۱۴۰۰ خرداد ۱, شنبه

غلام پشت و رو و پرزیدنت بوش

 

شب سایه ی تاریکش را بر فضای زندان گسترانده . برجک های نگهبانی با پرژکتورهای گردان روشن ، دیوارهای بلند با سیم خاردارهای حلقوی ، نگهبان های مسلح و آموزش دیده ، درهای برقی و انواع و اقسام حفاظ های امنیتی ، دوربین های مدار بسته ی فعال و ... همگی حکایت از آن دارد که هیچ تبهکاری در این زندان ، حتی نباید فکر فرار را به مخیله اش راه دهد 

 

چند ساعت بعد ، صدای اذان از بلندگوها ، فضای ساکت و موحش زندان را می شکند . کم کم از اتاق ها یکی دو نفری خواب آلود و دهان دره کنان با بالا زدن آستین ها به طرف آبریزگاه ها می روند .

 

امیر پلنگ ؛ از سابقه دارهای قدیمی و هفت خط روزگار که بیرون از زندان برای خودش صاحب اسم و رسمی است و یکه بزن قهاری بحساب می آید ، در منطقه ای زندگی می کرده که پیر و جوان از دست مزاحمت هایش لحظه ای در امان نبودند . جوانی حدوداً سی و پنج ساله ! طغیانگری که چندین سابقه زورگیری و شرارت دارد . اما در زندان به گونه ای دیگر نشان می دهد . به قول زندانیان ؛ آسه می ره ، آسه میاد که گربه شاخش نزنه !! پیش تر در اندرزگاه دیگری تحمل کیفر می کرد . رقبا و آنهایی که چشم دیدنش را نداشتند برایش پاپوش درست کردند . به اصطلاح کلکی اش کردند . ناچار سر از این اندرزگاه درآورد . از موقعی که به اینجا آمده ، تصمیم می گیرد با کسی حشر و نشر نداشته باشد . سرش تو لاک خودشه و ذاتاً آدم کم حرف و تو داری است . بیش تر مواقع در گوشه ای نشسته با یک دوک نخ و ابزار بسیار ساده و ابتدایی ، جفتی می بافد . جای زخم کهنه یک چاقوی ضامن دار دسته زنجانی روی صورت که بخشی از چشم راستش را هم پایین کشیده هیبت هولناکی به چهره اش بخشیده ! این نشانه چندش آور ، به سایر تبهکارها هشدار می دهد که پا روی دم اش نگذاشته ، کاری به کارش نداشته باشند و زیاد دور و برش نپلکند . او با شنیدن صوت اذان در رختخواب غلتی می زند و مجدداً به خوابی عمیق و رویایی فرو می رود . شیرینی و لذت خواب صبحگاهی بر ایمان نیم بندش چربیده ، در زیر پتوی دولتی تا خرخره فرو می رود .

 

اما یکی از زندانیانی که سجاده اش را رو به قبله پهن کرده و با خدا کلنجار می رود ، غلام پشت و رو است . توی اندرزگاه کمتر کسی پیدا می شه که صابون غلام پشت و رو به تنش نخورده باشه . استاد مفت بری و زدن گلدونی به سر تازه واردهاست . از اون مارمولک های آب زیر کاهیه که وقتی به چهره اش دقیق می شی ، شرارت و پلیدی از سر و روش می باره . اصلاً این بشر ساخته شده برای عاصی کردن دیگرون ، تو زندان واسه خودش بر و بیایی داره اما مخش حسابی تعطیله . همیشه عده ای مفت خور دور و برش را گرفته اند که به اصطلاح زندونی ها بهشون می گن نوچه ! وقتی تو کریدور همراه نوچه هاش راه می افته بقیه حساب کار دستشون میاد ! نوطوقه همه رو کشیده ، این جوری که قدیمی های زندان میگن در یک سرقت مسلحانه از جواهر فروشی دو نفر رو می بنده به رگبار و دخلشونو میاره . الانم زیر حکمیه ! امروز و فرداست که بکشنش بالا ! بیچاره نه کسی رو داره که دنبال کارهاش بره ! نه کسی به ملاقاتش میاد و نه پول و پله ای به حسابش می ریزند ، با این حال وضع مالی اش حسابی توپه ! علاوه بر خودش خرج دود و دم یه عده ای رو هم میده . به قول اینجایی ها شخصی خوره . رفتم تو نخ اش ببینم چطور می شه یه زندونی با نداشتن ملاقاتی ، این رقمه مایه دار بشه ؟! خوب که پرس و جو کردم ، متوجه شدم تو کار زد و بند قرص و مواد و این جور چیزهاست !! هر تازه واردی که پاشو می زاره تو اندرزگاه ، توسط نوچه های غلام شناسایی می شه ! از یکی از نوچه هایش پرسیدم که چرا غلام برای پرونده اش وکیل نمی گیره ؟ گفت : « انگاری از مرحله پرتی ! به قول داش غلاممون ؛ وکیل حرف مفت می زنه اما مفتی حرف نمی زنه ! »

 

البته اینو هم باید بگم هر سالن اندرزگاه زیر بلیط چند تا تیغ داره ! طبق یک قانون نانوشته رایج در زندان ، اونهایی که بر و بیایی دارند و واسه خودشو صاحب اسم و رسمی شده اند ، توسط ایادی و نوچه هاشون کنترل نامحسوس سالن رو به عهده می گیرند ، بدون آنکه برای رقبا و سابقه دارهای دیگه مزاحمتی ایجاد کنند . با این که چشم ندارند همدیگر رو ببینند اما در حضور دیگران ظاهرشونو حفظ می کنند . وقتی به هم برمی خورند نوکرم ، چاکرم عین نقل و نبات بینشون رد و بدل می شه ! هر کدوم از اینها به همراه نوچه هاشون در محدوده ی تحت کنترل خود پادشاهی می کنند . کسی جرأت جیک زدن و یا اعتراض بهشون نداره ، تازه واردها دو راه بیش تر جلوی پایشان نیست . یا باید به خواسته های معمولاً مالی قدیمی ها و شاخ دارها تن بدهند و یا تقاضای انتقالی بنویسند به اندرزگاه های دیگه ! ... 

سرتون رو درد نیاورم ! غلام پشت و رو که دست هایش را سوی آسمان گرفته و لای انگشتای دست راستش ، تسبیح ساخته شده از هسته خرما عین ماری که به دور تنه درخت پیچیده باشه به دور انگشتان لرزانش تاب خورده است ، نم اشکی در گوشه چشم ها ، گونه چروکیده و خشن اش را خیس کرده ، چنان خودشو به موش مردگی زده که دل آدم به حالش می سوزه ! او در مقابل خدا زانو زده و با التماس و التجاء ازش کمک می خواد که « خدایا خودت می دونی که سری آخر زیاده چربی آبگوشتم زد بالا و خامی و نادونی کردمو الانم گناهکار و روسیاهم ، اما به دستای بریده ی حزرت ابلفضل قسم ت میدم حالا که ناوهای امریکایی تو دو سه قدمی ایرون خیمه زدن ، وقتشه تو کله ی بوش فرو کنی که بدون فوت وقت ، چن تا فشفشه به دیفالای این زندون بزنه و ما رو از این هلفدونی نجات بده ! ... »

اما چند روزی نمی پاید که غلام پشت رو را اعدام می کنند و رزم ناوهای امریکایی نیز از خلیج فارس به سمت دریای سرخ تغییر 

ماموریت می دهند ...     


      

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر