۱۳۹۴ تیر ۸, دوشنبه

حنجره چوبی مداد رنگی

ساعت 16 ، تماس تلفنی از زندان رجائی شهر کرج به ...0871 - منزل پدر حامد احمدی - ؛ ... فردا قبل از طلوع خورشید ، فرزند شما اعدام می شود ...!!

پالس های اضطراب غیر قابل عمق سنجی فضای خانه را می کاود . ساکنین منزل در تکاپوی رهیدن از آن اوضاع دلگداز ، پای در مسیر حادثه می گذارند . 600 کیلومتر حامل یأس و دلهره های بنیان کن با روزنه ی امید کمرنگ ، دوئل نابرابر دارد . می توان حدس زد در آن شرایط ، چه نوع ابهاماتی بر آنان هجوم می آورد ؛ آیا تلاش های رنگین سازمان های حقوق بشری در این خصوص به بار می نشیند تا در آستانه ی روز جهانی زن ، مادر و همسر حامد لبانی خندان داشته باشند ؟! آیا با فرا رسیدن نوروز باستانی ، حامد را کنار سفره عید می بینند تا طعم زندگی شان مهنا گردد ؟! یا همانند تراژدی سامان نسیم ، تندباد شوربختی هستی شان را به یغما می برد ؟! آیا ... ؟!

ساعت 22 ؛


جلادان خودسر ، حامد را به اتفاق 5 نفر از هم کیشانش با پابند و دست بند به میله های ستبر قفس آهنی زنجیر کرده تا ملاقات کنندگان در واپسین دیدار در دقائقی که به سرعت رو به زوال می رود از فاصله ی چند متری با پانتومیم بازی ، مکنونات اشکبار قلبی شان را به همدیگر منتقل نمایند .
در بیرون زندان ، سوز سرمای بی امان ، بر بدن بی پناهان تازیانه می زند . اشک های التماس و دستان پر تضرع به سمت آشیانه ی خداوند نردبان می شود . اما گوئی این تمنای کش دار عقیم است . زیرا فرکانس های پارازیت افکنی آنتن های رادیوئی تعبیه شده در حوالی سلول سیاسیون در زندان رجائی شهر که رسالت پارازیت افکنی بر پیکر آن افراد را دارد ، در این شب بلاخیز بر شدت آن افزوده شده است تا تصویر تضرع این بی پناهان به خداوند نرسد . 


توصیف حال مهنا - دخترک بی دفاع حامد - در این وانفسای بی عدالتی محض شبیه چاه کندن با سوزن است. او اکنون به خطر ریزگردهای ریه سوز و مین های کینه توز حوالی زادگاهش نمی اندیشد . بلکه نگاهش به رواداری فانوس خانه یعنی پدر زل زده تا از وجودش خانه را الوان نماید ...


گویند تاریک ترین لحظه ی شب ، قبل از طلوع خورشید است . این ایده را می توان با شنیدن رژه ی آژیر آمبولانس های متعدد اثبات نمود؛ آمبولانس هائی که رسالت جان بخشی به جویندگان حیات دوباره را به گردن گرفته اند ، در این دخمه کارکرد مغایر با رسالت شان عهده دار شده اند؛ آمبولانس های تهی از وجدان بیدار ، پیکر بی جان 6 نفر انسان بی گناه را در خود جای داده اند که تاوان کارمائی شان به جرم کرد بودن و اعتقاد به تسنن داشتن ، آنان را به ناکجا آباد خالی از تپندگی و شور حیات سوق داده است . 


در لابلای شیون های جانکاه ؛ مهنا - این ژاندارک 6 ساله ی کرد - وقتی در می یابد تعفن آشکار جور و خفقان ، پدر نازنینش را از هستی ساقط نموده و می بیند وجدان متولی مملکت اسلامی در باتلاق بی عدالتی به کما رفته است ، نمی خواهد غزال آزرم و چلچله ی لال باشد . بدین روی، با احساس کودکانه کمر همت می بندد تا حماسه ای را بیافریند . اما در قاموس لغات ، الفاظی برای بیان احساس خود در اختیار ندارد تا دریچه ای از دنیای متلاطم درون خود را به نشانه ی اعتراض به بزرگترها بنمایاند . لذا با بکارگیری دو ، سه مداد رنگی از نای افتاده و تیکه کاغذی که مشمول کاغذ پاره های تحریم های در دولت راستگویان نگردیده است ، دست به روایتگری می زند . زیرا روایت کردن حاصل نقصان و یا عدم وجود موضوعی حیاتی می باشد . همان گونه که کودک زمانی احساس می کند از آغوش پرمهر مادر جدا شده ، در تقلای ابراز دنیای درون خود بر می آید و با زبان گشودن به روایتگری می پردازد! و چنین بود که مهنا پرسش های پنهانی درونش را با نقاشی کردن با دیگر انسان ها به اشتراک می گذارد و با حنجره ی چوبی مداد رنگی فریاد بر می آورد ؛ چرا در سرزمین گل و بلبل ، کودکانش ایمنی درون ندارند تا ترسیم گر چوبه ی دار باشند ؟! و آن نقاشی اگرچه بیانگر حصار ناامن ذهن دخترکی درمانده است اما از زاویه ی سمبلیک ، حکایت گر استبداد دینی است که می خواهد به زور تازیانه و بر پا داشتن چوبه های دار ، مردم را به بهشت موهوم بکشاند !!!


باشد که با حماسه سازی امثال مهنا ها ؛ تلنگری بر ذهن خفتگان شب زده در درون سیستم اهریمنی زده شود تا با اتحاد با دگر اندیشان ، آزادی خواهان و صاحبان سفره های خالی به نافرمانی های فراگیر مدنی دست یازند تا در آینده ای نزدیک ، ضمن نابودی دستگاه فاشیستی ولایت و خلافت جعلی فقیه ، شاهد دمیدن خورشید آزادی ، رفاه پایدار و عدالت اجتماعی در ایران کهن دیار باشیم.




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر