ای از کلمات فاخر و ظرفیت های معنایی و موسیقیایی کلمه و کیفیت ترکیب واژگان سرشار از پنداره های پر احساس و جمله های آهنگین و جاندار استفاده نماید و نویسنده برای نمایاندن ریشه ی معضلات اجتماعی در نوشته ی کوتاه در سایت های مجازی که چند لایه از مشکلات جامعه که به هم ربط دارد را لاجرم باید واکاوی نماید، لایه هایی که همانند انداختن سنگی کوچک در آب است که دایره هایی در اطرافش گسترده می شود و لایه هایی بر لایه های دیگر افزوده می شود و همان گونه که اشاره کردم میان ایجاد و تولید چنین زبانی با زبان روزمره ی عوام به قول ساختار گرایان چک ( زبان اتوماتیکی ) تمایز وجود دارد و طبیعی است که چنین زبان چند لایه و تو در تو خارج از فهم مخاطب عام است و آن را غامض و پیچیده می بیند مثلاً با استخراج معانی متفاوت در این کنایات مبادرت بورزید؛ تسمه از کدوی کسی بیرون کشیدن / تسمه از گرده ی کسی کشیدن / تسمه ای ... چه بسا تعدد وجود چنین اصطلاحاتی در هر نوشته ای باعث می شود مخاطب عام هنگ کند. زیرا مخاطب ساده نویسی فقط یک مصرف کننده ی صرف است. کسی که از رو متنی ساده را می خواند، در همان رو می ماند. البته روان نویسی نباید تا حدی باشد که ذهن مخاطب بدون اصطکاک روی مطلب بلغزد و فرد بدون تأمل و تفکر کافی از آن عبور کند و نویسندگان نیز نباید نوشته های فست فودی کم خاصیت عاری از تحقیق و پژوهش و کم مایه از لحاظ وزن ادبی را در پاکت قرار دهند و به خورد مخاطب بدهند. همانا وظیفه شاعر و نویسنده، رساندن شعر و پیام متن به شعور مخاطب نیست بلکه رسالت ارتقاء پایه های فکری، فرهنگی و فلسفی جامعه را دارند و مخاطبی که باید « بداند » و این دانستن برای رسیدن به درک کامل باشد و خوانندگانی که در دسته بندی عوام جای می گیرند باید به این فکر کنند که چگونه می خوانند و هنگام خواندن به دنبال چه چیزی هستند ؟ یک مثال بومی و عینی می آورم؛ جناب آقای حاج حسن سعادت را بنگرید که پروسه ی مستمر هدفمند و علمی را از چندین سال قبل آغاز نمودند و کماکان ادامه می دهند و بی تردید به جرگه ی خواص و خواننده ی حرفه ای گرویده اند و کامنت های قوی و پر بارادبی از ایشان ذیل مطالب سایت های محلی، دلالت بر صحت گفته ام دارد .
علی ای حال اکنون که تکلیف نگاه مخاطب به نویسنده ای چون بنده که فعلاً در مجال اندک دنیای مجازی به معضلات اجتماعی می پردازد و نوع نگاهش به معضل اجتماعی و متن و مخاطب به صورت دو سویه مشخص شد، اینک جهت تنویر افکار عمومی نیاز است تا به مدل های برتر در عالم نویسندگی نیز نیم نگاهی داشته باشیم تا ببینیم آیا برای آن مدل ها، پیچیده نویسی یک انتخاب است یا اتفاق؟
« خانم آلیس مونرو » نویسنده 82 ساله کانادایی که بارها برنده جوایز متعدد ادبی در کانادا و جهان بوده است و جایزه ی ارزشمند نوبل ادبیات 2013 میلادی را از آن خود کرد، در همشهری آنلاین درباره آن نویسنده چنین نوشته است؛ ( یکی از ویژگی های خانم مونرو این است که نثری پیچیده دارد و خودش گفته که به عمد این کار را می کند و با یک ظرافت و نکته سنجی به روابط انسانی و مسائل بین آدم ها می پردازد.)
مورد دوم؛ نویسنده ی نامی « ناتالی ساروت » است که 98 سال از نوشتن دست نکشید و سبک پیچیده ی نوشته هایش و کلام قدرتمندش در خود واژه و زبان تبلور می یابد .
* اتحاد جنوب ؛ با تشکر از شما، اینک این بخش از مصاحبه را به اتمام می رسانیم و اگر مطلب ناگفته ای را مدّ نظر دارید بفرمائید؟
بنده از شما تشکر می نمایم زیرا طی این سلسله از گفت و گوی مان با تیز بینی در آثار ادبی بنده و خلق سوالات چالشی نقش ارتباط بین ناگفته های بنده و مخاطبین را به خوبی ایفا می نمائید و با تشکر از صبرو حوصله ی مخاطبین محترم که گفته ها و نوشته های ناچیز بنده را پیگیری می نمایند و همچنین از کلیه دست اندرکاران محترم و خدوم رسانه ی وزین اتحاد جنوب تشکر وافر می نمایم علی الخصوص از مدیر محترم آن رسانه ی پر مخاطب جناب آقای حاج اکبر صابری عزیز و دعایم برای آن فرهیخته و جانباز سربلند همان گفته ی لورکا است ؛ « خدات نگه دارد ای سروش ! »
***
ضمن تشکر از کاربران و خوانندگان محترم؛ قصد داریم قسمت سوم از این مصاحبه سریالی را در روزهای آتی در مورد نقش ادبیات در جامعه و تطبیق وضع ادبیات داستانی در عمر دولت نهم و دهم با مرزهای همجوار کشور عزیزمان را با دنیای امروز مورد بررسی قرار دهیم . پس تا درود مجدد بدرود .
در گفتگوی با اتحاد جنوب: نویسنده ی تبعیدی که برای نتانیاهو خط و نشان کشیده است
سید احمد خلیلی متولد 1355، جم. نویسنده ای که در طول دوره محکومیت سپری شده 8 ساله در زندان های بوشهر، اوین و گوهردشت کرج توانست 8 اثر ادبی را بنویسد که چهار اثر خیره کننده؛ روزهای تلخ آخر...، پایان هیچ، آدم فروش، برزخ تردید را در همان سال های سخت به چاپ رسانید و اکنون بیش از 30ماه دوری از سرزمین مادری اش در تبعید می گذراند. چراغ قوه بدست، وی را در سر ایران یعنی آذربایجان یافتم و با مصاحبه تلفنی گپ و گفتی با ایشان ترتیب دادم! ظاهراً همان لحظه به کار نوشتن یا مطالعه بود که از من خواست از سؤالات دم دستی بپرهیزم و یکراست بروم سر اصل مطلب! اما کنجکاوی خبرنگاری ام بر آن داشت تا پس از خوش وبشی کوتاه، روحیه کاری او را با شیوۀ متفاوت بسنجم !
اتحاد جنوب :چرا تماسم را در این روز تعطیلی با سردی پاسخ دادید اما وقتی مرا شناختید و دریافتید که خبرنگار هستم، آن فضای فکری را تغییر دادید؟
- خب تا حدودی طبیعی است. در ثانی؛ در حال کلنجار رفتن با یک کارکتر بدقلق در یکی از داستانهایم بودم! در اوج منحنی یأس در پس کوچه های زمخت تردید چون آدم های خالی اگزیستانسیالیست نیست انگار قدم می زدم که با دریافت سیگنال های روشن رسالت رسانه ای تان 180 درجه ورق برگشت. پنداری؛ فرجام انتظارات فسیل کننده نیز پایان رسید و با شور و شعف کودکانه همچون صید رهیده از دام، نفس آسوده ای کشیدم و متعجب و متحیر چون هوشینو تومی هیرو-شاعر ژاپنی- که سروده است؛ من از تعجب شاخ در می آورم/ وقتی می بینم که از ابر سیاه/ باران سفید می بارد/...
وپذیرای شما گردیدم!
وپذیرای شما گردیدم!
اتحاد جنوب:شنیده ایم که دوندگی های همسرت در آزادی ات از بند مؤثر واقع شد، آیا چنین است؟!
- آری! در پروسه تکاملی و اکتسابی همه این موفقیت ها مدیون دوندگی های استوار همسر فداکار و با وفایم هستم که با سایش بی امان لنت های دولنگه کفش آهنی اش در راهروهای قدرت، مدبرانه و با وقار نادر مرا در جایگاه آزادی نشاند. بدین روی قضیه مع الفارق رئال تاریخی لئونا در ذهنم جرقه می زند؛ وقتی آریستوژینون را به اتهام قتل هیپارخوس محاکمه می کردند؛ نامزد او را برای افشای اسرار قتل شکنجه کردند ولی او زبان خود را بریدو جلوی پای رئیس دادگاه انداخت تا نشان دهد که علیه نامزد خود حرفی نخواهد زد. مردم به پاس این ایثار، مجسمۀ معروف ماده شیر را برپا کردند. شیری که زبان نداشت و نامزد آریستوژینون را هم لئونا یعنی ماده شیر لقب دادند!
اتحادجنوب:دوست دارم بدانم چرا در زندان دست به قلم بردید و ژانر ادبیات داستانی را برای سبک بیانتان انتخاب کردید و با چه موضوعاتی؟!
- در تکرار ایام عبث آلود و خمودگی شب های دیرپای آن فضای بسته، چشم اندازی بس تلخ در انتظار خویش می دیدم همانا وقتی در زندان حکم 27 سال حبس و تبعید خود را انگشت زدم به یاد مبارز نامی علیه آپارتاید و مخالف تبعیض نژادی در آفریقا افتادم. یعنی نلسون ماندلا! او به خاطر دخالت در فعالیت های مقاومت مسلحانه مخفی، زندانی شد چرا که مبارزه مسلحانه برای ماندلا، آخرین راه چاره بود و ماندلای محکوم به 27 سال حبس در جزیره روبن بود که زندگینامه خود را تحت عنوان˝راه طولانی آزادی˝نوشت. و این جرقه ای بود در ذهنم که چگونه راهی را یابم که فسیل نشوم چرا که به این نتیجه رسیدم باید در راهی بکر اما روشن گام نهم که روندگان کمتری به خود دیده باشد! اگر چه فیزیک و جسمم در محیط ایزولۀ محنت زای زندان قرار داشت اما متافیزیک و اندیشه ام در افق های بسیار دور سیرمی کرد چونان نیلوفر آبی با اکوسیستم منحصر به فردش که ریشه هایش در آب اما برگها و گل هایش بیرون از آب است! البتهComplex و مجموعه ای از آیتم ها دست به دست هم دادند تا زنجیری مستحکم و ناگسستنی را ببافم که دارای حلقه هایی شامل تزکیه، تهذیب و پالایش نفس و بدون اغراق صرف صدها ساعت مطالعه جنون آمیز بر روی آثار بزرگان و طلایه داران سبک های مختلف جهان بوده بنحوی که در زندان شدم قبله انظار و به یک کتابخوان و کتاب پرست تمام عیار شهره یافتم! با این روند، نوزایی و رنسانس تازه ای در بینش و اندیشه ام حکمفرما شد و بی تردید با استحالۀ فکری، به نگرشی در حوزۀ جهان بینی دست یازیدم که این جامع اندیشی پرسپکتیوگونه بر مبنای ایجاد چشم اندازی کارآمد، نقشه راه را ترسیم نموده و با اتخاذ تصمیمی آگاهانه، قلم را به عنوان یگانه توتم خویش برگزیدم و با اتکال به استعداد خدادادی از پگاه تا شامگاه با تلاش بی وقفه، مستمر و تحمل ریاضت های جانفرسا، در آغاز راه هرچند آمیخته با محدودیت های زندان بود و بدون حمایت اجتماعی (Social support) اما در آرامش خود ساخته، محکومی بودم که برای نیل به موفقیت محکوم شدم! این یعنی تزریق آلترنایتیو ذهنی در آن فضای بدخیم! چرا که بیشتر عناصر انتزاعی یا عینی با جایگزینی ضد خود، بار وجودی و معنایی ملموس پیدا می کنند! مثل تضاد شب و روز و....
اما در جواب شق دوم از این سؤال تان: ادبیات، زبان گویای احساس و آلام بشری نام گرفته است و در زندان نیز فرصت بی منتهای تخیل را داشتم و همین باعث شد تا با پناه بردن به ژانر ادبیات داستانی، منشأ خلق چندین اثر ادبی بگردم که عمدتاً پیش زمینه ای دارد از آسیب ها و نگرانی های اجتماعی که در آن قرار داریم و زیست می کنیم و تمام همّ خود را بر این اصل استوار گردانیدم تا با همراستایی با سیاست های کارشناسی شده بهداشت قضایی، جامعه فعلی مان را از این روند نامتوازن و کاریکاتورگونه امروزی نجات یابد و تمام سعی و استعداد ادبی ام را بکار گرفتم تا در نوشته هایم، با نمایان کردن دام هایی که بسان تورهای نامرئی بر پیکره نسل جوان امروز تنیده شده، با قلمی عریان، واژگانی ساده و مفاهیمی عمیق به خوانندۀ محترم انتقال دهم و اگر ریز توفیقی حاصل شده، زهی بخت!
اتحادجنوب:انگیزه های نگارشی شما مشخص شد اما قطعاً بعدها با چاپ کتب تان توقعاتی برایتان پدید آمد. چه توقعی از مسئولان فرهنگی کشور داشتید، آیا برآورده شدند؟
اتحادجنوب:انگیزه های نگارشی شما مشخص شد اما قطعاً بعدها با چاپ کتب تان توقعاتی برایتان پدید آمد. چه توقعی از مسئولان فرهنگی کشور داشتید، آیا برآورده شدند؟
- برای پزدادن ننوشتم که دوربین های متعدد آن زمان شبکه چهار سیما، تصویرم را Long shut بگیرند و مجری اش بگوید؛ «به برنامه دو قدم مانده به صبح خوش آمدید!» و بدیهی است در اوهام و توهم بالا رفتن از پله های اشتهار کاذب بسر نمی بردم که با چسباندن اتیکت نویسندگی به خود، بدنبال جایگاه و اختصاص صندلی برای جا خوش کردن در کلوپ روشنفکران و نخبگان این عرصه باشم! بلکه به زعم نگاه کارشناسان و منتقدین ادبی کشور که در راستای ایجاد مهندسی کلان فرهنگی این کشور دست به آسیب شناسی زده اند و به این نتیجه نائل آمدند که باغ ادبیات فعلی این مرزوبوم خزان زده، نیاز به غرس نهال های مثمرثمر در آن می باشد تا بتواند در آینده با جهان ادبیات به رقابت بپردازد! همچنین به یاد دارم در اوسط راه، امیدواری آمد سراغم زیرا رهبر عالیقدر نظام در سخنانی خطاب به مسئولان که وزیر آن وقت فرهنگ و ارشاد اسلامی در دولت نهم نیز حضور داشتند تأکید فرمودند؛ "نخستین مأموریت شما تقویت رمان و حمایت از رمان نویسی است که باید رمان تولید شود تا سینما تکان بخورد، تئاتر تکان بخورد! و انسان جامعۀ ما تکان بخورد!" (روزنامه ایران – یکشنبه 28 بهمن 1386-ش 3864- صفحه 15) آری با این دیدگاه قلم بدست گرفته و به خاطر دلم و توصیه رهبر عزیزم، آنچه را که آموخته ام با اندک نبوغی که در خود سراغ داشتم با اتکال به استعداد خدادادی، بر سینه سپید کاغذ نگاشته تا در حد بضاعت، داشته های فکری ام را آنچه که مقبول نظر افتد، به هم نسلان تشنۀ آموختنم انتقال دهم خود فی نفسه عملی است نیکو وپسندیده!
˝پایان هیچ ˝ را در مذمت HIV مثبت و ایدز نوشتم تا جوانان و مردم کشورم بخوانند و آگاه شوند از خطراتی که اطرافشان پرسه می زند که خود از آن بی خبرند! که ظاهرش فریبنده است و باطنش خسارت بار! که به ذلت می نشاند و جان می گیرد! تا خواهران سرزمینم آنرا بخوانند،عبرت بگیرند و از عوارض اُتواستپ بپرهیزند و سفت و سخت مراقب عفتشان باشند تا خدای ناکرده نلغزند! که گرگهای خون آشام هوس در کمین شان نشسته اند! برادران و هم نسلانم بخوانند، و بدانند روزی اگر پای از جادۀ سلامت و دیانت بیرون نهند چه سخت گریبانشان را خواهد گرفت که بیداد می کند این میهمان ناخوانده بر قربانیان مظلوم و نا آگاهش!
˝برزخ تردید˝ را نوشتم چون باید دینم را به وطنم، به انقلابم و مردمم ادا می کردم! چون در جنگ نبودم و حالا که سال های متمادی از آن گذشته، به گونه ای دیگر باید رشادتها و مجاهدت های پدرانمان را در پیروزی انقلاب و حماسۀ دفاع مقدس به رشته تحریر در می آوردم که در آوردم! که فرم و شاکله اش با مختصات و مؤلفه های پاسداری از سنگرهای سترگ و حصین ایدئولوژی اسلامی – انقلابی و با نگرش اخلاقی، آرمانی و معنا گرایانه استوار گردیده که به تأیید دوست و دشمن و حتی برخی از منتقدین بنام کشور، درامی است نفسگیر، تکان دهنده و پرکشش که یک سرو گردن بالاتر از بعضی رمانهای جنگی است که توانسته است حق مطلب را آنگونه که شایستۀ واژه رشادت و سلحشوری است را برآورده کند!
اثر˝ آدم فروش˝ را از زاویه دید یک جرم شناس و بصورت اپیزودیک و کارشناسی شده که با تم اجتماعی، تصویری از عصبیتی که در جامعه پرتنش فعلی مان هست در قالب دراماتیزه به رشته تحریر در آوردم! و همچنین چند اثر دیگر که امیدوارم مورد پسند و ذائقه فرهنگ و ادب دوستان قرار گیرد. البته اینکه قلم بدست بگیرم و بخاطر دلم و توصیۀ رهبرم، آنچه را که آموخته ام با اندک نبوغی که در خود سراغ داشتم، بر سینه سپید کاغذ بنگارم تا در حد بضاعت، داشته های فکری ام را آنچه که مقبول نظر افتد، به هم نسلان تشنۀ آموختنم انتقال دهم خود فی نفسه عملی است نیکو و پسندیده که خواستۀ عالیترین مقام مملکت در پس زمینه چنین تفکری متجلی است. اینکه در این راه آنقدر تلاش کرده باشم و مرارت کشیده باشم و آسودگی نکشیده باشم و بغض دلتنگیهایم را فرو داده باشم تا جوانه آن در طول سال های سخت زندان در باغ خزان زده ادبیات فعلی کشورم رفته رفته به بار نشیند تا موفق به تألیف چند کتب گردد. البته اگر بشود نامش را موفقیت گذاشت. زیرا همه سرمایه ای که در طول سالهای زندگی ام با تلاش و پشتکار و به سختی اندوخته بودم که تضمینی باشد برای آیندۀ نامعلوم خود و خانواده ام که مثلاً در میانسالی، رفاه و آسایش اندکی به ارمغان آورد به عشق علاقه به ادبیات کشورم، در راه تولید و نشر کتاب هایی که از آن نام بردم به یغما رود! قطعه زمینی که با خون دل، قرض و وام خریداری کرده بودم به امید آنکه سر پناهی باشد برای خود و خانواده ام به ثمن بخس به حراج گذاشتم تا به خیال خام خود کاری کرده باشم کارستان!! که سینما تکان بخورد، تئاتر تکان بخورد، انسان تکان بخورد، وخدا را چه دیدی شایدخودم هم تکانی خوردم! اما نتیجه آن چنان مأیوس کننده از آب در آمد که در همان ابتدای کار، ناامیدی و ذوق مرگی را برایم به ارمغان آورد (آمد به سرم از آنچه می ترسیدم)
آری چنین است، حقیری چون من که روزگاری عشق رومن رولان شدن را در سر می پروراند، نه تنها نتوانست تکانی به سینما و تئاتر کشورش بدهد که خود نیز با وزش طوفان تبعیض و بی عدالتی متولیان فرهنگی، شکست و نهال استعدادش از بیخ و بن کنده شد و از انگیزه و تکاپو باز ایستاد! که نا امید و سرخورده به گوشه عزلتی تحمیل شده به واسطه بی اعتنایی جنابان فرهنگی پناه ببرم؛ چه خوش گفت «زپا افتاده ای دیدم در آغاز دویدن ها» به خود فشار می آورم جلوی اشکهای ناخواسته ای که هیچ آبرویی برایم باقی نگذاشته را بگیرم که صفحات کتابم را تر نکند! بغضم می گیرد وقتی می خوانم در فلان روزنامه به چغندرکاران بخاطر سرمازدگی محصولاتشان وام بلاعوض پرداخت کرده اند که دلگرمشان کنند! تا خاطر مبارک وزیر جهاد کشاورزی دولت دهم جمع باشد سفرۀ ملت از این محصول استراتژیک و پرخاصیت، بی بهره نخواهد ماند! آری دلشان خوش است که وامی می گیرند و جانی! نه اینکه حقشان نباشد که قهر طبیعت است و کوتاه، دست این بندگان خدا از نخیل! ولی من و امثال من باید باد هوا بخوریم! وبه دَرَک اندیشه ای را که کاشتیم سرما بزند! و بی توجهی معاونت کتاب به مراتب سخت تر از سرمازدگی است! که آن سرشاخه ای را می زند و این، ریشه روح حساس نویسنده ای را که برای آن درمانی است و برای دومی همان فرمول نخ نما شدۀ همیشگی! ردیف بودجه مان خالی است! شاید تبصره ها ما را از این وضع فلاکت بار نجات دهد! شاید! شاید!! شاید!!! ش......
همانا گفته نوستراداموسی پرفسور حسابی برای من تعبیر گردید؛ در کلاس درس دکتر حسابی در پاریس، دانشجویی از ایشان سؤال می کنند: استاد، شما که از جهان سوم می آئید، جهان سوم چه جور جایی است؟! استاد پاسخ می دهند: جهان سوم جایی است که اگر بخواهی خانۀ خودت را آباد کنی باید کشورت را خراب کنی و اگر بخواهی کشورت را آباد کنی خانه ات را حتماً خراب می کنند . دقیقاً قیاس کنید قضیه اختلاس سه هزار میلیارد تومانی تیم آقای خاوری وکار فرهنگی فلک زده ای بنام سید احمد خلیلی!!
اتحادجنوب: با توجه به این تعبیر سرمازدگی که از آن یاد می کنید آیا باز هم به ادبیات عشق می ورزید؟! و آیا لوازم التحریرتان را غلاف کرده اید؟!
- در جوابتان میخواهم فرازهایی از نامه ولتر 70ساله به ژان ژاک روسوی جوان در 30 اوت 1755 میلادی را برایتان بخوانم: «....اگر کسی باید از ادبیات بنالد، آن شخص من هستم زیرا همواره و همه جا سبب آزارم شده است؛ با این وصف باید آن را دوست داشت ولو مورد سوء استفاده قرار گیرد؛ همانگونه که اجتماع بشری را باید دوست داشت، ولو اینکه بسیاری از مردم بد طینت لطف آن را تباه می کنند؛ همانگونه که باید میهن خویش را دوست داشت، ولو اینکه با بی عدالتی مواجه شویم؛ همانگونه که باید خدا را دوست داشت؛ ولو اینکه خرافات و تعصبات سبب بی حرمتی پرستش آئینش باشند!...»
آفتاب آمد دلیل آفتاب!! توضیح اضافی از سوی خام دستی چو من، کار را خراب می نماید!
در جواب نیمه دوم این سؤال باید بگویم؛ در علم اقتصاد نظریه ای هست بنام «دومین بهترین» این نظریه می گوید اگر ما نتوانستیم به بهترین گزینه مطلوب دست یابیم، منطقی نیست که مسأله را رها کنیم. باید ببینیم دومین گزینه بهتر در میان سایر گزینه ها کدام است! به همین روی لوازم التحریر که از نامش پیداست! لوازم حریّت یا ابزار آزادی است که می تواند نمادی عینی باشد مثل میدان التحریر مصر که نماد آزاد خواهی می گردد! برای من انتخاب اولیه لوازم التحریر (قلم) بود که رسالتش در این خلاصه میشد که نگارنده وامانده اش که من باشم را از محیط سیاه زندان به سمت روشنایی آزادی برساند اما با سرمازدگی به ریشه روح نگارنده اش که در خطوط بالا به آن پرداخته شد دیگر باید براساس نظریه «دومین بهترین» مبادرت ورزم. اکنون در سال حماسه سیاسی – اقتصادی لوازم التحریر من یعنی همان وسایل آزادی، شکل و شمایل متفاوت و بکری به خود می گیرد. لوازم التحریر من شلوار جین و موسیقی رپ وراک است! همه وقت با شلوار جین و موسیقی راک و رپ اموراتم را می گذرانم! در حمام که هستم با شلوار جین زیردوش می روم و بدون هزینه در معرض نورآفتاب می ایستم تا شلوارم خشک گردد. در محل کار، کوی و برزن نیز! تا نتانیاهو را وادار به تفهیم کرده باشم! چرا که بتازگی در برنامه ای از شبکهB.B.C فارسی خطاب به هموطنان داخل کشورمان گفته بود؛ «ایرانیان آزادی ندارند چون نمی توانند در ایران فعلی شلوار جین بپوشند و به موسیقی رپ و راک گوش دهند!!» البته خیلی دوست داشتم همان فردی که بسوی ماشین حامل رئیس جمهور محبوبمان در فرودگاه بعد از برگشت از آمریکا، لنگه کفشی پرتاب کرد بهتر می بود بجای آن رفتار رادیکالی، شلوار جین می پوشید و موسیقی راک و رپ و جاز گوش می داد تا نتانیاهو بسوزد از دیدن این اتحاد میهنی و آزادی فزاینده!
اتحاد جنوب: پس برای دیده شدن در خیل مخاطبان طرفدار نثرتان، چه شیوه قلمی را بر می گزینید؟
- می خواهم جواب را کمی بسط دهم، ریشه پائین بودن سرانه فعلی مطالعه در کشورمان، تورم و گرانی است که متأسفانه مردم هزینه خرید کتاب را از سبد خانوارشان حذف یا لاغر کرده اند. اما در دنیای پر شتاب امروزی در عرصه مجازی می توان بصورت MP3 وار و ماکت گونه که هزینه کمتری نیز برای مخاطبین دارد به شیوه مقاله نویسی با چالش ها برخورد کرد و خوشبختانه افق نگاهم دوزیستی است! به این روش که هم به چالش های کشوری و عمدتاً منطقه جنوب می پردازم و هم به مسائل سیاسی – اجتماعی جهان هزاره سوم میلادی!
اتحاد جنوب:در خاتمه ی اپیزد نخست از این مصاحبه سریالی مطلبی دارید که ارائه بدهید؟
- به رسم مألوف ادب و مصداق ˝چو به گشتی طبیب از خود میازار!!˝ بر خود واجب دانسته تا ازیکایک افراد عزیز ذیل تشکر نمایم:
جناب آقای دکترحاج عسگر جلالیان- نماینده ی محترم مردم شریف شهرستان های کنگان، دیرو جم در مجلس هشتم شورای اسلامی که با چشمان باز و شهامت بی مثال مرا از قعر چاه بیرون کشیدند و از جناب دکتر بحرانی مدیرکل محترم دادگستری استان بوشهر، جناب آقای واعظی قاضی محترم پرونده که آزادی ام را ثبت و ممهور نمودند و از بزرگواران سپید اندیش فرهنگ دوست منطقه جم ،آقایان محمود حاتمی نسب، اکبرخان پریشان، حاج علی نوروزی، صداقت و... که با تقبل هزینه مالی چاپ 2 عنوان از کتاب هایم به نوعی آن مبالغ را تا دو روز مبادا در آینده به من قرض دادند! ناشر محترم که همکاری فرهنگی با من داشتند. از نگاه و پشتیبانی و تلاش مستمر دوست ارجمندم جناب آقای مهندس محمدرضا حدادی که روند پرونده ام را در دادگستری تهران با دقت پیگیری نمودند. از نگاه گرم خانم سکینه الماسی که به طور قانونی گرمابخش دستان سرد اموارت مالی زندگی مان هستند. از مادر ترزاهای سرزمین ایران زمین (مادران مهربان صلح) که با بینش ناب انسان دوستانه با تهیه کتاب و دیگر ملزومات ضروری زندگی، ما را در این غربت تنها نمی گذارند و از دعاهای خیر پدر و مادر عزیزم، خانواده و جمیع دوستان صبور، رسانه ها و دوست گرانمایه ام جناب آقای دکتر طالب مؤذنی که در آن سالهای پر تشویش در بند بودنم، مدام روند تلاش های فرهنگی مرا انعکاس دادند. از همکاری بی شائبه مهندس عزیز عابدین عابدی زاده، از همسر وفادار و مانای عزیزم بخاطر بودنش و تشکر از تحمل خوانندگان محترم این گفتگو که درگیر و دار بازی بی قاعده لغزش لیز ایماژه های برهنه این دیالوگ، به مدار پر پیچ و خم اطاله کلام پیوست، مستدعیست با دیدۀ اغماض بر من ببخشایند زیرا دائم بنفش خاطره قداره می کشید و یک سینه حرف موج می زد در دهان ما !!
این قدر هم گرنگویم ای صنم / شیشه دل از غریبی بشکند (حضرت مولانا)
و از جنابعالی و تیم پیدا و پنهان رسانه وزینتان کمال تشکر و امتنان را دارم زیرا همانند مادری که جگر گوشه و نوباوه اش را زیر پستان شیری اش صبورانه نوازش می دهد تا او رشد کند همانا رسالت شما نیز با تدبیر بود که بارقه امید را برای رشد و تعالی آثار من وامانده ی دهر را زنده نمودید.
اتحاد جنوب: ضمن تشکر از آقای خلیلی، قسمت دوم این مصاحبه در روزهای آینده تخصصی تر و به چالش های عمیق استان بوشهر و دغدغه های زندگی جناب آقای خلیلی خواهیم پرداخت.
گفتگو از: مهدی بکران
اشتراک در:
پستها (Atom)






















