۱۳۹۵ شهریور ۲۵, پنجشنبه

برشی از رمان " آدم فروش " نویسنده احمد خلیلی


- « دیگه مث قدیما نیس ! جُم بخوری مأمورا بالا سرتَند . اگه خلاف هم نکنی و به قول معروف آسه بری آسه بیای ، باز هم بهت گیر می دن . می دونی چرا ؟ خب معلومه ، واس خاطر اینه که اَنگ سابقه داری رو پیشونیت خورده ! چپ می ری ، راست میای زیر ذره بینی . یارو رو به گفته خودش تو جاده شمال با یه جفت چکو یه فَتِ پا خِفت می کنن و ماشینشو کار می گیرن ، این طور که بعدها شنیدم تیزی میزی هم تو کار نبوده ، منه بی ننه از همه جا بی خبر تو خونه پای بساط ، واسه خودم داشتم حال می کردم ، یهو عینهو مور و ملخ ریختن سرم ! تا اومدم به خودم بجنبم ، چند تا باتوم نثارم کردن . بعدش هم بازجویی پشت بازجویی . حالا بیا و درستش کن ! هی بهشون می گم بابات خوب ننه ت خوب ، منِ زِپرتی کجا و شمال کجا ؟! آه ندارم با ناله سودا کنم مگه تو کَتشون می رفت . تازه سر گُندهه زیر لحاف بود ! وقتی مالباخته رو اُوردند برا مواجه حضوری ، طرف تا ما رو دید به مأمورا گفت خود نامردشه ! همین بی شرف ، منو یقه کرد ! مونده بودم مات و حیرون ، انگاری خواب می دیدم . هرچی مأمورا بهش گفتن خوب نگاه کن ببین خودشه ؟ پاشو تو یه کفش کرد و یه کلام گفت ؛ « اگه به پدر و مادرم شک کنم ، به این لقمه حروم که اون روز کتکم زد و با نامردی هرچی پول و پله داشتم ازم گرفت و بعد هم طناب پیچم کرد و یه گوشه ای انداختم شک نمی کنم ! بی شرف ، ماشین نازنینمو از زیر پام کشید و با خودش برد . » خلاصه چشمتون روز بد نبینه . یه پرونده واسم درست کردن که با فرغون اینور و اون ور می بردند ! زورگیری ، سرقت مقرون به آزار ، مواد فروشی ، اعتیاد ... هنوز یک به دو نرسیده ، خدا گیر شدم و چپوندنم تو زندون ! ... » 



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر