۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

تباهی

 تباهی آن گاه آغاز می شود که جنایت قضاوت باشد

قاضی در ذهنش به جستجو پرداخت؛ «مرد کافر؟» سرباز فرصت نداد و ادامه حرفش را پی گرفت: «خاطرتون هست چند وقت پیش شیخ مصباح با آن یکی آمد تزدتان، اون قاتله کی بود؟ نگاه کن یادم آمد، جابر کمیته ای! هنگام غروب بود. در استکان کمر باریک برایتان چای ریختم. یادتان می آید؟ بیچاره در خانه اش کشته شد. این زن اوست متوجه اید؟ شیخ به آرامی گفت: قضیه را به گونه ای رفع و رجوع کن. شماهم با سر تأیید کردید» قاضی چشمانش را ریز کرد و به سرباز روستایی خیره ماند. آن گونه هم که او تصور می کرد نبود، گویی در انظار تشت این رسوایی از بام افتاده بود. با لبخندی زورکی از پس یک ظاهر سازی قلابی پوزخند تلخ و سبکی زد و به سرباز دستور داد زن به داخل بیاید، آن گاه از کمد بایگانی پوشه قرمز رنگی را بیرون کشید که روی آن با ماژیک مشکی نوشته شده بود متوفی: نعیم رضوانی.

در دم زن به داخل اتاق آمد و روبروی او قرار گرفت. خطی از اندوه نیمی از چهره مات و گرفته شیرین را شیار زد. گویی در ذهن زن چیزی ادامه می یافت که شاید نامش جستجو بود و همپای آن چیزی ادامه می یافت که شاید نامش گم شدن بود. لحظه ای سکوت فضای اتاق را دربر گرفت. هرکدام منتظر بود تا دیگری سخن بگوید. شیرین قدمی به جلو برداشت به گونه ای که کاملاً نزدیک قاضی قرار گرفت. نگاه نافذ و پرغصه اش را به چشمان وی گره زد و با غمی که در صدایش موج انداخته بود گفت: «شما امروز در جایگاه عدالت نشسته ای و میز و چکش دستتونه، انتظار داشتم به عدل حکم کنی. من به خونخواهی شوهر بی گناهم اینجا آمده م! مردی که آزارش به مورچه هم نمی رسید . اونو کشتن بدون اون که کاری کرده و مستحقش بوده باشه، آقای قاضی، شوهر نازنینمو جلو چشمام...» قاضی زادانی فر با کنشی عصبی و برانگیخته به میان هق هق مخاطبش آمد و گفت: « قبلن هم اعلام کردم با توجه به گزارش پزشکی قانونی علت مرگ، سکته قلبی عنوان، در دادگاه تجدید نظر، حکم دادگاه رسیدگی کننده تأیید و پرونده شوهر شما مختومه شده، بنابراین ادعای دادخواهی شما محلی از اعراب نداره، پس وقت دادگاه را بی جهت نگیرید.» در چشم سخت و خشک زن درخششی که به سرعت فرو نشست پدیدار شد، آهی پرمعنا کشید و در جواب قاضی گفت: « شما نمی دونی این مدت چه بر من رفته، اون شب سه نفر با اسلحه وارد حیاط خانه ی ما شدن، یکی از  اون ها جابر بود که با قنداق تفنگ به شوهرم حمله ور شد.»

- شاهدی بر این ادعاتون دارین که صحت گفته های شما رو تأیید کنه؟

- جز خودم و فرزند چهار ساله ام، خیر.

- چطور انتظار دارید چنین ادعایی را بپذیرم؟ حتی اگر چنین اتهامی از سوی شما صحت داشته باشه در قوانین اسلامی شهادت یک زن قابل استناد و پیگیری نیست.

بغض کرده بود، صدای جابر در جمجمه اش بود توی مغزش. صدای مهیبی که در فرورفتگی پیشانی و بینی مثل سوزن فرو می رفت، دنیا دور سرش می گشت. رعشه به پاهایش افتاده بود و تا پوست صورتش می دوید. نگاه نومیدش را از قاضی گرفت و به قاب عکسی که روی دیوار میخ شده بود دوخت، گویی او هم نظرش با نظر قاضی تفاوتی نداشت. اکنون با تمام وجود مفهوم عدالت اسلامی را درک می کرد! از قبل می دانست آمدنش نتیجه ای ندارد اما آرام نمی گرفت. نیروی باخته و فرو پاشیده او را به سمت در کشاند. قبل از آن که دستگیره را بکشد برگشت و به قاضی نگاه معناداری انداخت و گفت:« تباهی آن گاه آغاز می شود که جنایت قضاوت باشد.» سپس چنان در را محکم بهم کوبید که تابلوی توی اتاق از دیوار افتاد و قابش خورد شد.

دلش برای نعیم تکه تکه شده است. سکوت لایه لایه می شود خانه خانه می شود و در هم ضرب می شود. گرد بادی افتاده بود به جانش که تا ریشه کن نمی کرد آرام نمی گرفت. با ناخن پوست صورتش را می کند، دنبال زخمی تازه می گردد تا دردش را از یاد ببرد. دلگیر است که حریم امن ندارد. آیا در تاریخ تولدش محکومیتی پای شناسنامه اش شماره شده که هرگز نمی تواند از آن سرنوشت محتوم بگریزد؟ یک مشت خاطره و تصویرهای بهم ریخته به ذهنش هجوم می آورد. در عمق چشم ها و پشت نگاه داغ خورده اش که به خاک تیره خیره مانده خلأ ای از خشم و انزجار حفر شده است! تنها راهی که به گمانش می تواند مرهم زخم درونش باشد نپذیرفتن و نفی واقعیت است، زیرا حقیقتی که از پس این واقعیت سرچشمه می گیرد بسیار ناگوار و غیر انسانی است. آدمی هرگز نمی تواند از همان اول چنین مرگ هایی را باور کند، مرگ عزیزترین کسان را. گاه رعشه ای آرواره اش را کج می کند. حالت تهوع و سرگیجه گرفته است، حالش بهم می خورد و بالا می آورد اما نمی تواند بیرون دهد، می خورد و باز بالا می آورد گمان می کند بیرون داده است، باز بالا می آورد. بوی آب گندیده شکم غریق باد کرده را می دهد. یک باره ته دلش خالی می شود و گریه می آید، گریه ای با طنین درماندگی! بدنش کرخت می شود و مزه تلخ و مهوّع آزارش می دهد، انگار در ساحل دریایی کف کرده ایستاده که همه ماهی هایش مرده و گندیده اند و باد بوی نعش را شلاق کش می آورد توی بینی و او چاره ای ندارد جز نفس کشیدن، اگر چاره داشت نفس نمی کشید. رنگ پریده و تهی صورتش را در کف دست ها پنهان می کند و هق هق سر می دهد.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر