کفن پوشان دهان گشاد سر بازارچه ها تحصن کرده و شعار می
دادند " تا آن یاوه گو رو دستگیر نکنیم آرام نمی گگگیریم." پس از دو روز
جستجو، به عامل شایعه پراکنی که یک پیرزن بود رسیدند، او را در گونی وارداتی چینی
کردند و نزد خلیفه تک دست که جسم ناقصی داشت بردند.
خلیفه که پای بساط شیره کشی لم داده بود و از درد پروستات
رنج می برد رو به پیرزن گفت؛ «ای ضعیفه تو چه دژمنی با ما داری که چنین شایعه ای
را سر هم کرده ای و این ممکلت گل و بلبل را به آشوب کشانده ای در حالی که من زنده
ام.»
پیرزن شجاع گفت:« من از اوضاع مملکت به این نتیجه رسیدم که
شما دار فانی را وداع گفته اید. چون هرکسی هرکاری که بخواهد انجام می دهد، این رژیم
میهن فروش شمال و جنوب سرزمین ثروتنمد ما را به قیمت ناچیز به بی خدایان فروخته،
قضات این مملکت رشوه های سنگین می گیرند و نیروهای نظامی و انتظامی از همه باج
خواهی می کنند و به همه زور می گویند، دارو و خوراک در کشور کمیاب شده است و کاسب
ها هم کم فروشی و گران فروشی می کنند هیچ دادخواهی هم پیدا نمی شود، هیچ کس به فکر
مردم بیچاره و به ستوه آمده نیست. مردم به حال خود رها شده اند، لاجرم فکر کردم
شما در قید حیات نیستی و این که یکی از دولت های دوران شما که می گفتند پاک دست ترین دولت
تاریخ بشریت است طی 8 سال 800 میلیارد دلار نفت فروخت که این پول هنگفت به همراه
دکل های نفتی همانند امام غایبتان غیب شد و الان که کفگیر بودجه مملکت به ته دیگ
خزانه خورده است، کاسه چه کنم چه کنم به دست گرفته اید و برای میهن فروشی به چینی
ها آویزان این بی خدایان شده اید که نصف آن پولی که گم و گور شد را به دست بیاورید ...» هنوز صحبت های
کوبنده ی آن پیرزن نترس تمام نشده بود که خلیفه ی تک دست برنتافت، وافورش را بر
زمین کوبید و دستور داد او را به قاضی القضات بسپارند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر