سازوکار رفتن به Journey(سفر زمینی) به دل طبیعت برای تکاندن خستگی مفرط یکساله از کوله بار به هن هن افتاده تن خاکی ام را از قبل تدارک دیده ام! اگر چه همزمان نیاز به گردگیری نمودن خاطرات ایام دیرین نیز جلوی آیینه ذهنم خودنمایی می کند. چرا که بخوبی به یاد می آورم قریب دو دهه قبل به مراغه (دروازه تمدن آذربایجان) سفری داشتم و توفیقی دست داد تا سهند خوش سیما را لمس نمایم! گویا اکنون برای روایت کردن ما وقع، مقدمه ای می خواهد که توانایی شیوه به تصویر کشاندن آن را در خود سراغ ندارم! زیرا به نیکی گفته اند؛ در برابر مناظر بی تای طبیعت، باید شاعر بود یا ساکت! از آنجائیکه هیچکدام از دو روش، کار من نیست! راه میانبری را بر اساس بیان الکن خویش برگزیدم؛
( در صبحی دل انگیز دوربین و لنز نگاهم را روی کارت پستال طبیعت غرب میهنم فوکوس می نمایم که آفتاب حیاتبخش، بی دریغ بر سپید یال سمند سهند سرافراز می تابد! تا اینکه جویبارها، ترانه خوان، عشق را به دامان زمین مهر پرور هدیه داده تا وانگهی در چرخۀ رویش و بالندگی، نسیم، گیسوی سبز معطر دشت را نوازش دهد! و ...)
اما این بار دوست دارم مکانی دیگر را تجربه نمایم! طبیعت گردی امروز را از درب منزل به شکل پیاده روی استارت می نمایم! زیرا رونق و ازدحام ماهیان خونسرد فانتزی، چند خیابان را موقتاً یک طرفه کرده اند! آبزیانی معترض در سکونتگاه فعلی شان ( در تشت های لباسشویی) به حالت اریب در سطح بالای آب تجمع کرده اند و با دهان کوچک، بر سقف لرزان مایع حیات بوسه می زنند زیرا آبشش های کم رمق، تمنای EMERGENCYدریافت اکسیژن را می نمایند ...
گویی یگانه دلخوشی آدم های ماشینیزه شده در عنفوان فصل سبز ، داشتن همین ماهیان تنگ نشین است و بس! آبزیانی که در قبال مبادله اسکناس های کم بها، عمر و هستی چند روزشان را بدست دلالان خیابانی به ودیعه گذاشته اند! البته نباید از خصلت های این دنیای مینی مالیسم امروزی غافل شویم که تایم رخدادها را به حداقل زمان ممکن کاهش داده و هرآنچه را دور و برمان می بینیم ،مینیاتوریزه، ماکت گونه و mp3 کرده است و دیگر نمی توان بر آن ماهیان دوسه اینچی خرده گرفت که چرا آدرس دریا و اقیانوس را گم کرده اند؟! زیرا در مخیله مایکروسکوپی (بی نهایت ریز، مورچه ای) آنها، حتی تصویر برکه و آبگیر هم نمی گنجد، چه رسد به دریا و اندیشه مبارزه با قلاب های سخت پیکر ماهیگیران سمج!! ...
باری، ماهیان فسقلی(سفیران بزرگ شادی و خنده بر لبان صاحبان خریدارشان) و تنگ های بلوری اغوا کننده را رها و به راهم ادامه می دهم. از لابلای جمعیت به هم دوخته شده در پیاده رو با دشواری گذر کرده و به ترمینال مینی بوس ها می رسم! در همان ابتدا مینی بوس مدل بسیار قدیمی (جنازه آهنی) می بینم که حجم غیرقابل تصور دود را به بیرون پمپاژ می کند و بر شیشه عقبی آن با برچسب قرمز رنگ نوشته است:
بر چشم خوب رحمت!
(یعنی اینکه بگذارید من هم با تمام آشفتگی هایم تکه نانی از این ممر دشت نمایم و بی خودی اعتراض ننمائید!)
ذهنم به سمت گفته دیل کارنگی می رود:
یکی گرد و غبار روی شیشه پنجره می بیند و دیگری منظره زیبای باغچه را !
در حین طی مسیر، وقتم را با اشتیاق به مرور ذهنی چنین جملات قصار تأمل برانگیز سپری می نمایم! تا اینکه پیاده شده و حدود نیم ساعت راه رفتن، به آن مکان زبانزد نزد عام و خاص در طبیعت می رسم! اما هرچه جلوتر می روم، به سرم میزند به همان بیغوله ای (گوشه خانه، ویرانه) که از آن دلزده شده ام، برگردم!کور پشیمانم!!حجم بدبوی طلای کثیف می بینم(رویکرد کشورهایی که با فرهنگ سازی و ارتقاء شعور اجتماعی ساکنانشان در راستای تفکیک زباله های خشک از تر از مبادی تولید اقدام نموده و با خلق امکانات ویژه و دسترسی به تکنولوژی روز آمد به بازیافت سودمند و سودآور اقتصادی دست می یابند) چرا که زباله ها معلولی هستند که دشت های طلائی اینجا را کثیف نموده و عمیقاً تأسف می خوریم چرا بخش هایی از طبیعت مفرح بالینی دیروز به زباله دان میکروب پرور امروز مبدل شده است؟!
طبق معمول به دنبال ریشه علت می گردم! ذهنم را در تونل های روشن تاریخ مکتوب شده رها می سازم. به گمانم، استناد به سفرنامه کنت دوگوبینیوبا عنوان سه سال در آسیا (1855- 1858) ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی تا حدودی کمک نماید تا ریشه علت را بازشناسی نمائیم!
کنت دوگوبینیوی فرانسوی، طی اقامت سه روزه در شیراز به همراه وزیر مختار در سفرنامه اش ذکر می نماید؛ ... افتخار آشنایی با نهر مشهور رکن آباد که در اشعار حافظ و شعرای شیراز ستایش شده است پیدا می کنم. ولی این جویبار شاعرانه جز یک حفره پرلجن چیزی به نظرم نرسید!...
هنوز به پایان خط نرسیده، طرح بی جواب یکسری سوالات ذیل، ذهنم را در معرض هنگ کردن قرار داده است:
آیا بر اساس سفرنامه دو گوبینیو اجازه داریم تنها آن مورد را جزء ریشه عادات ناپسند در قبال محیط زیست تلقی و ملاک و هسته قراردادی افکارمان آنهم بشکل آگراندیسمان (بزرگنمایی شده) بدانیم و بگوییم مشت نمونه خروار است و با تخریب وجهه نیاکانمان،آنرا به همه نسل های گذشته این سرزمین تعمیم دهیم؟!
آیا تعمداً، بی مبالاتی و بی خیالی در قبال طبیعت بی مثال، بصورت فراگیر از قدیم الأیام در منش ، بینش و کنش هموطنانمان وجود داشته است؟!
اگر به جواب مثبت دست یافتیم؛
آیا می توان این گونه عادات منفی و ناپسند کنونی را نهادینه شده تاریخی این سرزمین کهن بدانیم که در ویترین رفتاری برخی از ایرانیان قدیم وجود داشته و در شکل زنجیر ناگسسته ی نسل های متمادی با امانت داری تام به ما منتقل شده است؟!
افراد کثیری که اکنون روند تیره گون مضر به حال طبیعت را بدون روتوش کردن فکری- رفتاری تکرار می نمایند، می توانند توجیح گر رفتارشان را ریشه تاریخی بدانند؟!
.....؟
کماکان بی جواب و پا در هوا در قلب طبیعت بسر می برم و ساعاتی با تأسف خوردن و احساس خستگی مشحون تر از قبل، در دو راهی تصمیم گیری کور متوقف شده ام! نمی دانم زباله های تولید شده امروزم را مثل اکثر افرادی که به اینجا پا نهاده اند، رها سازم؟! و طوری وانمود کنم که احساس بی مبالاتی در رگ های تفکر همزاد بدم جان گرفته است، و با نگاه طلبکارانه و هزار ترفند، عملکرد بی شرمانه ام را توجیح نموده و با ندانم کاری ،تقصیر را به گردن عوامل انسانی – تاریخی که فعلاً وجود فیزیکی (خارجی ملموس) ندارند، بیندازم و بگویم امانتدار میراث معنوی گذشتگانمان هستم و نهایتاً غزل بی خیال قضیه را بسرایم!
راه دیگر اینکه؛ همگام و همفکر با فعالان محیط زیست و زمین دوستان، همگی مقید به رعایت اصول زیبایی مدارانه رفتاری باشیم و در پکیج فرهنگ سازی صحیح،گام به گام آنرا به فرزندانمان آموزش دهیم تا رنسانس (نوزایی) مبنایی در رفتارمان نمود پیدا کند.
مجدداً به گفته ذکر شده در متن از دیل کارنگی نگاه عمیق تر می اندازم! و با تأمل می گویم: زنده باد بهار!!!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر