خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه برمی گردد
۱۴۰۰ اردیبهشت ۳, جمعه
سیزیف های ایران
ماست چکیده
دستمزد محمدرضا گلزار؛ این چکیده ترین ماست تاریخ هنربندی، اتمی است نه نجومی
مسئولین نالایق، بی درد و زشت سیرت خطاب به مردم بی نوا که بر لبه تیغ کرونا جان می کنند و حتی توان خریدن پوست مرغ را ندارند و به خودکشی می اندیشند، می گویند در کوران این زمستان اقتصادی مقاومت و صبر پیشه کنید.اما برای هنربند انقلابی؛ محمدرضا گلزار که نشسته بر سر سفره انقلاب، برای اجرای برنامه هفت خان هجده میلیارد تومان دستمزد اختصاص می دهند! هیجده میلیارد؟! این رقم همان روز اول به ایشان پرداخت شده که مبادا این چکیده ترین ماست تاریخ هنر سرگرمی ما برنجد و لطف نکند به مردم و ننشیند جلوی دوربین و با نام سوپر استار سینما مفتون مان نکند!
۱۴۰۰ فروردین ۲۱, شنبه
محیط بان
جرم ما محیط بانان چیست که ما را می کشید؟!
ما دو محیط بان زنجانی هستیم که اول ما را زخمی و سپس تن مجروح ما را از ماشین پیاده کردند و با گلوله شقیقه های ما را شکافتند و جان شیرین ما را به جرم این که قلب ما برای عقاب شاه باز و آهوی ایرانی می تپید را ستاندند. این که گونه های درختان جنگلی ارس و بلوط را دوست می داشتیم و تلاش می کردیم اکوسیستم جنگلی این خطه را هرچند ناچیز بهبود بخشیم بر کسی پوشیده نیست. ما جانانه از دریاچه آب بندان سارمساقلو و تالاب قمشلو زنجان مراقبت می کردیم و نگهبان بزرگ ترین دشت آهو خیز ایران در سهرینِ سرخ آباد زنجان بودیم. خود به خوبی می دانید این دشت تنها مأمن و زیستگاه آخرین بازمانده آهوی ایرانی است که با کشتن ما خرامیدن آهوی ایرانی به خاطره ها می پیوندد. ما سینه خود را سیبل کردیم تا بال های خسته درنا و تن زیبای فلامینگوی مهاجر در برابر گلوله های گرم شکارچیان سیبل نشوند
آهای کشندگان ما محیط بانان! سخن را کوتاه می کنیم اما بدانید شما نه تنها ما دو تن از محیط بانان زنجانی را کشتید بلکه شما هر ایرانی راستین که به این آب و خاک مهربانی می ورزد و هر انسانی که این غمنامه را می خواند او نیز همانند ما کشته اید.
۱۴۰۰ فروردین ۱۵, یکشنبه
پیرزن شجاع و خلیفه چلاق
کفن پوشان دهان گشاد سر بازارچه ها تحصن کرده و شعار می
دادند " تا آن یاوه گو رو دستگیر نکنیم آرام نمی گگگیریم." پس از دو روز
جستجو، به عامل شایعه پراکنی که یک پیرزن بود رسیدند، او را در گونی وارداتی چینی
کردند و نزد خلیفه تک دست که جسم ناقصی داشت بردند.
خلیفه که پای بساط شیره کشی لم داده بود و از درد پروستات
رنج می برد رو به پیرزن گفت؛ «ای ضعیفه تو چه دژمنی با ما داری که چنین شایعه ای
را سر هم کرده ای و این ممکلت گل و بلبل را به آشوب کشانده ای در حالی که من زنده
ام.»
پیرزن شجاع گفت:« من از اوضاع مملکت به این نتیجه رسیدم که
شما دار فانی را وداع گفته اید. چون هرکسی هرکاری که بخواهد انجام می دهد، این رژیم
میهن فروش شمال و جنوب سرزمین ثروتنمد ما را به قیمت ناچیز به بی خدایان فروخته،
قضات این مملکت رشوه های سنگین می گیرند و نیروهای نظامی و انتظامی از همه باج
خواهی می کنند و به همه زور می گویند، دارو و خوراک در کشور کمیاب شده است و کاسب
ها هم کم فروشی و گران فروشی می کنند هیچ دادخواهی هم پیدا نمی شود، هیچ کس به فکر
مردم بیچاره و به ستوه آمده نیست. مردم به حال خود رها شده اند، لاجرم فکر کردم
شما در قید حیات نیستی و این که یکی از دولت های دوران شما که می گفتند پاک دست ترین دولت
تاریخ بشریت است طی 8 سال 800 میلیارد دلار نفت فروخت که این پول هنگفت به همراه
دکل های نفتی همانند امام غایبتان غیب شد و الان که کفگیر بودجه مملکت به ته دیگ
خزانه خورده است، کاسه چه کنم چه کنم به دست گرفته اید و برای میهن فروشی به چینی
ها آویزان این بی خدایان شده اید که نصف آن پولی که گم و گور شد را به دست بیاورید ...» هنوز صحبت های
کوبنده ی آن پیرزن نترس تمام نشده بود که خلیفه ی تک دست برنتافت، وافورش را بر
زمین کوبید و دستور داد او را به قاضی القضات بسپارند.






