۱۳۹۶ اردیبهشت ۹, شنبه

شامورتی بازی . نویسنده ؛ احمد خلیلی

شامورتی بازی ؛ نویسنده احمد خلیلی
رئیس ستاد انتخاباتی یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری به همراه هیأت همراه به یکی از روستاهای دور افتاده در دل جنگل های شمال ایران رفته و سعی داشتند با وعده های آنچنانی ، آرا اهالی آن روستا را به نفع کاندیدای خود جلب نمایند .
بلندگوی مسجد محل خبر قدم رنجه نمودن آن هیأت عالی رتبه را می دهد . تمامی ساکنین روستا در مسجد جمع می شوند که شامورتی بازی آن معرکه گیر را ببینند .
آن رئیس نام و نشان دار میکروفون را در دست می گیرد و پس از جانماز آب کشیدن های مرسوم و دعاهای عربی بلغور کردن می گوید ؛ « شعار تبلیغاتی کاندیدای مقتدر ما این است ؛ " به عمل کار برآید به سخندانی نیست " لذا من امروز مأموریت ویژه دارم که با همراهی جمعی از مسئولین زحمتکش ، کارمندان توانمند و بسیجیان سلحشور و روحیه ی انقلابی و سازندگی این هیات همراه ، مشکلات روستای شما که الحق شما ولی نعمتان این نظام مقدس هستید را به صورت اساسی برطرف نمائیم و من از نماینده محترم شما تمنا دارم که مشکلاتتان را همین جا عنوان نماید تا من دستور اکید بدهم زیرا داشتن چهره ی محرومیت زیبنده ی شما و این روستا نیست ! »
یکی از اهالی روستا برمی خیزد و پس از خوش آمدگوئی می گوید ؛ « حاج آقا روستای ما دو مشکل اساسی دارد که متاسفانه با نامه نگاری های زیاد به جائی نرسیده ایم و مسئولین فقط می گویند تحریم ها و استکبار جهانی به ما اجازه نمی دهند که ما عمران و آبادی مطلوب برای شما داشته باشیم اما از آن جائی که جناب عالی می فرمایید باید بگویم اولین مشکل این دهکده نداشتن گاز است و دومین م ... »
حاج آقا رشته کلام ایشان را پاره می کند و می گوید ؛ « یکی یکی لطفا ! صبر کنید لطفا ! ما آمده ایم همانند مرغی که دانه را یکی یکی از زمین برمی چیند پرونده مشکلات این جا را بررسی کنیم و آنها را بگذاریم کنار و اجازه بدهید ! » و در همین لحظه با موبایلش صحبت می کند ؛ « حاج آقا سلام علیکم ! من در روستای ... هستم و از آن جائی که این روستا به شبکه گاز خانگی وصل نیست ، من از شما می خواهم که با توانمندی و روحیه ی جهادی و انقلابی گری که در وجود شما است این مشکل بندگان خدا را برطرف نمایید و ترتیبی اتخاذ نمایید که تا کمتر از صد روز اخیر این روستا به شبکه گاز وصل شود انشاءالله ... خداحافظ »
و حاج آقا شانه را بالا می اندازد و رو به مردم می گوید ؛ « این هم از مشکل گاز روستا که خوشبختانه دستور آن داده شد و قول مساعد را گرفتیم لذا برای شادی روح امام امت و خشنودی قلب مقام معظم رهبری یک صلوات بلند بفرستید .... اما مشکل دوم را مرحمت بفرمائید . »
- « مشکل دیگر این روستا این است که تلفن همراه به هیچ وجه اینجا آنتن نمی دهد . »
پیر و جوان یکی یکی از درب مسجد خارج می شوند و حاج آقا و هیأت عالی رتبه می ماند و خادم مسجد !
--------------------
ما هرگز در سیرک انتخابات در طول عمر نکبت بار حکومت ملایان در ایران شرکت نمی کنیم . 


۱۳۹۶ فروردین ۲۵, جمعه

سرطان !! نویسنده ؛ احمد خلیلی

سرطان !! نویسنده ؛ احمد خلیلی
در این دوئل واقعی ؛ هم فرد محکوم به اعدام و هم جلاد ؛ هر دو محصول بهمن 57 به این سمت هسستند ! در سوی خط مرگ ؛ جوانی از نسل های سوخته ی همان بهمن 57 ایستاده است که محصول تربیت و آموزش و پرورش نظام ملایان است ! بند ناف زندگی این جوان به خاندان آیت اللهی و آقا زادگی وصل نبوده که بتواند با خیال آسوده از منابع رانت خواری ، اختلاس گری و دکل دزدی تغذیه نماید و به عیش و نوش بپردازد و اگر تشت رسوایی او از بام به پائین افتد کسی تخم آن را نداشته باشد که او را به پای همان میز عدالتی بکشاند که اکنون او را در این موقعیت مرگ حتمی قرار داده است .
اما در دیگر سوی جلادی منفور وجود دارد که ماسک وحشت را بر چهره زده است که با بی تفاوتی و عدم آگاهی و همبستگی مردم ، وجودش ضامن بقای مسند فسیل شدگان نعلین پوش و یقه سفیدان است !
در این دوئل تیپیک ؛ سهم این جوان نگون بخت از منابع عظیم آن سرزمین و سفره انقلاب فقط و فقط طناب داری است که هر روز برای همنوعان چونان او در گوشه گوشه ی میادین شهرها و یا دخمه های قرون وسطایی ملایان برپا می شود و بجای این که آن جوان در آن سرزمین متمول در آرامش ، امنیت و رفاه پایدار زندگی کند و نجواهای عاشقانه را در گوش معشوقه اش زمزمه نماید اما می بینیم که زنجیرها ؛ روندگی ، تولید و باروری زندگی را از پاها و دستان او گرفته اند و می بینیم که این جوان مادر گم کرده پیش از این که عمر شیرینش در اتمسفر مرگ به فیلتر برسد دمی با نخی سیگار که بسان دایه مهربان تر از مادر و معشوقه و رفیق و سنگ صبور برای اوست نجواهای سوزناک و تمنای زندگی با آن نخ سیگار دارد زیرا همین کام ها مرهم دردهایش و رفیق تنهائیش در لحظات کابوس وار مرگ و اعدام در سلول سرد بی کسی اش در زندان بوده اند و اکنون تا پای چوبه دار همدم او می باشند .
در این تصویر تماشاچیان خرد باخته را می بینیم که گرد این میدان مرگ حلقه زده اند و چه بسا عدم حضور و یا اعتراض آنان می تواند این ورق برگردد اما می بینیم در این همهمه ؛ اندیشه قرون وسطایی موج می زند همان گونه که زندگی گلادیاتورها به دست تماشاگران رقم می خورد . زیرا گلادیاتورهایی که برای شرکت در نبردهای گلادیاتوری انتخاب می شدند ، نه تنها حقوق فردی و اجتماعی خویش ، بلکه زندگی خود را در معرض خطر قرار می دادند . اغلب آنها به عنوان برده ، خوار و خفیف شمرده می شدند . از نظر اجتماعی به حاشیه رانده شده و تحت تبعیضات نژادی به مرگ محکوم بودند . گلادیاتورها عبارتی را پیش از آغاز مراسم و نمایش ، خطاب به امپراتور روم می گفتند ؛ « آنان که قرار است بمیرند به تو سلام می گویند ! » سرنوشت گلادیاتور زنده ، ولی شکست خورده را تماشاگران معین می کردند . اگر آنها دستشان را بالا می بردند ، گلادیاتور مغلوب زنده می ماند ، اما اگر شست دستشان را پائین می آوردند و با آن به زمین اشاره می کردند به معنای آن بود که مغلوب باید بدست گلادیاتور پیروز نابود شود ....
اما برگردیم به این تصویر ؛ این دود سیگار نیست که جلوی چشم تماشاگران بی تفاوت به هوا می رود بلکه جان شیرین یک انسان است که به دست یک سیستم نابکار و پلید دود و منزلت بشریت به خاکستر گرائیده می شود !!
گوش های با وجدان بیدار ، فریادهای خموش این تصویر را می شنوند که به قضات کور دل می گویند دیگر از این خون بازی های شنیع دست بردارید و از این پس حکم نمائید بجای این که روی پاکت سیگارها بنویسند سیگار عامل سرطان است ، روی طناب های دار و پیراهن جلادها بنویسند ؛ اعدام از سرطان مضرتر است ! و حکم نمایند نه به اعدام و آری به زندگی ! تا دیگر هیچ انسانی به تماشای جان باختن همنوع خود نایستد چون انسان ها یک کودک درون با روحیه لطیف دارند که از خشونت بیزار هستند ...
اما شوربختانه می بینیم عنصر تاریخ در زمین گرد ، از زمان گذشته ی دور به زمان حال پرتاب شده و با پوشیدن کسوت سکوت بر تن زمان ، بی رحمانه جولان می دهد و با صدای ممتد الله اکبر و صلوات تماشاگران خفته ، مرگ یک انسان بی دفاع رقم می خورد و همان جمله به ظاهر خفته در اعماق اعصار گذشته که روزگاری از حلقوم سرد گلادیاتوران محکوم به مرگ عصر روم باستان ادا می شد ، دگر بار در روزگار سیاه زیر یوغ و ستم ملایان شیعه از کام سیگار یک محکوم به اعدام خطاب به زندگی می گوید ؛ « آنان که قرار است بمیرند به تو سلام می گویند ! »